{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دکسی که دنیامو روشن کرد

د«کسی که دنیامو روشن کرد»
پارت 2

فردا شد و یوکی رفت یو. ای و حسابی ذهنش مشغول بود ولی خب سعی کرد خودشو به کوچه پشمکعلی بزنه و اهمیت نده وقتی رفت یو. ای و سر نشست آیزاوا با قیافه همیشه خستش اومد و گفت: دو هفته دیگه مسابقات ورزشی داریم مراقب باشین گند نزنین
کاتسوکی پوزخند زد و گفت : تچ... من نفر اول میشم و پوز همتون رو به خاک میمالم!
یوکی گفت: تو دیگه خیلی زور بزنی میتونی یک بچه رو شکست بدی

کاتسوکی: خفه شو نفله!

خلاصه دو هفته با تمرین گذشت و روز مسابقات فرا رسید و یوکی هم خیلی نگران بود چون میخواست خر طور شده ببره تا پدرش بهش افتخار کنه 😁

و الان تو اتاق هستن و مینا گفت : هی یوکی حالا که دارم فکرشو میکنم تو خیلی شبیه (فلان اسم) (ایده ای برا اسم قهرمانی پدرش ندارم ایده داشتین تو کامنتا بگین) هستی!

سویا : اره از لحاظ ظاهری کپش هستی!

یوکی: آره خب چون... بابامه!

دنکی: وایسا ببینم چی!

کریشیما: ما چقدر تو کلاسمون شاخ کلاس داریم یکی اون باکو انفجاری یکی این شوتو خون سرده یکی هم تو! عجب کلاسی!

کاتسوکی : خفه شو!

بعد مدتی رفتن بیرون

یوکی: وای چقدر.. اینجا ادم هست!

اوراراکا : آره 😖 آدم استرس میگیره 😭

رفتن سر جاشون و میدنایت اومد و شروع کرد به حرف زدن و گفت : خب مسابقه اول چیزی نیست جز... دو با مانع!

اوچاکو : بنظر برای اول کار بد نمیاد...

یوکی: آره...

یهو همه هجوم اوردن به سمت اونجا ولی شوتو یهو زمین رو یخ زد و جلوتر از همه راه افتاد!

شوتو: بعدا میبینمتون!

کاتسوکی: وایسا نفلهههههههههه دو قطبی!

مینتا : این نامردیه!


و یوکی هم چون کوسش یخ بود میتونست رو یخ راه بره و پا به پای تودوروکی برسه!

اونا مانع های اول رو رد کردن و رسید به مانع اخر(اون زمین مینه)

یوکی یک فکری به ذهنش رسید و با کوسش یک تخته درست کرد و زمین رو کند و همه مین هارو جمع کرد و بعد با تخته پرید روشون و همه شون یهو ترکید و کاتسوکی و شوتو که تا اون موقع داشتن با هم کل کل میکردن یهو دیدن یوکی ازشون جلو زد و شروع کرد به دوییدن و نفر اول شد!!!!


از زبون یوکی :

اه... بلاخره... ملی هر طور که شده من نباید... ببینیم نه وقتی که پدرم من رو تماشا میکنه...

وقتی همه رو اعلام کردن وقت استراحت شد و من رفتم داخل یک اتاق و گوشیم رو ور داشتم و با بابا تماس گرفتم



بابا : دخترم! کارت عالی بود! همینجوری پر قدرت برو جلو و نگران نباش


یوکی: ممنون بابا... ولی من هر طور شده نمی بازم!


تلفن رو قطع کردم و رفتم سمت در و دستم رو روی دستگیره گذاشتم که یهو خشکم زد و قلبم یک تپش بلند زد و بازو راستم به طرز وحشتناکی درد پیچید


یوکی: این دیگه چه کوفتیه!


دست راستم رو گرفتم و دو لا شدم خیلی درد میکرد ولی بعد مدتی خوب شد... امیدوارم که بدتر نشه... نمیخوام دوباره اون اتفاق رو تکرار کنم... نمیخوام... باعث شم کسی آسیب ببینه...



خب این پارت هم تموم شد 🤓
هر کی لایک کنه تو یخچالش بربری پیدا میکنه 🗿 منم لایک کردم و بربری خوردم برای صبحونه🗿

اگه لایک ها 20 تا بشه پارت جدید رو میزارم🗿👍


سایونارا 🎀
دیدگاه ها (۲)

بیوگرافی یوکی (کسی که دنیامو روشن کرد)

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۹شوتو : باشه(زمان حال)ایزوکو : اوه خ...

«کسی که دنیامو روشن کرد... »Part 1 از زبون یوکی ☘️تازه از خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط