دل نمیدهی عزیز جان

‌‌
دل نمیدهی عزیز جان
دل نمیدهی...
اگر نه
الان باید زیر این فیتیله های سفید با دستان من بازی میکردی...
و بعد پشت پنجره ی اتاقم مینشستی ...
برایت چای می آوردم...
بگذار یادم بیاید....
با خرما,اگر هم نبود همان ساقه طلایی کفایت میکند...
باید پشت این پنجره ی به گود نشسته...
که روزها و شبهای زیادی را بی تو به سر کردیم...
حرفها برایت بگویم...
اصن معلوم نیست حواست پی چه کسی میپرد...
دلت اما....
نمیدانم...
پی من میگردد؟

فرگل_مشتاقی
دیدگاه ها (۲)

کاشکی سربشکند؛ پا بشکند؛دل نشکند.....

.اگر قصد ندارید همیشگی باشید،مدام یک رایحه‌ی خاص نزنید !بعد ...

مثل دُرنای بی جفت .... مثل باران بی دلیل ....در...

❄ کتاب "جای خالی سلوچ" محمود دولت آبادی را ورق میزدم.جایی از...

صحنه پارت دهم

ازمایشگاه سرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط