「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 5
✦.................................
چند ساعت بعد...
جیهو خوابیده بود، نابی هم روی مبلِ جلوی تلویزیون لم داده بود ساعت از یک گذشته بود، هیونوو هنوز روی همان صندلی نشسته بود، وقتی نیکی روبه رویش نشست، برای چند لحظه فقط به دستهایش خیره ماند.
هیونوو: نیکی...
+ جانم؟
هیونوو نفس عمیقی کشید.
هیونوو: هرچی الان میگم... بدون از روی بی رحمی نیست.
لبخند کمرنگ نیکی آرام محو شد
+ دایی...
هیونوو سرش را پایین انداخت
هیونوو: امروز.. یه خانواده اومده بودن اینجا.
نیکی اخم کرد.
+ چه خانوادهای؟
هیونوو جواب نداد، سکوتش... بدتر از هر جوابی بود
+ دایی؟
هیونوو چشمهایش را بست
هیونوو: برای خواستگاری.
انگار زمان ایستاد، نیکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام خندید.
+ شوخی میکنی...؟
هیونوو هیچ جوابی نداد، لبخند از روی صورت نیکی محو شد، هیونوو آهسته سرش را پایین انداخت.
هیونوو: نه.
قلب نیکی محکم به سینهاش کوبید.
+ من... قبول نمیکنم.
هیونوو با صدایی گرفته گفت:
هیونوو: مسئله قبول کردن یا نکردن نیست.
+ یعنی چی؟
هیونوو دستهای لرزانش را روی میز گذاشت
هیونوو: این ازدواج... باید انجام بشه.
نیکی از جایش بلند شد
+ نه.
هیونوو: نیکی...
+ گفتم نه!
صدایش برای اولین بار داخل خانه پیچید، چشمهایش پر از اشک شده بود.
+ من حتی اون آدمو نمیشناسم!
هیونوو چیزی نگفت، همین سکوت... بیشتر از هر حرفی درد داشت، نیکی با ناباوری نگاهش کرد
هیونوو سرش را بالا آورد، لبهایش به سختی تکان خورد:
هیونوو: خانوادهی جئون...
نامی که همان لحظه؛ تمام رنگ را از صورت نیکی گرفت چون حتی کسی که کوچکترین خبری از دنیای مافیا نداشت هم اسم خانوادهی جئون را شنیده بود.
آنها خانوادهای بودند که همه از نفوذ و قدرتشان حرف میزدند، اما کمتر کسی جرئت می کرد نامشان را بلند به زبان بیاورد، نیکی زیر لب، ناباورانه زمزمه کرد:
+... همون جئون؟
هیونوو نتوانست به چشمهایش نگاه کند، فقط سرش را پایین انداخت.
نیکی با ناباوری خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
+ اون... همون خانوادهای که همه ازشون میترسن؟
هیونوو:...
نیکی چند قدم عقب رفت نگاهش میان چهرهی دایی و نابی که با آرامش روی مبل نشسته بود، چرخید.
+ یعنی... دارید منو میفروشید؟
هیونوو فوراً از جایش بلند شد
هیونوو: نه نیکی، این چه حرفیه...
+ پس چیه؟!
صدایش برای اولین بار آنقدر بلند شد که حتی جیهو در اتاقش از خواب پرید:
+ من آدم نیستم؟! من حق ندارم خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم؟!
نابی با بیحوصلگی چشم هایش را چرخاند
نابی: انقدر شلوغش نکن.
نیکی با خشم به سمتش برگشت
+ شلوغش نکنم؟!
نابی: از خداتم باشه، یه عمر تو این خونه زندگی کردی، حالا قراره بری تو یکی از ثروتمندترین خونوادههای کره.
+ با اجبار؟!
نابی پوزخند زد
نابی: خیلیا آرزو دارن جای تو باشن
+ پس خودت برو جاش
خانه در سکوت فرو رفت، نابی با عصبانیت از جایش بلند شد.
نابی: این زبونتو من کوتاه میکنم
هیونوو میانشان ایستاد
هیونوو: بسه!
برای چند ثانیه، هیچکس حرفی نزد، نیکی فقط به داییاش نگاه میکرد
+ یه سؤال... اگه بابا و مامانم زنده بودن بازم منو مجبور میکردی؟
هیونوو انگار نفسش بند آمد، لبهایش لرزید اما نتوانست جواب بدهد همین... بدترین جواب ممکن بود، اشک از گوشهی چشم نیکی پایین افتاد بدون اینکه چیز دیگری بگوید، برگشت.
با قدمهای تند از پلهها بالا رفت و در اتاقش محکم بسته شد... آن شب... تا خود صبح... چراغ اتاق نیکی خاموش نشد.
[ 7:18 ☀ ]
صدای زنگ ساعت برای چندمین بار به صدا درآمد، نیکی حتی دستش را هم دراز نکرد تا خاموشش کند؛ تمام شب را بیدار مانده بود چشم هایش از گریه میسوخت
گوشیاش چند بار لرزید:
یونا: «کجایی؟ کلاس شروع شد.»
یونا: «نیک؟»
یونا: «حالت خوبه؟»
صفحه را خاموش کرد، امروز.. دیگر توان رفتن به دانشگاه را نداشت.
پایین خانه، نابی با دیدن صندلی خالی نیکی پوزخند زد.
نابی: اون دختره هنوز خوابه؟
هیونوو:....
جیهو با نگرانی پرسید:
جیهو: بابا... نونا مریض شده؟
هیونوو نگاه کوتاهی به طبقهی بالا انداخت
هیونوو: بذار استراحت کنه
نابی با طعنه خندید.
نابی: استراحت؟ از الان داره ناز میکنه وقتی بره عمارت جئون، میفهمه زندگی یعنی چی.
هیونوو با اخم نگاهش کرد
هیونوو: نابی...
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 5
✦.................................
چند ساعت بعد...
جیهو خوابیده بود، نابی هم روی مبلِ جلوی تلویزیون لم داده بود ساعت از یک گذشته بود، هیونوو هنوز روی همان صندلی نشسته بود، وقتی نیکی روبه رویش نشست، برای چند لحظه فقط به دستهایش خیره ماند.
هیونوو: نیکی...
+ جانم؟
هیونوو نفس عمیقی کشید.
هیونوو: هرچی الان میگم... بدون از روی بی رحمی نیست.
لبخند کمرنگ نیکی آرام محو شد
+ دایی...
هیونوو سرش را پایین انداخت
هیونوو: امروز.. یه خانواده اومده بودن اینجا.
نیکی اخم کرد.
+ چه خانوادهای؟
هیونوو جواب نداد، سکوتش... بدتر از هر جوابی بود
+ دایی؟
هیونوو چشمهایش را بست
هیونوو: برای خواستگاری.
انگار زمان ایستاد، نیکی چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام خندید.
+ شوخی میکنی...؟
هیونوو هیچ جوابی نداد، لبخند از روی صورت نیکی محو شد، هیونوو آهسته سرش را پایین انداخت.
هیونوو: نه.
قلب نیکی محکم به سینهاش کوبید.
+ من... قبول نمیکنم.
هیونوو با صدایی گرفته گفت:
هیونوو: مسئله قبول کردن یا نکردن نیست.
+ یعنی چی؟
هیونوو دستهای لرزانش را روی میز گذاشت
هیونوو: این ازدواج... باید انجام بشه.
نیکی از جایش بلند شد
+ نه.
هیونوو: نیکی...
+ گفتم نه!
صدایش برای اولین بار داخل خانه پیچید، چشمهایش پر از اشک شده بود.
+ من حتی اون آدمو نمیشناسم!
هیونوو چیزی نگفت، همین سکوت... بیشتر از هر حرفی درد داشت، نیکی با ناباوری نگاهش کرد
هیونوو سرش را بالا آورد، لبهایش به سختی تکان خورد:
هیونوو: خانوادهی جئون...
نامی که همان لحظه؛ تمام رنگ را از صورت نیکی گرفت چون حتی کسی که کوچکترین خبری از دنیای مافیا نداشت هم اسم خانوادهی جئون را شنیده بود.
آنها خانوادهای بودند که همه از نفوذ و قدرتشان حرف میزدند، اما کمتر کسی جرئت می کرد نامشان را بلند به زبان بیاورد، نیکی زیر لب، ناباورانه زمزمه کرد:
+... همون جئون؟
هیونوو نتوانست به چشمهایش نگاه کند، فقط سرش را پایین انداخت.
نیکی با ناباوری خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه گریه بود.
+ اون... همون خانوادهای که همه ازشون میترسن؟
هیونوو:...
نیکی چند قدم عقب رفت نگاهش میان چهرهی دایی و نابی که با آرامش روی مبل نشسته بود، چرخید.
+ یعنی... دارید منو میفروشید؟
هیونوو فوراً از جایش بلند شد
هیونوو: نه نیکی، این چه حرفیه...
+ پس چیه؟!
صدایش برای اولین بار آنقدر بلند شد که حتی جیهو در اتاقش از خواب پرید:
+ من آدم نیستم؟! من حق ندارم خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم؟!
نابی با بیحوصلگی چشم هایش را چرخاند
نابی: انقدر شلوغش نکن.
نیکی با خشم به سمتش برگشت
+ شلوغش نکنم؟!
نابی: از خداتم باشه، یه عمر تو این خونه زندگی کردی، حالا قراره بری تو یکی از ثروتمندترین خونوادههای کره.
+ با اجبار؟!
نابی پوزخند زد
نابی: خیلیا آرزو دارن جای تو باشن
+ پس خودت برو جاش
خانه در سکوت فرو رفت، نابی با عصبانیت از جایش بلند شد.
نابی: این زبونتو من کوتاه میکنم
هیونوو میانشان ایستاد
هیونوو: بسه!
برای چند ثانیه، هیچکس حرفی نزد، نیکی فقط به داییاش نگاه میکرد
+ یه سؤال... اگه بابا و مامانم زنده بودن بازم منو مجبور میکردی؟
هیونوو انگار نفسش بند آمد، لبهایش لرزید اما نتوانست جواب بدهد همین... بدترین جواب ممکن بود، اشک از گوشهی چشم نیکی پایین افتاد بدون اینکه چیز دیگری بگوید، برگشت.
با قدمهای تند از پلهها بالا رفت و در اتاقش محکم بسته شد... آن شب... تا خود صبح... چراغ اتاق نیکی خاموش نشد.
[ 7:18 ☀ ]
صدای زنگ ساعت برای چندمین بار به صدا درآمد، نیکی حتی دستش را هم دراز نکرد تا خاموشش کند؛ تمام شب را بیدار مانده بود چشم هایش از گریه میسوخت
گوشیاش چند بار لرزید:
یونا: «کجایی؟ کلاس شروع شد.»
یونا: «نیک؟»
یونا: «حالت خوبه؟»
صفحه را خاموش کرد، امروز.. دیگر توان رفتن به دانشگاه را نداشت.
پایین خانه، نابی با دیدن صندلی خالی نیکی پوزخند زد.
نابی: اون دختره هنوز خوابه؟
هیونوو:....
جیهو با نگرانی پرسید:
جیهو: بابا... نونا مریض شده؟
هیونوو نگاه کوتاهی به طبقهی بالا انداخت
هیونوو: بذار استراحت کنه
نابی با طعنه خندید.
نابی: استراحت؟ از الان داره ناز میکنه وقتی بره عمارت جئون، میفهمه زندگی یعنی چی.
هیونوو با اخم نگاهش کرد
هیونوو: نابی...
- ۲۹۷
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط