***
***
فیک: گودال
part14
_دو روز بعد_
(At): بریم
نگاه هر چهار نفرشون به طرفش برگشت و ثابت موند
زیبایش زیاد بود، بقدری که میشد ماه رو توی چهراش دید
(At) با تعجب: چیه؟ چیزی شده؟ چرا اونجوری نگام میکنید؟
(Jin): خیلی خوشگل شدی
از روی مبل بلند شدند و به طرفش رفتن
(Taehyung) (دست لارا رو گرفت و روی اون بوسید): خانم امشب خیلی زیبا شدی
(Jimin) (دستش رو روی موهای لارا کشید): نمیدونستم همچین خواهر قشنگی دارم
(Jk) با نگرانی: لباس کوتاه نیست؟
(At) با تعجب: چی؟ لباسم کوتاهه؟
با حرفی که از دهنش خارج شد نگاهشون به طرفش برگشت
جئون از روی مبل بلند شد و به طرفش قدم برداشت
(Jk) با لحن جدی: لباست کوتاهه، با این لباس نمیتونی بیای توی اون جمع
(Jin): لباسش چشه؟ قشنگه که!
(Taehyung): آره لباس خیلی قشنگه
(Jk) با عصبانیت: توی اون جمع پُر مافیاست، خطرناکه! با این لباس بلند شی و بیای اونجا، معلوم نیست توی فکر اون عوضیا چی میگذره
(Taehyung) با خنده: جونگکوک نگرانیت الکیه!
(Jin): ما خودمون هم مافیاییم، پیش ما باشه مشکلی پیش نمیاد
(Jk) با اصرار: بازم میگم... برو لباست رو عوض کن
(At) با بیحوصلگی: حوصلهشو ندارم، در ضمن لباسمم خوبه، مشکلی نداره
(Jk) با تهدید: تا مجبورت نکردم، برو عوضش کن
(Jimin) با آرومیت: هی جونگکوک، نمیخواد گیر بدی، نگران نباش، خواهر کوچولوم پیش خودمه، مشکلی نیست
(Jk) با نگرانی: ولی نمیتونی مواظب نگاههایی که روشه باشی
(Jin): بیخیال، بیاید بریم دیرمون میشه (دستش رو روی شونه جئون انداخت)
(Taehyung) با بیخیالی: گیر نده، حواسمون هست
_مهمانی_
هر کدومشون مشغول صحبت با کسی بودن ولی از کنار دختر جوم نمیخوردن، دور نماند که اونم حق تکون خوردن نداشت
از بحث خسته شده بود، نه براش جالبیتی داشت نه چیزی متوجه میشد
خواست از جمع خارج بشه که دستش گرفته شد
(Jimin): کجا؟
(At): میرم توی باغ، حوصلهام سر رفت
(Jimin) (حرفش نصفه موند): ا.ت نمیشه...
(At): نگران نباش، مواظبم، زیاد ازتون دور نیستم، میتونی منو از پنجره ببینی، در ضمن آدمای زیادی هم توی باغ نیستن
(Jimin) با نگرانی: شیش تنگ، حواسم بهته، با کسی هم حرف نزن
(At) با پوزخند: ههه، باشه
روی صندلی نشسته بود و افراد کمی که توی باغ بودن رو تماشا میکرد
زوجهای دلنشینی که بهم دیگه ابراز احساسات میکردن
کودکانی که دنبال هم میکردن
کسانی که خوشبخت بودن و میخندیدن
فضای بزرگ باغ با اینها بود که زیبا میشد
سرگرم تماشا کردن بود که اصلاً متوجه حضور کسی کنارش نشد
#jungkook #BTS#تصور جونگکوک
فیک: گودال
part14
_دو روز بعد_
(At): بریم
نگاه هر چهار نفرشون به طرفش برگشت و ثابت موند
زیبایش زیاد بود، بقدری که میشد ماه رو توی چهراش دید
(At) با تعجب: چیه؟ چیزی شده؟ چرا اونجوری نگام میکنید؟
(Jin): خیلی خوشگل شدی
از روی مبل بلند شدند و به طرفش رفتن
(Taehyung) (دست لارا رو گرفت و روی اون بوسید): خانم امشب خیلی زیبا شدی
(Jimin) (دستش رو روی موهای لارا کشید): نمیدونستم همچین خواهر قشنگی دارم
(Jk) با نگرانی: لباس کوتاه نیست؟
(At) با تعجب: چی؟ لباسم کوتاهه؟
با حرفی که از دهنش خارج شد نگاهشون به طرفش برگشت
جئون از روی مبل بلند شد و به طرفش قدم برداشت
(Jk) با لحن جدی: لباست کوتاهه، با این لباس نمیتونی بیای توی اون جمع
(Jin): لباسش چشه؟ قشنگه که!
(Taehyung): آره لباس خیلی قشنگه
(Jk) با عصبانیت: توی اون جمع پُر مافیاست، خطرناکه! با این لباس بلند شی و بیای اونجا، معلوم نیست توی فکر اون عوضیا چی میگذره
(Taehyung) با خنده: جونگکوک نگرانیت الکیه!
(Jin): ما خودمون هم مافیاییم، پیش ما باشه مشکلی پیش نمیاد
(Jk) با اصرار: بازم میگم... برو لباست رو عوض کن
(At) با بیحوصلگی: حوصلهشو ندارم، در ضمن لباسمم خوبه، مشکلی نداره
(Jk) با تهدید: تا مجبورت نکردم، برو عوضش کن
(Jimin) با آرومیت: هی جونگکوک، نمیخواد گیر بدی، نگران نباش، خواهر کوچولوم پیش خودمه، مشکلی نیست
(Jk) با نگرانی: ولی نمیتونی مواظب نگاههایی که روشه باشی
(Jin): بیخیال، بیاید بریم دیرمون میشه (دستش رو روی شونه جئون انداخت)
(Taehyung) با بیخیالی: گیر نده، حواسمون هست
_مهمانی_
هر کدومشون مشغول صحبت با کسی بودن ولی از کنار دختر جوم نمیخوردن، دور نماند که اونم حق تکون خوردن نداشت
از بحث خسته شده بود، نه براش جالبیتی داشت نه چیزی متوجه میشد
خواست از جمع خارج بشه که دستش گرفته شد
(Jimin): کجا؟
(At): میرم توی باغ، حوصلهام سر رفت
(Jimin) (حرفش نصفه موند): ا.ت نمیشه...
(At): نگران نباش، مواظبم، زیاد ازتون دور نیستم، میتونی منو از پنجره ببینی، در ضمن آدمای زیادی هم توی باغ نیستن
(Jimin) با نگرانی: شیش تنگ، حواسم بهته، با کسی هم حرف نزن
(At) با پوزخند: ههه، باشه
روی صندلی نشسته بود و افراد کمی که توی باغ بودن رو تماشا میکرد
زوجهای دلنشینی که بهم دیگه ابراز احساسات میکردن
کودکانی که دنبال هم میکردن
کسانی که خوشبخت بودن و میخندیدن
فضای بزرگ باغ با اینها بود که زیبا میشد
سرگرم تماشا کردن بود که اصلاً متوجه حضور کسی کنارش نشد
#jungkook #BTS#تصور جونگکوک
- ۱۰۸
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)