دوست پسر من یه مافیا ی شیطونه
" دوست پسر من یه مافیا ی شیطونه"
part : 2
علامت ا.ت : + علامت کوک : _ علامت سوهی : @ علامت بادیگارد : ¥
👁👄👁👌
(ویو ا.ت)
صبح با تابیدن یه آفتاب گرم رو ی صورتم بیدار شدم. رفتم پایین که دیدم مامانم خونه نیست و دوباره صبح زود بیدار شده و رفته سر کارش.
برای خودم یه صبحونه ی حاضری درست کردم و نشستم رو ی کاناپه و یه فیلم خوب گذاشتم و همزمان با فیلم دیدن صبحانه میخوردم. نفهمیدم کی ضهر شد و بعد فیلم تموم شد ( فیلم طولانی ای بوده ا.ت جان 🤭)
رفتم ضرفم رو شستم که بعدش یهو گوشیم زنگ خورد؛ سوهی بود، جواب دادم:
مکالمه شون: 👇
@ : سلام ا.ت چطوری!
+ : سلام خوبم ، مرسی. کاری داری باهام؟
@ : آره. میگم پچه ها یه کافه بار خفن ( همون بار خودمون) معرفی کردن بهم سیسی!
+ : اوکی ، خب؟
@ : خب میگم که اگه این دفعه مامانت جرت نمیده راضیش کن که باهم بریم اون جا. خیلی بچه ها تعریف کردن از پسرا ی جذبش و نوشیدنی ها ی خوبش و وایب فضا ی داخلش.
+ : باشه بابا نفس بگیر یکم! فهمیدم اوکی هستم فقط در مورد پسرا و اینکه نوشیدنی درصد بالا میخوریم بهش نمیگم که راضی بشه ، اوکی ؟
@ : اوکی. من امشب ساعت ۷ میام دنبالت فقط خودتو داف کن حسابی و سوتی نده. باییی
+ : اوکی ، باییی
( پایان تماس )
رفتم و برا ی شب وسایلم رو مثل لباسی که میخوام بپوشم و کیف و اکسسوری اینجور چیزا رو آماده کردم و بعد رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم بیرون از حموم و یه روتین پوستی ۳۰ مینی هم انجام دادم و رفتم پایین و یه خوراکی خوردم و بعدش موهام رو خشک کردم که بعدش مامانم اومد خونه.
رفتم بهش سلام کردم و از همون خوراکی ای که میخوردم برا ی اونم نگه داشته بودم رو بهش دادم و خورد و کلی قربون صدقه ام رفت و بعدش گفت که خسته است و رفت تو ی اتاقش منم یکم به کارام رسیدم که بعد چشمم به ساعت افتاد و دیدم که ساعت پنج و چهل و پنجه و من باید ساعت ۶ به سوهی خبر میدادم که بیاد دنبالم یا نه.
سریع دویدم سمت اتاق مامانم ولی نبود و رفتم پایین که دیدم داره آشپزخونه رو تمیز میکنه.
گفنم: مامانی ، امروز سوهی منو به یه کافه دعوت کرده که باهم بریم پسری هم تو ی جمع مون درکار نیست ؛ میشه بزاری برم. 🥺🤗
با قیافه ی مظلوم نگاش میکردم و بعد از یکم فکر کردن قبول کرد ولی من بعدش اضافه کردم که : فقط اگه دیدی بعد از ساعت ۱ شب نیومدم منتظرم نمون مامان ، شاید شب خونه ی سوهی بمونم باشه!؟ ( چون شاید مس**ت کنیم بهش اینو گفتم )
به نشانه ی تاید سر تکون دادو منم با خوشحالی رفتم تو ی اتاق و گوشی رو برداشتم و به سوهی پیام دادم که اوکی شده و همون ساعت بیاد دنبالم.
به ساعت نگاه کردم و دیدم که به موقع بهش خبر دادم ، که یهو جواب داد که : اوکی ، همون ساعت دم در خونتونم.
با خوشحالی رفتم که سریع آماده بشم و......
اینم از پارت ۲ سیسیااا 🤗💮👁👅👁
تا پارت بعد بمونید تو خمااارررییییی 😘 همایت یادتون نره🇰🇷 👁👄👁 بایییی💮💮🇰🇷
part : 2
علامت ا.ت : + علامت کوک : _ علامت سوهی : @ علامت بادیگارد : ¥
👁👄👁👌
(ویو ا.ت)
صبح با تابیدن یه آفتاب گرم رو ی صورتم بیدار شدم. رفتم پایین که دیدم مامانم خونه نیست و دوباره صبح زود بیدار شده و رفته سر کارش.
برای خودم یه صبحونه ی حاضری درست کردم و نشستم رو ی کاناپه و یه فیلم خوب گذاشتم و همزمان با فیلم دیدن صبحانه میخوردم. نفهمیدم کی ضهر شد و بعد فیلم تموم شد ( فیلم طولانی ای بوده ا.ت جان 🤭)
رفتم ضرفم رو شستم که بعدش یهو گوشیم زنگ خورد؛ سوهی بود، جواب دادم:
مکالمه شون: 👇
@ : سلام ا.ت چطوری!
+ : سلام خوبم ، مرسی. کاری داری باهام؟
@ : آره. میگم پچه ها یه کافه بار خفن ( همون بار خودمون) معرفی کردن بهم سیسی!
+ : اوکی ، خب؟
@ : خب میگم که اگه این دفعه مامانت جرت نمیده راضیش کن که باهم بریم اون جا. خیلی بچه ها تعریف کردن از پسرا ی جذبش و نوشیدنی ها ی خوبش و وایب فضا ی داخلش.
+ : باشه بابا نفس بگیر یکم! فهمیدم اوکی هستم فقط در مورد پسرا و اینکه نوشیدنی درصد بالا میخوریم بهش نمیگم که راضی بشه ، اوکی ؟
@ : اوکی. من امشب ساعت ۷ میام دنبالت فقط خودتو داف کن حسابی و سوتی نده. باییی
+ : اوکی ، باییی
( پایان تماس )
رفتم و برا ی شب وسایلم رو مثل لباسی که میخوام بپوشم و کیف و اکسسوری اینجور چیزا رو آماده کردم و بعد رفتم یه دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم بیرون از حموم و یه روتین پوستی ۳۰ مینی هم انجام دادم و رفتم پایین و یه خوراکی خوردم و بعدش موهام رو خشک کردم که بعدش مامانم اومد خونه.
رفتم بهش سلام کردم و از همون خوراکی ای که میخوردم برا ی اونم نگه داشته بودم رو بهش دادم و خورد و کلی قربون صدقه ام رفت و بعدش گفت که خسته است و رفت تو ی اتاقش منم یکم به کارام رسیدم که بعد چشمم به ساعت افتاد و دیدم که ساعت پنج و چهل و پنجه و من باید ساعت ۶ به سوهی خبر میدادم که بیاد دنبالم یا نه.
سریع دویدم سمت اتاق مامانم ولی نبود و رفتم پایین که دیدم داره آشپزخونه رو تمیز میکنه.
گفنم: مامانی ، امروز سوهی منو به یه کافه دعوت کرده که باهم بریم پسری هم تو ی جمع مون درکار نیست ؛ میشه بزاری برم. 🥺🤗
با قیافه ی مظلوم نگاش میکردم و بعد از یکم فکر کردن قبول کرد ولی من بعدش اضافه کردم که : فقط اگه دیدی بعد از ساعت ۱ شب نیومدم منتظرم نمون مامان ، شاید شب خونه ی سوهی بمونم باشه!؟ ( چون شاید مس**ت کنیم بهش اینو گفتم )
به نشانه ی تاید سر تکون دادو منم با خوشحالی رفتم تو ی اتاق و گوشی رو برداشتم و به سوهی پیام دادم که اوکی شده و همون ساعت بیاد دنبالم.
به ساعت نگاه کردم و دیدم که به موقع بهش خبر دادم ، که یهو جواب داد که : اوکی ، همون ساعت دم در خونتونم.
با خوشحالی رفتم که سریع آماده بشم و......
اینم از پارت ۲ سیسیااا 🤗💮👁👅👁
تا پارت بعد بمونید تو خمااارررییییی 😘 همایت یادتون نره🇰🇷 👁👄👁 بایییی💮💮🇰🇷
- ۹.۰k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط