کلید گمشده
꧁کلید گمشده꧂
part:12
﴿ویو ا.ت﴾
وی داشت میرفت سمت ماشینش اما هنوز ازش امضا نگرفتممم
از زیر دست بادیگاردا رد شدمو دویدم سمتشو دستشو محکم گرفتم
برگشت سمتم و یهو دستمو کشید و شروع کرد به دویدن
به پشت سرم نگاه کردم همه داشتن فرار میکردن
وی دستمو کشیدو رفتیم توی یک اتاق یه کمد پشت در گذاشت
داشتم میترسیدم که یهو یه اسلحه از پشت کمرشدر اورد از ترس جیغی کشیدم که اومد سمتمو گفت
تهیونگ:هیس چیزی نیست نترس کاری باهات ندارم باید ساکت باشی وگرنه پیدامون میکنن باشه؟(آروم)
سری تکون دادم
انگار گرمش بود
کت روی لباسو در اورد و کلاهشم کند
دستش رفت سمت ماسکش و اون رو هم در اورد که با دیدن چهرش خشکم زد
ا.ت:چییی ت..توو؟
تهیونگ:اره ما قبلا همو دیدیم
چی باورمنمیشد وی همون پسره تو کافه باشهه این غیر ممکنهه
ا.ت:چرا منو اوردی اینجا میخوای چکار کنی؟(ترس و تعجب)
خواست جوابمو بده که یهو چند نفر محکم میکوبیدن به در از ترس رفتم سمت وی و پشتش وایسادم
وی اومد کنار گوشمو گفت
تهیونگ:برو توی اون کمد قایم شو تا وقتی خودم نیومدم اونجا درو باز نکن(آروم)
رفتم توی کمدو درو قفل کردم
صدای تیر اندازی میومد من فقط داشتم گریه میکردم خیلی وضعیت ترسناکی بود
اگه وی چیزیش بشه چیی
یهو صدای تیر اندازی قطع شدو یکی اروم اروم میومد سمت کمد
دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدام در نیاد
چند باری درو کشید که یهو باز شدو یه مرد هیکلی گنده روبه روم ظاهر شد
جیغی کشیدم و گفتم
ا.ت:ت..تروخدا کاری باهام نداشته باشین م..من کاری نکردم(لکنت و ترس و گریه)
بادیگارد:....
part:12
﴿ویو ا.ت﴾
وی داشت میرفت سمت ماشینش اما هنوز ازش امضا نگرفتممم
از زیر دست بادیگاردا رد شدمو دویدم سمتشو دستشو محکم گرفتم
برگشت سمتم و یهو دستمو کشید و شروع کرد به دویدن
به پشت سرم نگاه کردم همه داشتن فرار میکردن
وی دستمو کشیدو رفتیم توی یک اتاق یه کمد پشت در گذاشت
داشتم میترسیدم که یهو یه اسلحه از پشت کمرشدر اورد از ترس جیغی کشیدم که اومد سمتمو گفت
تهیونگ:هیس چیزی نیست نترس کاری باهات ندارم باید ساکت باشی وگرنه پیدامون میکنن باشه؟(آروم)
سری تکون دادم
انگار گرمش بود
کت روی لباسو در اورد و کلاهشم کند
دستش رفت سمت ماسکش و اون رو هم در اورد که با دیدن چهرش خشکم زد
ا.ت:چییی ت..توو؟
تهیونگ:اره ما قبلا همو دیدیم
چی باورمنمیشد وی همون پسره تو کافه باشهه این غیر ممکنهه
ا.ت:چرا منو اوردی اینجا میخوای چکار کنی؟(ترس و تعجب)
خواست جوابمو بده که یهو چند نفر محکم میکوبیدن به در از ترس رفتم سمت وی و پشتش وایسادم
وی اومد کنار گوشمو گفت
تهیونگ:برو توی اون کمد قایم شو تا وقتی خودم نیومدم اونجا درو باز نکن(آروم)
رفتم توی کمدو درو قفل کردم
صدای تیر اندازی میومد من فقط داشتم گریه میکردم خیلی وضعیت ترسناکی بود
اگه وی چیزیش بشه چیی
یهو صدای تیر اندازی قطع شدو یکی اروم اروم میومد سمت کمد
دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا صدام در نیاد
چند باری درو کشید که یهو باز شدو یه مرد هیکلی گنده روبه روم ظاهر شد
جیغی کشیدم و گفتم
ا.ت:ت..تروخدا کاری باهام نداشته باشین م..من کاری نکردم(لکنت و ترس و گریه)
بادیگارد:....
- ۱۶۳
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط