{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم یه بار با مامانم رفتیم خرید

بچه که بودم یه بار با مامانم رفتیم خرید
ایستادم جلوی یه مغازه کفش فروشی
یه کفشی بود به نظرم خیلی قشنگ بود
از مامانم خواستم برام بخرتش اما مامانم گفت:
_ این که مال آدم بزرگاس به درد سن تو نمیخوره
اما برق کفش منو گرفته بود، میخواستمش، وسط بازار گریه کردم جیغ زدم ولی مامانم گفت هر وقت بزرگ شدی میتونی از اینا بپوشی اون روز آرزو کردم خیلی زود بزرگ شم
حالا من بزرگ شدم ولی شوقی برای پوشیدن اون کفشای پر از زرق و برق دیگه ندارم اما جاش عاشق اون عروسکای پشت ویترین مغازه های عروسک فروشی ام عاشق اون کفشای کوچولوی که پشت ویترین مغازه های کفش فروشیه عاشق اون لباس عروسکی صورتی اما هر وقت حرفشو میزنم مامانم میگه اینا دیگه به درد سن تو نمیخوره مگه بچه شدی و الان آرزو میکنم کاشکی هیچ وقت بزرگ نمیشدم اما دیگه نه میتونم گریه کنم و نه جیغ بزنم نه بگم میخوام
امروز فهمیدم ما آدما هیچ وقت از موقیتمون راضی نیستیم !!!! #الهه_نوشتـ #قدیمے
دیدگاه ها (۶)

من یک دخترم به زیبایی اسمم زیبام..وبه قدرتمندی اسمم قدرتمند ...

وقتی میگی مواظب خودت باش حتی اگه مرگ هم کمین کرده باشه زنده ...

مولانا :هر چه به جز خیالِ او قصد حریم دل کنددر نگشایمش به رو...

عـــــشق یه قــــمارِ خطرناڪھ !!باید بدونے بھ خاطـــــــرِ ڪ...

#رقیب_سخت پارت ۳۵باکوگو:"میدوریا اینجا نیستتت؟؟"مامان میدوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط