My professor
My professor
Chapter:2
Part:82
به اینجا که رسید ، جئون حرفشو خورد تا جلوی احساساتتشو بگیره ... صورتشو تو هم کرد و لبشو گاز گرفت و مکث طولانی ای کرد ....
تهیونگ اجزای صورت جونگ کوک رو نگاه کرد و حس کرد چیزی به قلبش چنگ میندازه بغض کرده بود اما اجازه نمیداد گریه ش بگیره ....!
جئون، بعد از فرو خوردن حسش آروم ادامه داد
جونگکوک :به جای اینکه این کارو برای خودش انجام بده ...با دستاش گوشای منو پوشوند ...!
که گوشاى فاكي من ... آسیب نبينه ...من درگیر این بودم که درست پناه بگیره و جاییش نسوزه .... اما وقتی به خودم اومدم که موج انفجار چنان بهش وارد شد که از حال رفت و به این روز افتاد ...
تهیونگ مکث طولانی ای کرد. چکمه های گلی خودش رو نگاه کرد و با احترام گفت :
تهیونگ:گاهی حس میکنم روح مادرت دوباره تو این دختر متولد شده ....
جونگکوک :نمیدونم از کار خدا سر در نمیارم اون بی انصاف هم وقت و بی وقت گوشای منو می پوشوند .....
در اتاق یهو باز شد و هر دو تكون خوردن ... تهیونگ زودتر از جونگ کوک خودش رو به دکتر
رسوند
تهیونگ:چیشد ؟ حالش چطوره ؟ الان به هوشه ؟
دکتر بدون اینکه در اتاق رو پشت سرش ببنده دستشو تو جيب روپوشش فرو برد
دکتر: بله ....كاملا هوشیارن ...
تهیونگ نفس راحتی کشید ولی نگاهش به جونگ کوک افتاد ... ایستاده ثابت با اخمی روی صورت بی واکنشش .
جونگ کوک و کیم نامجون تو هر چیزی هم اگر با هم متفاوت بودن به شباهت عجیب داشتن جونگ کوک هم درست مثل نامجون عادت نداشت زود تحت تاثیر خبرای خوب قرار بگیره
اون به تمام اخبار خوب مشکوک بود !
با دقت دکتر رو نگاه میکرد ... انگار هنوز نمیتونست قبول کنه که اوضاع واقعا تحت کنترله ... انگار از نظرش به جای کار هنوز داشت میلنگید
ادامه دارد...
خب خب
قرار بود دیشب بزارم اما تا همین الان ویس اجازه نمیداد پست بزارم
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:82
به اینجا که رسید ، جئون حرفشو خورد تا جلوی احساساتتشو بگیره ... صورتشو تو هم کرد و لبشو گاز گرفت و مکث طولانی ای کرد ....
تهیونگ اجزای صورت جونگ کوک رو نگاه کرد و حس کرد چیزی به قلبش چنگ میندازه بغض کرده بود اما اجازه نمیداد گریه ش بگیره ....!
جئون، بعد از فرو خوردن حسش آروم ادامه داد
جونگکوک :به جای اینکه این کارو برای خودش انجام بده ...با دستاش گوشای منو پوشوند ...!
که گوشاى فاكي من ... آسیب نبينه ...من درگیر این بودم که درست پناه بگیره و جاییش نسوزه .... اما وقتی به خودم اومدم که موج انفجار چنان بهش وارد شد که از حال رفت و به این روز افتاد ...
تهیونگ مکث طولانی ای کرد. چکمه های گلی خودش رو نگاه کرد و با احترام گفت :
تهیونگ:گاهی حس میکنم روح مادرت دوباره تو این دختر متولد شده ....
جونگکوک :نمیدونم از کار خدا سر در نمیارم اون بی انصاف هم وقت و بی وقت گوشای منو می پوشوند .....
در اتاق یهو باز شد و هر دو تكون خوردن ... تهیونگ زودتر از جونگ کوک خودش رو به دکتر
رسوند
تهیونگ:چیشد ؟ حالش چطوره ؟ الان به هوشه ؟
دکتر بدون اینکه در اتاق رو پشت سرش ببنده دستشو تو جيب روپوشش فرو برد
دکتر: بله ....كاملا هوشیارن ...
تهیونگ نفس راحتی کشید ولی نگاهش به جونگ کوک افتاد ... ایستاده ثابت با اخمی روی صورت بی واکنشش .
جونگ کوک و کیم نامجون تو هر چیزی هم اگر با هم متفاوت بودن به شباهت عجیب داشتن جونگ کوک هم درست مثل نامجون عادت نداشت زود تحت تاثیر خبرای خوب قرار بگیره
اون به تمام اخبار خوب مشکوک بود !
با دقت دکتر رو نگاه میکرد ... انگار هنوز نمیتونست قبول کنه که اوضاع واقعا تحت کنترله ... انگار از نظرش به جای کار هنوز داشت میلنگید
ادامه دارد...
خب خب
قرار بود دیشب بزارم اما تا همین الان ویس اجازه نمیداد پست بزارم
#رمان #فیک #فیکشن
- ۴۵۲
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط