پارت ۹
پارت ۹
از زبون آرشام
نمی دونستم ترنم چی میخواد بگه که انقدر تو گفتنش شک داشت
ترنم : خب .....ام ..... چیزه.. شاید.....یه ...خون آشام باشه .
راست میگفت . اصلا فکرم هم سمت خون آشام ها نرفت . ولی خب اینم یه احتمال . چون خون اشام ها ام میتونن محو یا با سرعت خیلی زیاد راه برن به طوری که مث محو شدن باشه .
همه تا کلی وقت تو فکر رفته بودیم و به حرف ترنم فکر میکردیم . شاید راست بگه . .
رادوین : ترنم تو از کجا به این نتیجه رسیدی که اون موجود میتونه یه خون اشام باشه ؟؟؟
ترنم : خب این یه احتماله منم که نمیگم حتما خون اشامه . احتمال میدم . ولی خب چون میگید این موجود با اون عمارت هم در ارتباطه . میگم که خون اشامه.
من: خب تو اون عمارت مگه چی دیدی که گفتی اون خون اشامه.؟
ترنم : من فکر نمیکنم جن و روح بیان همه جای یه نفر رو با دندون سوراخ کنن . من خودم به اون جنازه ها دقت کردم ـ همه شون بیشتر جاهای بدنشون پر زخم و جای دندونه .
هلیا :از کجا میدونی اون عمارت به اون موجود مربوطه ؟
من : چون من عکسشو دیدم .
هلیا : خب اینم یه حرفیه
متین : میگم ساعت ۴ نمیخواین این بحثو بزارین واسه فردا ؟
نفس : راست میگه حال هلیا ام خوب نیس .
ما پسرا بعد اون همه حرف های وحشتناک رفتیم سمت اتاق هامون و سر رو بالش نذاشته خوابیدیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون متین
صبح ساعت ۱۱:۴۵ از خواب پاشدم . همش ناراحت هلیا بودم . بیچاره چی کشیده . بعضی وقتا خیلی نگرانش میشم . نمیدونم چرا.
آرشام زود تر از من پاشده بود و داشت صبحانه شو جمع میکرد . رادوینم که داشت خواب هفت پادشاهو میدید .
به آرشام گفتم صبحانه رو جمع نکنه تا منم بخورم ولی دیگه ظهر بود
از زبون آرشام
نمی دونستم ترنم چی میخواد بگه که انقدر تو گفتنش شک داشت
ترنم : خب .....ام ..... چیزه.. شاید.....یه ...خون آشام باشه .
راست میگفت . اصلا فکرم هم سمت خون آشام ها نرفت . ولی خب اینم یه احتمال . چون خون اشام ها ام میتونن محو یا با سرعت خیلی زیاد راه برن به طوری که مث محو شدن باشه .
همه تا کلی وقت تو فکر رفته بودیم و به حرف ترنم فکر میکردیم . شاید راست بگه . .
رادوین : ترنم تو از کجا به این نتیجه رسیدی که اون موجود میتونه یه خون اشام باشه ؟؟؟
ترنم : خب این یه احتماله منم که نمیگم حتما خون اشامه . احتمال میدم . ولی خب چون میگید این موجود با اون عمارت هم در ارتباطه . میگم که خون اشامه.
من: خب تو اون عمارت مگه چی دیدی که گفتی اون خون اشامه.؟
ترنم : من فکر نمیکنم جن و روح بیان همه جای یه نفر رو با دندون سوراخ کنن . من خودم به اون جنازه ها دقت کردم ـ همه شون بیشتر جاهای بدنشون پر زخم و جای دندونه .
هلیا :از کجا میدونی اون عمارت به اون موجود مربوطه ؟
من : چون من عکسشو دیدم .
هلیا : خب اینم یه حرفیه
متین : میگم ساعت ۴ نمیخواین این بحثو بزارین واسه فردا ؟
نفس : راست میگه حال هلیا ام خوب نیس .
ما پسرا بعد اون همه حرف های وحشتناک رفتیم سمت اتاق هامون و سر رو بالش نذاشته خوابیدیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از زبون متین
صبح ساعت ۱۱:۴۵ از خواب پاشدم . همش ناراحت هلیا بودم . بیچاره چی کشیده . بعضی وقتا خیلی نگرانش میشم . نمیدونم چرا.
آرشام زود تر از من پاشده بود و داشت صبحانه شو جمع میکرد . رادوینم که داشت خواب هفت پادشاهو میدید .
به آرشام گفتم صبحانه رو جمع نکنه تا منم بخورم ولی دیگه ظهر بود
- ۱۱.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط