__________________
__________________
☆YOU'R MINE★
__________________
★CHAPTER:2☆
__________________________________________________________________
ماشین، در نهایت مقابلِ عمارتِ مجللِ نامجون ایستاد. سکوتِ حاکم بر فضا، حتی از سکوتِ داخلِ ماشین، سنگینتر بود. نامجون، پیاده شد و در را برایِ ینا باز کرد. ینا، با تردید، پیاده شد.
واردِ خانه که شدند، نامجون به سمتِ اتاقِ کارش رفت. ینا، او را دنبال کرد. در را باز کرد و نامجون را دید که پشتِ میزش نشسته و به نقطهای نامعلوم خیره شده است. چهرهاش، ترکیبی بود از خشمِ فروخورده و اندوهی عمیق.
«نامجون...» ینا، با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، او را صدا زد.
نامجون، سرش را بلند کرد. نگاهش، دیگر آن نگاهِ سرد و تیز نبود. خسته بود و پر از سوال.
«چرا اونجوری رفتار کردی؟» ینا پرسید. «چرا حتی نذاشتی حرف بزنم؟»
نامجون، دستش را رویِ میز مشت کرد. «چون... اون مرد داشت به تو نزدیک میشد. و من... نمیتونستم تحمل کنم.» صدایش، خفه و گرفته بود. «وقتی دیدمش که دستش رو به سمتِ موهات دراز کرده... حس کردم دنیا داره رو سرم خراب میشه.»
«ولی اون فقط...»
«میدونم چی بود. میدونم. ولی... سخت بود ینا. خیلی سخت.» نامجون، چشمهایش را بست و دوباره باز کرد. «تو مالِ منی، ینا. فقط مالِ منی. و من... نمیتونم اینو تحمل کنم که کس دیگهای بخواد بهت نزدیک بشه.»
ینا، جلو رفت و کنارِ میز ایستاد. دستش را به آرامی رویِ دستِ نامجون گذاشت. «نامجون، من عاشقتم. ولی این حسِ مالکیتِ شدید... داره اذیتم میکنه.»
نامجون، دستِ ینا را گرفت. «میدونم. ولی... میترسم، ینا. میترسم از دستت بدم.»
«چرا بترسی؟» ینا پرسید. «من که اینجام. کنارِ تو. ولی باید بهم اعتماد کنی. باید باور کنی که عشقِ من، فقط برایِ توئه.»
نامجون، سرش را پایین انداخت. «اعتماد... سخته برام. این دنیا، دنیایِ اعتماد نیست. ولی... تو... تو فرق داری. تو تنها کسی هستی که... باورم رو جلب کردی.»
او به ینا نگاه کرد. «من... متاسفم. قول میدم سعی کنم. سعی کنم کنترلم رو از دست ندم. ولی... اگه نتونستم...»
«اگه نتونستی، با هم حرف میزنیم.» ینا، لبخندِ آرامی زد. «قول میدم. ما با هم، از پسِ هر چیزی برمیایم.»
نامجون، با شنیدنِ این حرف، لبخندِ کمرنگی زد. دستِ ینا را بوسید. «قول میدی؟»
«قول میدم.» ینا، با اطمینان گفت.
نامجون، ینا را به آغوش کشید. آغوشی که این بار، نه از رویِ خشم، که از رویِ عشق و دلگرمی بود. او فهمیده بود که عشق، نباید تبدیل به قفس شود. و ینا، با عشق و صبوریاش، داشت به نامجون یاد میداد که چگونه در دنیایِ پر از خطرِ خود، به عشق و اعتماد، فضایی برایِ نفس کشیدن بدهد. آن شب، سکوتِ عمارت، دیگر سنگین نبود؛ بلکه پر بود از قولهایِ ناگفته و عشقی که تازه داشت طعمِ واقعیِ خودش را پیدا میکرد.
"END"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆YOU'R MINE★
__________________
★CHAPTER:2☆
__________________________________________________________________
ماشین، در نهایت مقابلِ عمارتِ مجللِ نامجون ایستاد. سکوتِ حاکم بر فضا، حتی از سکوتِ داخلِ ماشین، سنگینتر بود. نامجون، پیاده شد و در را برایِ ینا باز کرد. ینا، با تردید، پیاده شد.
واردِ خانه که شدند، نامجون به سمتِ اتاقِ کارش رفت. ینا، او را دنبال کرد. در را باز کرد و نامجون را دید که پشتِ میزش نشسته و به نقطهای نامعلوم خیره شده است. چهرهاش، ترکیبی بود از خشمِ فروخورده و اندوهی عمیق.
«نامجون...» ینا، با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، او را صدا زد.
نامجون، سرش را بلند کرد. نگاهش، دیگر آن نگاهِ سرد و تیز نبود. خسته بود و پر از سوال.
«چرا اونجوری رفتار کردی؟» ینا پرسید. «چرا حتی نذاشتی حرف بزنم؟»
نامجون، دستش را رویِ میز مشت کرد. «چون... اون مرد داشت به تو نزدیک میشد. و من... نمیتونستم تحمل کنم.» صدایش، خفه و گرفته بود. «وقتی دیدمش که دستش رو به سمتِ موهات دراز کرده... حس کردم دنیا داره رو سرم خراب میشه.»
«ولی اون فقط...»
«میدونم چی بود. میدونم. ولی... سخت بود ینا. خیلی سخت.» نامجون، چشمهایش را بست و دوباره باز کرد. «تو مالِ منی، ینا. فقط مالِ منی. و من... نمیتونم اینو تحمل کنم که کس دیگهای بخواد بهت نزدیک بشه.»
ینا، جلو رفت و کنارِ میز ایستاد. دستش را به آرامی رویِ دستِ نامجون گذاشت. «نامجون، من عاشقتم. ولی این حسِ مالکیتِ شدید... داره اذیتم میکنه.»
نامجون، دستِ ینا را گرفت. «میدونم. ولی... میترسم، ینا. میترسم از دستت بدم.»
«چرا بترسی؟» ینا پرسید. «من که اینجام. کنارِ تو. ولی باید بهم اعتماد کنی. باید باور کنی که عشقِ من، فقط برایِ توئه.»
نامجون، سرش را پایین انداخت. «اعتماد... سخته برام. این دنیا، دنیایِ اعتماد نیست. ولی... تو... تو فرق داری. تو تنها کسی هستی که... باورم رو جلب کردی.»
او به ینا نگاه کرد. «من... متاسفم. قول میدم سعی کنم. سعی کنم کنترلم رو از دست ندم. ولی... اگه نتونستم...»
«اگه نتونستی، با هم حرف میزنیم.» ینا، لبخندِ آرامی زد. «قول میدم. ما با هم، از پسِ هر چیزی برمیایم.»
نامجون، با شنیدنِ این حرف، لبخندِ کمرنگی زد. دستِ ینا را بوسید. «قول میدی؟»
«قول میدم.» ینا، با اطمینان گفت.
نامجون، ینا را به آغوش کشید. آغوشی که این بار، نه از رویِ خشم، که از رویِ عشق و دلگرمی بود. او فهمیده بود که عشق، نباید تبدیل به قفس شود. و ینا، با عشق و صبوریاش، داشت به نامجون یاد میداد که چگونه در دنیایِ پر از خطرِ خود، به عشق و اعتماد، فضایی برایِ نفس کشیدن بدهد. آن شب، سکوتِ عمارت، دیگر سنگین نبود؛ بلکه پر بود از قولهایِ ناگفته و عشقی که تازه داشت طعمِ واقعیِ خودش را پیدا میکرد.
"END"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۱.۹k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط