{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌱

🌱
-من یه زندگی معنادار داشتم اما خراب شد. فکر میکردم میتونم جاش یه بهترش رو بسازم اما نشد. الانم فکر میکنم دیگه وقتشه که یه زندگی جدید به خودم هدیه بدم. من فقط خودم رو میکُشَم.
نوری که از پشت پرده مخمل به درون میزد ناپدید شده بود و اتاق درحال تاریک شدن بود. سنگینی انگشتم را که روی ماشه بود حس کردم اما دیگر برایم مهم نبود، چرا که چشمان معشوقه ام به من، تنها به من نگاه میکرد...
دیدگاه ها (۱)

الغیاث از توکه هم دردیو هم درمانی :)

خونِ دل مینوشم ازاویی که نیست...

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست نگفتم : عزیزم، این کار را نکن...

وقتی دوریم!همه چیز یجور دیگست!نمیشه رفت تا دمِ درِ خونش ، دی...

# پارت ۱۷#کامل‌و‌ناقص نمی‌تونستم اینجا بمونم.نه تا وقتی که ت...

رمان نابودی پارت ۱۹

پارت نمیدونم چند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط