{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من

من
اهل آنکجا آبادم
راهم آن طرفتر پیداست
آن سو
که چشم از گرگ و میش دم صبح می ترسد
آن سو
که سواره و پیاده همه از یک جنس اند
کوله بارم یک بغچه
تکه نانی دارم
از عرق می نوشم می
می نخوردم
مستم
می روم
بگذرم از تاریکی
آخر
هر کسی واماند
بازماند
ماند در آن آبادی
همه می خندند
من دیوانه به سوی آنکجا آبادم
چه مهم !؟
وقتی اینجاست
و به من می گوید
بگذر
بی عصا از تل خاک
پشت این تاریکی
روشنایی پیداست


/ سعید
دیدگاه ها (۱)

هر شبم می گذردروز کجا؟ ماه کجا ؟و زمان می گذرد !پای بر دل پر...

چه شاعرانه می بارد باران در شب گشایش حاجت !تل خاک یک وجب از ...

مرگ را پروای آن نیست به مثل چیدن گلکه به انگیزه ای اندیشدزن...

من چنین ام ، احمقم شایدکه می داندکه من بایدسنگ های زندان ام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط