بریم برای پارت هفتم:
بریم برای پارت هفتم:
***
### **پارت هفتم: رقصِ رویِ لبهی تیغ**
استودیو پر از نورهایِ بنفش و طلایی بود. پروژهی مشترکِ «لیا» و «هائو» حالا به مرحلهای رسیده بود که باید یه رقصِ دو نفرهی خیرهکننده برای کنسرتِ بزرگِ پایانِ سال طراحی میکردند.
هائو با لباسِ مشکیِ جذبِ مخصوصِ تمرین، وسطِ سالن ایستاده بود. لیا، با همان وقارِ همیشگی، وارد شد. مربیها و حتی مدیرهایِ هر دو کمپانی اونجا بودن. اما تویِ گوشهی سالن، هانبین رو دیدم که دستهاش رو توی جیبش فرو کرده بود و با حالتی که انگار داشت با خودش کلنجار میرفت، به هائو خیره شده بود.
هائو به محضِ دیدنِ لیا، انگار تمامِ خستگیِ تمرینهایِ چندساعتهاش پرید. اما هانبین طاقت نیاورد. با قدمهایِ سریع خودش رو به هائو رسوند و بازویِ اون رو کشید کنار.
هانبین با صدایی که سعی میکرد آروم باشه ولی لرزشِ نگرانی توش موج میزد: «هائو، داری چیکار میکنی؟ نگاهشون کن! اونها منتظرن یه اشتباه کنی تا دوباره همهچیز رو به هم بریزن. تو... تو حتی نمیتونی یه لحظه چشم ازش برداری. اینقدر غرقِ این رابطه شدی که یادت رفته کی هستی؟»
هائو لبخندِ کمرنگی زد و دستش رو روی شونهی هانبین گذاشت. «هانبین، آرامشِ من تویِ وجودِ اونِ. تو اینو نمیفهمی چون همیشه فکر میکنی باید از همهچیز محافظت کنی. ولی اینبار، بذار من خودم زندگی کنم.»
هانبین با عصبانیت و غمِ عجیبی نگاهش کرد: «من نگرانِ توام، هائو! نگرانِ اینکه چقدر داری برای این عشق هزینه میدی. اگه قلبِت بشکنه... من چطور قراره تیکه تیکههات رو جمع کنم؟»
هائو جوابی نداد. فقط نگاهش رو به لیا دوخت. موسیقیِ آرام و کلاسیکی که ناگهان به یه ریتمِ تند و بیسدار تبدیل شد، در فضا پیچید.
وقتی شروع به رقصیدن کردن، دنیا متوقف شد. رقصِ اونها فقط یه همکاری نبود؛ یه داستانِ اعترافآمیز بود. وقتی هائو کمرِ لیا رو گرفت و اون رو چرخوند، بدنهایِ اونها اونقدر نزدیک بود که نفسهاشون تویِ صورتِ هم میخورد. هائو با نگاهی نافذ که انگار فقط برای لیا بود، میرقصید و لیا با حرکاتی ظریف و قدرتمند، پاسخِ اون رو میداد.
همه، حتی رئیسِ کمپانی و هانبین، ساکت شده بودن. اونها دیگه رقصِ دو آیدل رو نمیدیدن؛ اونها داشتند زبانِ بدنِ دو عاشق رو تماشا میکردن که تویِ این فضایِ سنگینِ صنعتِ موسیقی، دارن با رقصِشون به کلِ دنیا دهنکجی میکنن.
هائو وقتی تویِ پوزیشنی که صورتهاشون چند سانتیمتر با هم فاصله داشت متوقف شد، آروم زمزمه کرد: «میبینی؟ اونا فقط دارن زیبایی رو میبینن، نه ترس رو.»
لیا لبخند زد و هانبین که از گوشهی سالن نگاه میکرد، سرش رو پایین انداخت و آهی کشید. اون میدونست که دیگه نمیتونه مانعِ این طوفان بشه؛ هائو انتخابش رو کرده بود و اون انتخاب، زیباترین و خطرناکترین چیزی بود که تا حالا دیده بود.
***
گلیلیییی 🎀
ادلمشو نزارم؟؟😑💔🙂↔️
آقا جاست پسرم هانبین سو گناه داره برا اونم مینویسم
***
### **پارت هفتم: رقصِ رویِ لبهی تیغ**
استودیو پر از نورهایِ بنفش و طلایی بود. پروژهی مشترکِ «لیا» و «هائو» حالا به مرحلهای رسیده بود که باید یه رقصِ دو نفرهی خیرهکننده برای کنسرتِ بزرگِ پایانِ سال طراحی میکردند.
هائو با لباسِ مشکیِ جذبِ مخصوصِ تمرین، وسطِ سالن ایستاده بود. لیا، با همان وقارِ همیشگی، وارد شد. مربیها و حتی مدیرهایِ هر دو کمپانی اونجا بودن. اما تویِ گوشهی سالن، هانبین رو دیدم که دستهاش رو توی جیبش فرو کرده بود و با حالتی که انگار داشت با خودش کلنجار میرفت، به هائو خیره شده بود.
هائو به محضِ دیدنِ لیا، انگار تمامِ خستگیِ تمرینهایِ چندساعتهاش پرید. اما هانبین طاقت نیاورد. با قدمهایِ سریع خودش رو به هائو رسوند و بازویِ اون رو کشید کنار.
هانبین با صدایی که سعی میکرد آروم باشه ولی لرزشِ نگرانی توش موج میزد: «هائو، داری چیکار میکنی؟ نگاهشون کن! اونها منتظرن یه اشتباه کنی تا دوباره همهچیز رو به هم بریزن. تو... تو حتی نمیتونی یه لحظه چشم ازش برداری. اینقدر غرقِ این رابطه شدی که یادت رفته کی هستی؟»
هائو لبخندِ کمرنگی زد و دستش رو روی شونهی هانبین گذاشت. «هانبین، آرامشِ من تویِ وجودِ اونِ. تو اینو نمیفهمی چون همیشه فکر میکنی باید از همهچیز محافظت کنی. ولی اینبار، بذار من خودم زندگی کنم.»
هانبین با عصبانیت و غمِ عجیبی نگاهش کرد: «من نگرانِ توام، هائو! نگرانِ اینکه چقدر داری برای این عشق هزینه میدی. اگه قلبِت بشکنه... من چطور قراره تیکه تیکههات رو جمع کنم؟»
هائو جوابی نداد. فقط نگاهش رو به لیا دوخت. موسیقیِ آرام و کلاسیکی که ناگهان به یه ریتمِ تند و بیسدار تبدیل شد، در فضا پیچید.
وقتی شروع به رقصیدن کردن، دنیا متوقف شد. رقصِ اونها فقط یه همکاری نبود؛ یه داستانِ اعترافآمیز بود. وقتی هائو کمرِ لیا رو گرفت و اون رو چرخوند، بدنهایِ اونها اونقدر نزدیک بود که نفسهاشون تویِ صورتِ هم میخورد. هائو با نگاهی نافذ که انگار فقط برای لیا بود، میرقصید و لیا با حرکاتی ظریف و قدرتمند، پاسخِ اون رو میداد.
همه، حتی رئیسِ کمپانی و هانبین، ساکت شده بودن. اونها دیگه رقصِ دو آیدل رو نمیدیدن؛ اونها داشتند زبانِ بدنِ دو عاشق رو تماشا میکردن که تویِ این فضایِ سنگینِ صنعتِ موسیقی، دارن با رقصِشون به کلِ دنیا دهنکجی میکنن.
هائو وقتی تویِ پوزیشنی که صورتهاشون چند سانتیمتر با هم فاصله داشت متوقف شد، آروم زمزمه کرد: «میبینی؟ اونا فقط دارن زیبایی رو میبینن، نه ترس رو.»
لیا لبخند زد و هانبین که از گوشهی سالن نگاه میکرد، سرش رو پایین انداخت و آهی کشید. اون میدونست که دیگه نمیتونه مانعِ این طوفان بشه؛ هائو انتخابش رو کرده بود و اون انتخاب، زیباترین و خطرناکترین چیزی بود که تا حالا دیده بود.
***
گلیلیییی 🎀
ادلمشو نزارم؟؟😑💔🙂↔️
آقا جاست پسرم هانبین سو گناه داره برا اونم مینویسم
- ۱۴۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط