من
من
اهل آنکجا آبادم
راهم آن طرفتر پیداست
آن سو
که چشم از گرگ و میش دم صبح می ترسد
آن سو
که سواره و پیاده همه از یک جنس اند
کوله بارم یک بغچه
تکه نانی دارم
از عرق می نوشم می
می نخوردم
مستم
می روم
بگذرم از تاریکی
آخر
هر کسی واماند
بازماند
ماند در آن آبادی
همه می خندند
من دیوانه به سوی آنکجا آبادم
چه مهم !؟
وقتی اینجاست
و به من می گوید
بگذر
بی عصا از تل خاک
پشت این تاریکی
روشنایی پیداست
/ سعید
اهل آنکجا آبادم
راهم آن طرفتر پیداست
آن سو
که چشم از گرگ و میش دم صبح می ترسد
آن سو
که سواره و پیاده همه از یک جنس اند
کوله بارم یک بغچه
تکه نانی دارم
از عرق می نوشم می
می نخوردم
مستم
می روم
بگذرم از تاریکی
آخر
هر کسی واماند
بازماند
ماند در آن آبادی
همه می خندند
من دیوانه به سوی آنکجا آبادم
چه مهم !؟
وقتی اینجاست
و به من می گوید
بگذر
بی عصا از تل خاک
پشت این تاریکی
روشنایی پیداست
/ سعید
- ۲۸۸
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط