{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »

موضوع: اگر خیلی ازتون بترسن ولی خودشون هم ندونن چرا... 😭😂💙

⚽ ایتوشی رین
اولش خودش هم عصبی می‌شد.

> «چرا وقتی میای، حس می‌کنم باید مراقب حرفام باشم؟»



با اینکه ازت می‌ترسید، نمی‌خواست قبول کنه. 😂
بعداً می‌فهمید دلیلش اینه که تو خیلی راحت می‌تونی با یه نگاهش رو ساکت کنی.


---

⚽ ناگی سیشیرو
خیلی گیج می‌شد.

> «من از چی می‌ترسم؟... حوصله فکر کردن ندارم.»



ولی وقتی می‌دید فقط با یه «ناگی بلند شو» می‌تونی مجبورش کنی حرکت کنه، می‌فهمید مشکل از کجاست. 😂


---

⚽ رئو میکاگه
اول فکر می‌کرد شاید کاری کرده که ناراحتت کرده.

> «من چیزی گفتم؟»



بعد می‌فهمید نه... فقط شخصیت قوی و اعتمادبه‌نفست باعث شده همیشه حواسش بهت باشه.


---

⚽ ایساگی یوئیچی
سعی می‌کرد دلیلش رو پیدا کنه.

> «چرا احساس می‌کنم تو همیشه چند قدم جلوتری؟»



وقتی می‌فهمید چقدر سریع متوجه چیزها می‌شی، بیشتر تحسینت می‌کرد.


---

⚽ باچیرا مگورو
از اینکه ازت می‌ترسه خوشش هم می‌اومد. 😂

> «جالبه... تو یه حس خاص داری.»



بعد هی امتحان می‌کرد ببینه واقعاً می‌تونه غافلگیرت کنه یا نه.


---

⚽ شیدو ریوسه
اول قبول نمی‌کرد.

> «من؟ از تو بترسم؟ محاله.»



ولی وقتی می‌دید فقط تو می‌تونی جلو شیطنت‌هاش رو بگیری:

> «...خب شاید یه ذره.»




---

⚽ ایتوشی سائه
خیلی طول می‌کشید تا اعتراف کنه.

فقط نگاهت می‌کرد و می‌گفت:

> «عجیبه...»



چون نمی‌فهمید چرا با اینکه معمولاً کسی روش تأثیر نمی‌ذاره، تو فرق داری.


---

⚽ نیکو ایکّی
اول فکر می‌کرد از قضاوت شدنه.

بعد می‌فهمید نه... فقط چون تو خیلی خوب آدم‌ها رو می‌خونی، نمی‌تونه چیزی رو ازت پنهان کنه.

> «تو واقعاً همه‌چیزو می‌فهمی، نه؟» 😭
دیدگاه ها (۸)

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »موضوع: اگر بگین «من اوتاکو‌ام» و او...

حیحییییی 🤓 💅🏻

عه اومد

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »موضوع: اگر برای اولین بار ببینن چقد...

«ܢܚࡅ߭ߊ‌ܝ‌ࡅ࡙ࡐ‌ ܢ̣ܠࡐ‌ܠߊ‌ܭ »موضوع: اگر بهشون بگین «من خیلی مظل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط