{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …

حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله …
اول یکی یکی جمع شون میکنی تو بغلت بعدش یکی یکی پرتشون میکنی تو آب ؛
اما بعضی وقتها سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی …
ممنون بابت حضورتون دوستان عزیز🌹 🌹 🌹 🌹 💜
دیدگاه ها (۵)

سرکار حالم بد شد الان بیمارستانم

غمگینم

شب تولدم پارت 55فصل دوم پارت 26جونگ کوک: داری دیوونم میکنی ا...

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط