جاست پارت ده!
جاست پارت ده!
بریم سراغ این صحنهی حساس:
***
### **پارت دهم: اعترافِ در سایه**
هائو با احتیاط لیا رو توی خونه گذاشت. لیا که از شدت خستگی و دردهایِ دوره، بیحال روی کاناپه افتاده بود، فقط زیر لب چیزی میگفت و چشماش نیمهبسته بود. هائو با ملایمت شروع کرد به ماساژ دادنِ کمر و پاهای لیا. اونقدر با دقت و محبت این کار رو میکرد که انگار داشت با یه اثر هنریِ ظریف برخورد میکرد. لیا هم که عملاً توی هپروت بود، سرش رو تکیه داد به شونهی هائو و تویِ خواب و بیداری، لبخندِ محوی زد.
هائو وقتی دید لیا به خوابی عمیق فرو رفته، با یک بوسهی کوتاه روی پیشونیش، پتو رو کشید روش و راهیِ کمپانی شد تا وسایلِ لیا رو جمع کنه.
اما دمِ درِ خروجیِ کمپانی، هانبین اونجا بود. تکیه داده بود به دیوار و با صورتی که سعی میکرد خونسرد باشه، منتظرش بود. هانبین با دیدنِ هائو مستقیم رفت سرِ اصلِ مطلب: «هائو، باید حرف بزنیم. من لیدرِ گروهتم، نمیتونم ببینم داری با احساساتت کلِ آیندهمون رو به بازی میگیری.»
هائو خواست راهش رو کج کنه، اما هانبین راهش رو بست.
هانبین آهی کشید و لحنش عوض شد؛ دیگه خبری از اون سرزنشهایِ تند نبود. با صدایی آروم و پر از درک گفت: «فکر کردی من نمیفهمم؟ فکر کردی کوری؟ منم یه آدمم، هائو. منم... منم کسی رو دوست دارم. یه رابطهی مخفی دارم که اگه لو بره، کارِ همهمون ساختهست.»
هائو متوقف شد. چشماش رو گرد کرد و به هانبین نگاه کرد. هانبین ادامه داد: «من درکت میکنم. اون هیجانی که داری، اون نیازی که به محافظت ازش حس میکنی... همهش رو میفهمم. ولی ترسِ من این نیست که عاشق شدی، ترسِ من اینه که توِ احمق انقدر بیپروا رفتار میکنی که داری آتویِ دستِ پاپاراتزیها میدی. تو با اون حرکتِ "بغل کردن" امروز، رسماً مهرِ تایید زدی روی تمامِ شایعات.»
هائو که انگار تازه به خودش اومده بود، نگاهش رو به زمین دوخت. هانبین نزدیکتر اومد و دستش رو گذاشت روی شونهی هائو: «من فقط نمیخوام وقتی که قراره قلههایِ موفقیت رو فتح کنیم، یهو به خاطرِ یه اشتباهِ کوچیکِ احساسی، همهچی خراب شه. بیا هوایِ همدیگه رو داشته باشیم، ولی لطفاً... یکم عاقلتر رفتار کن. برایِ امنیتِ خودت و لیا.»
هائو، همون هائویِ مغرور و جسور، حالا انگار یکم آروم شده بود. نگاهِ هانبین پُر از برادری بود، نه دشمنی.
هائو با صدایِ آرومی گفت: «نمیتونستم ببینم اونطور باهاش حرف میزنی، هانبین. حس کردم دارم خودم رو تویِ اون بازجوییِ تو گم میکنم.»
هانبین لبخندِ تلخی زد: «میدونم. حالا برو، وسایلش رو بردار و زودتر برگرد پیشش. ولی فردا... فردا باید با رئیسِ کمپانی یه نقشهی جدید برایِ جمع کردنِ گندِ امروز بکشیم.»
***
هانبینم💕🛐🛐😔
بریم سراغ این صحنهی حساس:
***
### **پارت دهم: اعترافِ در سایه**
هائو با احتیاط لیا رو توی خونه گذاشت. لیا که از شدت خستگی و دردهایِ دوره، بیحال روی کاناپه افتاده بود، فقط زیر لب چیزی میگفت و چشماش نیمهبسته بود. هائو با ملایمت شروع کرد به ماساژ دادنِ کمر و پاهای لیا. اونقدر با دقت و محبت این کار رو میکرد که انگار داشت با یه اثر هنریِ ظریف برخورد میکرد. لیا هم که عملاً توی هپروت بود، سرش رو تکیه داد به شونهی هائو و تویِ خواب و بیداری، لبخندِ محوی زد.
هائو وقتی دید لیا به خوابی عمیق فرو رفته، با یک بوسهی کوتاه روی پیشونیش، پتو رو کشید روش و راهیِ کمپانی شد تا وسایلِ لیا رو جمع کنه.
اما دمِ درِ خروجیِ کمپانی، هانبین اونجا بود. تکیه داده بود به دیوار و با صورتی که سعی میکرد خونسرد باشه، منتظرش بود. هانبین با دیدنِ هائو مستقیم رفت سرِ اصلِ مطلب: «هائو، باید حرف بزنیم. من لیدرِ گروهتم، نمیتونم ببینم داری با احساساتت کلِ آیندهمون رو به بازی میگیری.»
هائو خواست راهش رو کج کنه، اما هانبین راهش رو بست.
هانبین آهی کشید و لحنش عوض شد؛ دیگه خبری از اون سرزنشهایِ تند نبود. با صدایی آروم و پر از درک گفت: «فکر کردی من نمیفهمم؟ فکر کردی کوری؟ منم یه آدمم، هائو. منم... منم کسی رو دوست دارم. یه رابطهی مخفی دارم که اگه لو بره، کارِ همهمون ساختهست.»
هائو متوقف شد. چشماش رو گرد کرد و به هانبین نگاه کرد. هانبین ادامه داد: «من درکت میکنم. اون هیجانی که داری، اون نیازی که به محافظت ازش حس میکنی... همهش رو میفهمم. ولی ترسِ من این نیست که عاشق شدی، ترسِ من اینه که توِ احمق انقدر بیپروا رفتار میکنی که داری آتویِ دستِ پاپاراتزیها میدی. تو با اون حرکتِ "بغل کردن" امروز، رسماً مهرِ تایید زدی روی تمامِ شایعات.»
هائو که انگار تازه به خودش اومده بود، نگاهش رو به زمین دوخت. هانبین نزدیکتر اومد و دستش رو گذاشت روی شونهی هائو: «من فقط نمیخوام وقتی که قراره قلههایِ موفقیت رو فتح کنیم، یهو به خاطرِ یه اشتباهِ کوچیکِ احساسی، همهچی خراب شه. بیا هوایِ همدیگه رو داشته باشیم، ولی لطفاً... یکم عاقلتر رفتار کن. برایِ امنیتِ خودت و لیا.»
هائو، همون هائویِ مغرور و جسور، حالا انگار یکم آروم شده بود. نگاهِ هانبین پُر از برادری بود، نه دشمنی.
هائو با صدایِ آرومی گفت: «نمیتونستم ببینم اونطور باهاش حرف میزنی، هانبین. حس کردم دارم خودم رو تویِ اون بازجوییِ تو گم میکنم.»
هانبین لبخندِ تلخی زد: «میدونم. حالا برو، وسایلش رو بردار و زودتر برگرد پیشش. ولی فردا... فردا باید با رئیسِ کمپانی یه نقشهی جدید برایِ جمع کردنِ گندِ امروز بکشیم.»
***
هانبینم💕🛐🛐😔
- ۹۵۵
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط