هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.

هر روز با هم دعوا داشتند ولی زورش به او نمی رسید.
 نمی دانست چه کند، با خودش گفت می روم شکایت می کنم... 
کتاب مفاتیح را برداشت و آن را باز کرد:
«الهی الیک اشکو نفساْ بالسوء اماره...»
 خدایا به تو شکایت می کنم از نفسم
محمد مبینی
دیدگاه ها (۲)

عاشقانه های شبنم با خدا

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :سؤال مهم و مشکل اکثر ن...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

در خواستی

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "37""ویو جئون آنجلینا"هنوز...

هان رو امروز بخاطر اینکه دکمه کتش باز شده دعوا کردن بچه اومد...

هر وقت #او بخواهد#داستانکساعت سازی بود که ساعت هم تعمیر می ک...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفه...

🦋💫دعای فرج را هر شب  به نیت تعجیل در ظهور حضرت حجت ارواحنا ف...

........ پارت بیست چهارم........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط