{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Par9))

Par9))
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{ ماه امشب از من پرسید کجاست آنکه او را با من مقایسه میکردی
.......................در جوابش کمی سکوت کردم اما بعد گفتم"خاک ازم گرفتش!"
.................._جئون جونگکوک2034}
21 اکتبر 2029
ساعت:3:40
اون نگاه پر از غم"پس چطوری ..چطور نجاتش بدم؟" در جوابش فقط توانستم سکوت کنم یک راه برای نجاتش است ولی غیر ممکنه"چرا غیر ممکنه؟"چشمانم گشاد میشود پس میتواند ذهنم را بخواند ! تنها کسی که میتونه نجاتش بده هیماست اسمش ولی...اگه نفرین ملکه هیما اثر کنه!می خوای کمکت کنم؟"نه ممنون لتیشیا کوچولو" لبخندی میزند وبدن بی روح لتیشیا یا خودم را بر میدارد روی زمین میگذارد دایره ای دورش میکشد جلو میروم وخنجرم که همیشه تو چکمه رو بیرون میکشم یکم از دستم رو میبرم وخونش روی صورت لتیشیا می افتد ولی می توانم احساس کنم دردی ندارم چون روحم دست او نیز بریده می شود چون بدن منه!برای انها یک در وازه باز میشود وجونگکوک روح لتیشیای آینده را برمیدارد ومن وارد بدن خودم میشوم دوباره زنده در حالی که هیما را با دوستانش گرفته نگاهی به گردنبند میندازد و بعد به شاهزاده وچیزی در گوشش زمزمه میکند لبخندی به من میزند"می خواهم درآینده چشمای پر گناهت رو ببینم لتیشیا!" وناپدید می شود روز زمین میشینم وبه جونگکوک اشاره میکنم
_فقط من دیدمش یا..واقعی بود؟
_نه منم دیدم
_خدایی خیلی تغییر میکنی لحن حرفات خیلی حتی بدنت
_اوهم ..شاید
لبخندی میزنم"ممنون بابت کادو و همین طور کادو مهم نی طرف مقابل مهمه هرچند هنوز به خاطر دیروز نبخشیدمت ولی خب.. فردا می بینمت!" عقب عقب میروم و به سمت پنجره می دوم خودم را پاییین می اندازم باد به موهایم میخورد وآنها را پریشان میکند من 13 طبقه پریدم! احساس میکنم قلبم خیلی تند میتپد ولپ هایم گرم شده با فکر به خاطرات... اصلا متوجه نشدم که دارم به زمین نزدیک میشوم از جادو استفاده کردم و نمردم اوپا در حالی که با موتورش منتظر بود گفت"خیلیییییی طولش دادی نیم ساعت چی کار میکردی جیسو زود تر رفت اولین پ.ارتی شیاطین توئه ها!
سوار شد منم پشتش سوار شدم هوا تاریک وشب سرد اما بدن او گرم بود"تو انسانی ولی خیلی رفتی!" سرعت میگیرد وباد به صورتم میخورد او میخندد"می دونم" بدنش خیلی عضلانی است..
چان اون وو:
ساعت:5:31(صبح)
به جیسو نگاهی می اندازم "هی چی کارش کنیم قصر که راهمون نمی دن ببرمش خونش؟تو دنیای انسان ها" لتیشیا موهایش دورش پخش شدن چشماشو بسته فکر کنم اندازه یک سال یه انسان مش.روب خورده وگرنه اون به این راحتی م.ست نمی شه جیسو بوس.ه ای به پیشانی لتیشیا میگذارد وبعد رو به من میگوید"امروز خیلی بهش خوش گذشته بعد مرگ الیزا زیاد حالش خوب نبوده هر شب گریه میکرد ..ببرش اون خونه جدید"نگاهی به لتیشیا میکنم که مژه های بلندش تکانی میخورد ومیخندم"امشب گفت میخواد فردا بره کنسرت بی تی اس تو میتونی باهاش بری جیسو؟"جیسو نگاهی به من می اندازد ولبخندی تعنه آمیز میکند"من در حالت عادی هم با اعضاش شیپ میشم چه برسه برم کنسرتشون تو مگه با جیمین دوست نیستی تو باهاش برو.." هیما را با دو تا از دستانم بغل میکنم بدنش سرد است .."بعدا براش یه فکر میکنم..ادامه داد..
.................................................
عزیزان اگه دید بیشتر از یه روز نبودم یعنی گوشیمو گرفتن..
دیدگاه ها (۳۳)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁹مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست.هیچ‌کس تا ح...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔س...

Iove and the moonPart7به خانه او رفتم همه چه مشکلی و تاریک ...

سانزو آروم رد خون رو دنبال کرد تا رسید به بدن پاره پاره شده....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط