{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 7
✦.................................

+ بله.

جونگ‌هو چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:

جونگ‌هو: جونگکوک هم از هجده سالگی وارد کار شد. از همون موقع، مسئولیت هزاران نفر روی دوشش بود... شاید ظاهرش سرد باشه اما هیچوقت از زیر بار مسئولیت فرار نکرد.

نیکی حتی سرش را هم بالا نیاورد؛ اسم آن مرد برای او فقط اسم یک غریبه بود غریبه‌ای که قرار بود زندگی‌اش را از او بگیرد، جونگ‌هو ادامه داد:

جونگ‌هو: هیچوقت دنبال حاشیه نبوده، کم‌حرفه و قاطع... وقتی تصمیمی بگیره، دیگه برنمیگرده.

اشک دیگری از چشم نیکی افتاد

+ من... اصلاً نمی‌خوام بشناسمش.

صدایش لرزید:

+ نمی‌خوام بدونم چه آدمیه... نمی‌خوام همسرش باشم... فقط... می‌خوام یه زندگی عادی داشته باشم.

هیچ‌کس جوابش را نداد، برای اولین بار... حتی نابی هم ساکت شده بود. جونگ‌هو آرام از جایش بلند شد و به سمت نیکی رفت آن‌قدر نزدیک که فقط یک قدم با او فاصله داشت.

نیکی سرش را پایین انداخت، جونگ‌هو با صدایی آرام اما محکم گفت:

جونگ‌هو: دخترم... می‌دونم الان از ما متنفری، حق هم داری اما یه چیزو مطمئن باش هیچ‌کس تو رو تحقیر نمی‌کنه از لحظه‌ای که وارد خانواده‌ی جئون بشی احترامت، احترام خانواده‌ی ماست.

نیکی لبخند تلخی زد.

+ احترام...؟ وقتی حتی حق انتخاب ندارم این اسمش احترامه؟

جونگ‌هو برای اولین بار... هیچ جوابی نداشت.

چند دقیقه بعد...

همه از جا بلند شدند، قبل از رفتن، سوها نگاه آخرش را به نیکی انداخت، بعد آرام زیر لب به عمه‌ها گفت:

سوها: دختر محکمیه...

سون‌جا لبخند زد.

سون‌جا: بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.

جیهی هم نگاهش را از نیکی نگرفت.

جیهی: جونگکوک هیچ‌وقت قبول نمی‌کنه.. ولی این دختر تنها کسیه که شاید یه روز بتونه روبه‌روش بایسته.

آن‌ها از خانه بیرون رفتند، صدای بسته شدن در... تمام خانه را در سکوت فرو برد. نیکی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد زانوهایش شل شد آرام روی زمین نشست.

دستش را روی دهانش گذاشت.. اما هق‌هق گریه‌اش تمام خانه را پر کرد، هیون‌وو با چشمانی پر از اشک جلو رفت تا بلندش کند.

اما نیکی دستش را کنار زد.

+ ولم کن... هیچکس... هیچ‌کدومتون نفهمیدین امروز چی ازم گرفتین...

هیون‌وو همان‌جا خشکش زد، برای اولین بار احساس کرد شاید این بدهی، فقط پول یک زندگی را نگرفته بلکه دختر خواهرش را هم از او گرفته است.

ـــــــــــ

باشگاه مثل همیشه پر از صدای برخورد مشت‌ها با کیسه‌های بوکس بود، اما برای نیکی امروز هیچ صدایی معنا نداشت.

همین که وارد شد، تهیونگ از آن طرف سالن نگاهش کرد؛ چیزی توی صورتش... عوض شده بود بی‌معطلی به سمتش رفت.

تهیونگ: چرا این شکلی‌ای؟

نیکی لبخند کمرنگی زد

+ اومدم خداحافظی کنم

چند ثانیه... تهیونگ حتی پلک هم نزد.

تهیونگ: چی گفتی؟

+ دیگه نمیام

اخم‌ هایش در هم گره خورد:

تهیونگ: یعنی چی دیگه نمیام؟

+ مجبورم.

تهیونگ یک قدم جلو آمد، نیکی ناخودآگاه عقب رفت تا پشتش به دیوار خورد، تهیونگ هر دو دستش را دو طرف دیوار گذاشت و راه رفتنش را بست چشم از چشم‌ هایش برنداشت

تهیونگ: تو بهترین شاگرد منی.

تهیونگ: نه... اشتباه گفتم. تو فقط شاگردم نیستی.

صدایش برای اولین بار لرزید:

تهیونگ: نمی‌تونم بذارم بری.

+ باید برم.

تهیونگ سرش را تکان داد

تهیونگ: نه.

+ مربی...

تهیونگ: گفتم نه.

برای اولین بار آن مرد سرد و کم‌حرف درمانده به نظر میرسید

تهیونگ: هر روز از دور مراقبت بودم که یه خط روی تنت نیفته... هر بار مشت می خوردی، بیشتر از خودت حرص می‌ خوردم... هر بار می‌خندیدی، حالم خوب می‌شد.. حالا اومدی میگی دیگه نمیام؟

نیکی لبش را روی هم فشار داد

+ قراره ازدواج کنم.

دنیا برای چند ثانیه دور سر تهیونگ ایستاد

تهیونگ: ...چی؟

+ اجباریه... حتی خودشم ندیدم.

چشم‌های تهیونگ پر از ناباوری شد

تهیونگ: اسمش چیه؟

+ نمی‌دونم...

تهیونگ با عصبانیت مشتش را روی دیوار کوبید؛ صدای ضربه توی سالن پیچید.

تهیونگ: اجازه نمیدم

+ دست من نیست

تهیونگ: پس دست کیه؟

+ خانواده‌ها.

تهیونگ نفس عمیقی کشید بعد آرام، اما با التماس گفت:

تهیونگ: فرار کنیم...

نیکی با تعجب نگاهش کرد

تهیونگ: هرجا بخوای می‌برمت، باشگاهو ول می‌کنم... همه‌چی رو ول می‌کنم فقط نذار زن یه مرد غریبه بشی.

چند قطره اشک از چشم‌های نیکی پایین آمد، لبخند تلخی زد، آرام دست‌های تهیونگ را از دو طرف دیوار کنار زد.

+ ممنون.. برای همه‌چی.

تهیونگ آخرین بار صدایش زد

تهیونگ: نیکی...
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 8✦.....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 6✦.....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 5✦.....................

« You left too soon » Part 3 زمستان از راه رسیده بود.برف آرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط