گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه⁵
سرمو آوردم پایین و چشمام افتاد به لباسم.
فقط به پیراهن مردانه سفید تنم بود.
سریع ازش جدا شدم و چند قدم ازش فاصله گرفتم.
از روی صندلی بلند شد و گفت:خیلی سادهلوحی..فکر کردی من یه مرد معصوم و تنهام که صاحب یه شرکت سادهم؟
همینطور که داشت آروم به سمتم قدم برمیداشت ادامه داد:حالا وقتشه تصوراتت رو بهم بریزم..من رعیس یه باند مافیام،یه عوضی به تمام معنام و هر روز برای سرگرمی آدم میکشم..
نفسم داشت قطع میشد..از ترس کف دستم عرق کرده بود و کل بدنم میلرزید.
روبه روم ایستاد،دستمو گرفت و به سمت خودش کشید.
دستشو دور کمرم پیچید لبشو نزدیک گردنم کرد.
نفس های گرمش میخورد به گردنم..
تا حالا هیچ مردی اینطور لمسم نکرده بود..احساس کثیفی میکنم..
_تو از این به بعد مال منی..پس سعی نکن فرار کنی
این جملهش بهم فهموند که دیگه هیچ راه فراری ندارم..
داشت دستشو روی بدنم حرکت میداد که با صدای لرزونم بلند گفتم:ولم کن
صدای خنده ای که زیر لب کرد اومد.
لحظه ای بعد گفت:از این به بعد من فقط دستور میدم..
دستشو رها کرد،نگاهشو توی صورتم چرخوند و بعد رفت.
روی تخت نشستم و صورتمو گرفتم توی دستام.
لیام تا یه ماه توی ماموریته،فکر نکنم متوجه غیبت زدنم بشه..
اشکامو پاک کردم و بلند شدم.
به سمت پنجره رفتم و پرده های سیاهشو زدم کنار.
بارون بند اومده بود و خورشید میتابید.
یه حیاط بزرگ سرسبز که وسطش یه مجسمه بزرگ گرگ بود.
گوشه حیاط چندین ماشین سیاه پارک بودن و هرجا و که نگاه میکردم پر از نگهبان بود.
حتی ذرهای شانس هم برای فرار ندارم.
تنها امیدم لیامه..
با صدای باز شدن در چرخیدم.
خدمتکار با یه لباس توی دستاش به سمتم اومد.
لباسو گذاشت روی تخت،تعظیم کرد و گفت:آقای کیم دستور دادن از اتاقتون نیاید بیرون
هوفی کشیدم و دوباره به سمت پنجره چرخیدم.
لحظه ای بعد صدای بسته شدن در اومد.
برگشتم و به سمت لباس رفتم،برداشتمش و پوشیدم.
(لباس اسلاید دوم)
چند ساعتی گذشته و هوا تاریک شده.
نمیتونم دست از فکر کردن بردارم..افکار منفی دست از سرم برنمیدارن.
نمیتونم که همینجا بشینم و دست رو دست بزارم تا یکی بیاد نجاتم بده..
باید با اون روانی حرف بزنم..اما مگه اون حرف حالیش میشه؟
بلند شدم،به سمت در رفتم و بازش کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه⁵
سرمو آوردم پایین و چشمام افتاد به لباسم.
فقط به پیراهن مردانه سفید تنم بود.
سریع ازش جدا شدم و چند قدم ازش فاصله گرفتم.
از روی صندلی بلند شد و گفت:خیلی سادهلوحی..فکر کردی من یه مرد معصوم و تنهام که صاحب یه شرکت سادهم؟
همینطور که داشت آروم به سمتم قدم برمیداشت ادامه داد:حالا وقتشه تصوراتت رو بهم بریزم..من رعیس یه باند مافیام،یه عوضی به تمام معنام و هر روز برای سرگرمی آدم میکشم..
نفسم داشت قطع میشد..از ترس کف دستم عرق کرده بود و کل بدنم میلرزید.
روبه روم ایستاد،دستمو گرفت و به سمت خودش کشید.
دستشو دور کمرم پیچید لبشو نزدیک گردنم کرد.
نفس های گرمش میخورد به گردنم..
تا حالا هیچ مردی اینطور لمسم نکرده بود..احساس کثیفی میکنم..
_تو از این به بعد مال منی..پس سعی نکن فرار کنی
این جملهش بهم فهموند که دیگه هیچ راه فراری ندارم..
داشت دستشو روی بدنم حرکت میداد که با صدای لرزونم بلند گفتم:ولم کن
صدای خنده ای که زیر لب کرد اومد.
لحظه ای بعد گفت:از این به بعد من فقط دستور میدم..
دستشو رها کرد،نگاهشو توی صورتم چرخوند و بعد رفت.
روی تخت نشستم و صورتمو گرفتم توی دستام.
لیام تا یه ماه توی ماموریته،فکر نکنم متوجه غیبت زدنم بشه..
اشکامو پاک کردم و بلند شدم.
به سمت پنجره رفتم و پرده های سیاهشو زدم کنار.
بارون بند اومده بود و خورشید میتابید.
یه حیاط بزرگ سرسبز که وسطش یه مجسمه بزرگ گرگ بود.
گوشه حیاط چندین ماشین سیاه پارک بودن و هرجا و که نگاه میکردم پر از نگهبان بود.
حتی ذرهای شانس هم برای فرار ندارم.
تنها امیدم لیامه..
با صدای باز شدن در چرخیدم.
خدمتکار با یه لباس توی دستاش به سمتم اومد.
لباسو گذاشت روی تخت،تعظیم کرد و گفت:آقای کیم دستور دادن از اتاقتون نیاید بیرون
هوفی کشیدم و دوباره به سمت پنجره چرخیدم.
لحظه ای بعد صدای بسته شدن در اومد.
برگشتم و به سمت لباس رفتم،برداشتمش و پوشیدم.
(لباس اسلاید دوم)
چند ساعتی گذشته و هوا تاریک شده.
نمیتونم دست از فکر کردن بردارم..افکار منفی دست از سرم برنمیدارن.
نمیتونم که همینجا بشینم و دست رو دست بزارم تا یکی بیاد نجاتم بده..
باید با اون روانی حرف بزنم..اما مگه اون حرف حالیش میشه؟
بلند شدم،به سمت در رفتم و بازش کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۶۹.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط