{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.

هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
 نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم... 
کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
«الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
 خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم
محمد مبینی
دیدگاه ها (۲)

پروردگارا!از ماه و خورشید شرمنده ایماز انس و جان شرمنده ایم ...

یا رب مددی کن که بمانیم تا کاری کنیم، نه اینکه کاری کنیم تا ...

از گنه دم به دمم آتش طوفنده شدمهم شدم از تؤبه خجل، هم ز تو ش...

خدایامی خواهم اعتراف کنمدیگر نمی توانم، خسته ام...من امانت د...

رومان پارت سناریو

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۱۰ ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_42یونا چند لحظه هیچ نگفت.انگار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط