📖 رمان: گرفتار تو ✨
📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔
سکوتِ سنگینی که بعد از جیغِ من توی اتاق پیچید، حتی مرگبارتر از فریادهایِ قبلی بود. جونگکوک اصلاً عصبانی نشد. در کمالِ ناباوری، دستش رو از دورِ گردنم برداشت، صاف ایستاد و کتِش رو مرتب کرد. بعد، با یه لبخندِ خیلی ملایم و حالبههمزن، سمتِ اونجین برگشت که گوشهٔ اتاق با چشمایِ گرد و پر از اشک ایستاده بود.
«اونجین… بیا اینجا عزیزم.»
اونجین عقبعقب رفت. «نمیام! تو… تو داداشِ منو زدی!»
جونگکوک با آرامش نشست رویِ زمین، طوری که همقدِ اونجین بشه. صدایِ لحنش جوری بود که انگار داره برایِ یه بچه قصه میگه.
«ببین… داداشت یه کم مریضه. رفتارهایِ عجیبی میکنه، فرار میکنه، حرفِ گوش نمیده. من فقط دارم کمکش میکنم تا خوب بشه. من اینجا ازش مراقبت میکنم، ولی اون… اون گاهی متوجهِ خوبیهایِ من نمیشه.»
داشتم دیوونه میشدم. با صدایی که به زور از تهِ گلوم در میاومد، داد زدم: «اونجین! گوش نکن! اون داره دروغ میگه! اون… اون منو شکنجه میکنه، باور نکن!» جونگکوک حتی برنگشت نگام کنه. فقط دستش رو دراز کرد سمتِ اونجین.
«داداشتِ که الان داره عصبانی میشه، میبینی؟ اون حتی به منِ که دارم ازش مراقبت میکنم هم تهمت میزنه. تو که نمیخوای فکر کنی داداشت آدمِ بدیه، درسته؟»
اونجین با تردید نگاهش رو بینِ من و اون چرخوند. جونگکوک داشت با ذهنِ بچگانهٔ اون بازی میکرد. داشت سعی میکرد من رو در چشمِ خواهرِ کوچیکم، یه آدمِ ناسپاس و دیوانه جلوه بده.
اما اونجین، باهوشتر از این حرفها بود. یهو چشماش رنگِ خشم گرفت. کوچیک بود، اما غیرتِ خواهرانه داشت.
«تو دروغگویی!»
جونگکوک خندید، اما خندهاش خشک بود. «عزیزم، تو هنوز خیلی کوچیکی که بفهمی دنیا چطوری میچرخه…»
اونجین که انگار دیگه تحملِ اون لحنِ حقبهجانبِ جونگکوک رو نداشت، با تمامِ توانش پرید سمتِ جونگکوک و دستش رو گاز گرفت!
صدایِ فریادِ کوتاه و تعجبآورِ جونگکوک تویِ اتاق پیچید. اونجین ولش نمیکرد. جونگکوک که اولش شوکه شده بود، یهو صورتش منقبض شد. اون هیچوقت اجازه نمیداد کسی بهش آسیب بزنه، حتی یه بچه. با یه حرکتِ خشن، اونجین رو از خودش جدا کرد و پرت کرد رویِ زمین.
جیغِ بلندِ اونجین قلبم رو پاره کرد.
«اونجین!»
جونگکوک بلند شد. چشماش دیگه اون آرامشِ ساختگی رو نداشت. حالا فقط “خشمِ مافیایی” بود. اون به سمتِ اونجینِ که رویِ زمین افتاده بود و از ترس میلرزید، رفت. دستش رو برد بالا، انگار میخواست ضربه بزنه…
من… من دیگه نتونستم. حتی با اون بدنِ زخمی، حتی با اون دستِ زنجیر شده، خودم رو پرت کردم جلویِ اونجین. با تمامِ قدرتم خودم رو حائل کردم بینِ خواهرِ کوچیکم و دستِ جونگکوک.
ضربهای که قرار بود به اونجین بخوره، با قدرتِ تمام نشست رویِ صورتِ من. صدایِ شکستنِ چیزی رو تویِ صورتم شنیدم. خون، گرم و غلیظ، از بینیام راه افتاد و ریخت رویِ لباسِ اونجین.
تویِ گوشم سوت میکشید. افتادم رویِ زانوها.
جونگکوکِ که دستش هنوز تویِ هوا بود، با ناباوری به دستِ خودش و بعد به صورتِ خونیِ من نگاه کرد. اون انتظار نداشت من اینقدر احمق باشم که ضربهاش رو به جون بخرم.
اونجین شروع کرد به جیغ کشیدن: «داداشی! داداشی!» جونگکوک با صدایِ لرزان از خشم گفت: «تو… تو واقعاً داری این کار رو میکنی؟ برایِ یه بچه؟»
من با صورتی که دیگه حسش نمیکردم، فقط تونستم زمزمه کنم: «بهش… دست… نزن…»
جونگکوک خندید، اما خندهاش این بار لرزه به اندامِ آدم مینداخت.
«خیلی خب. بازیِ قشنگی بود. تو میخوای سپرِش باشی؟ باشه. پس از الان به بعد، هر تنبیهی که قرار بود برایِ اون باشه، دو برابرش رو تو تحمل میکنی.»
برگشت سمتِ بادیگاردها که دمِ در بودن.
«ببرینش تو اتاقِ تنبیه. اونجین رو هم ببرین اتاقش. و یادتون باشه… دیگه هیچ ملاقاتی در کار نیست.»
دستهایِ سردِ بادیگاردها بازوم رو گرفتند. من رو از رویِ زمین بلند کردند. اونجین رو دیدم که داشتند به زور میبردندش و اون فقط جیغ میزد و اسمم رو صدا میکرد.
من… من فقط تونستم برایِ آخرین بار نگاهش کنم. اونجین، با چشمایِ خیسش، داشت میدید که چطور داداشش رو میبرن تا نابود کنن. و اون لحظه، من میدونستم که دیگه هیچچیز مثلِ قبل نمیشه.
[ادامه در پارت ۲۳]
پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔
سکوتِ سنگینی که بعد از جیغِ من توی اتاق پیچید، حتی مرگبارتر از فریادهایِ قبلی بود. جونگکوک اصلاً عصبانی نشد. در کمالِ ناباوری، دستش رو از دورِ گردنم برداشت، صاف ایستاد و کتِش رو مرتب کرد. بعد، با یه لبخندِ خیلی ملایم و حالبههمزن، سمتِ اونجین برگشت که گوشهٔ اتاق با چشمایِ گرد و پر از اشک ایستاده بود.
«اونجین… بیا اینجا عزیزم.»
اونجین عقبعقب رفت. «نمیام! تو… تو داداشِ منو زدی!»
جونگکوک با آرامش نشست رویِ زمین، طوری که همقدِ اونجین بشه. صدایِ لحنش جوری بود که انگار داره برایِ یه بچه قصه میگه.
«ببین… داداشت یه کم مریضه. رفتارهایِ عجیبی میکنه، فرار میکنه، حرفِ گوش نمیده. من فقط دارم کمکش میکنم تا خوب بشه. من اینجا ازش مراقبت میکنم، ولی اون… اون گاهی متوجهِ خوبیهایِ من نمیشه.»
داشتم دیوونه میشدم. با صدایی که به زور از تهِ گلوم در میاومد، داد زدم: «اونجین! گوش نکن! اون داره دروغ میگه! اون… اون منو شکنجه میکنه، باور نکن!» جونگکوک حتی برنگشت نگام کنه. فقط دستش رو دراز کرد سمتِ اونجین.
«داداشتِ که الان داره عصبانی میشه، میبینی؟ اون حتی به منِ که دارم ازش مراقبت میکنم هم تهمت میزنه. تو که نمیخوای فکر کنی داداشت آدمِ بدیه، درسته؟»
اونجین با تردید نگاهش رو بینِ من و اون چرخوند. جونگکوک داشت با ذهنِ بچگانهٔ اون بازی میکرد. داشت سعی میکرد من رو در چشمِ خواهرِ کوچیکم، یه آدمِ ناسپاس و دیوانه جلوه بده.
اما اونجین، باهوشتر از این حرفها بود. یهو چشماش رنگِ خشم گرفت. کوچیک بود، اما غیرتِ خواهرانه داشت.
«تو دروغگویی!»
جونگکوک خندید، اما خندهاش خشک بود. «عزیزم، تو هنوز خیلی کوچیکی که بفهمی دنیا چطوری میچرخه…»
اونجین که انگار دیگه تحملِ اون لحنِ حقبهجانبِ جونگکوک رو نداشت، با تمامِ توانش پرید سمتِ جونگکوک و دستش رو گاز گرفت!
صدایِ فریادِ کوتاه و تعجبآورِ جونگکوک تویِ اتاق پیچید. اونجین ولش نمیکرد. جونگکوک که اولش شوکه شده بود، یهو صورتش منقبض شد. اون هیچوقت اجازه نمیداد کسی بهش آسیب بزنه، حتی یه بچه. با یه حرکتِ خشن، اونجین رو از خودش جدا کرد و پرت کرد رویِ زمین.
جیغِ بلندِ اونجین قلبم رو پاره کرد.
«اونجین!»
جونگکوک بلند شد. چشماش دیگه اون آرامشِ ساختگی رو نداشت. حالا فقط “خشمِ مافیایی” بود. اون به سمتِ اونجینِ که رویِ زمین افتاده بود و از ترس میلرزید، رفت. دستش رو برد بالا، انگار میخواست ضربه بزنه…
من… من دیگه نتونستم. حتی با اون بدنِ زخمی، حتی با اون دستِ زنجیر شده، خودم رو پرت کردم جلویِ اونجین. با تمامِ قدرتم خودم رو حائل کردم بینِ خواهرِ کوچیکم و دستِ جونگکوک.
ضربهای که قرار بود به اونجین بخوره، با قدرتِ تمام نشست رویِ صورتِ من. صدایِ شکستنِ چیزی رو تویِ صورتم شنیدم. خون، گرم و غلیظ، از بینیام راه افتاد و ریخت رویِ لباسِ اونجین.
تویِ گوشم سوت میکشید. افتادم رویِ زانوها.
جونگکوکِ که دستش هنوز تویِ هوا بود، با ناباوری به دستِ خودش و بعد به صورتِ خونیِ من نگاه کرد. اون انتظار نداشت من اینقدر احمق باشم که ضربهاش رو به جون بخرم.
اونجین شروع کرد به جیغ کشیدن: «داداشی! داداشی!» جونگکوک با صدایِ لرزان از خشم گفت: «تو… تو واقعاً داری این کار رو میکنی؟ برایِ یه بچه؟»
من با صورتی که دیگه حسش نمیکردم، فقط تونستم زمزمه کنم: «بهش… دست… نزن…»
جونگکوک خندید، اما خندهاش این بار لرزه به اندامِ آدم مینداخت.
«خیلی خب. بازیِ قشنگی بود. تو میخوای سپرِش باشی؟ باشه. پس از الان به بعد، هر تنبیهی که قرار بود برایِ اون باشه، دو برابرش رو تو تحمل میکنی.»
برگشت سمتِ بادیگاردها که دمِ در بودن.
«ببرینش تو اتاقِ تنبیه. اونجین رو هم ببرین اتاقش. و یادتون باشه… دیگه هیچ ملاقاتی در کار نیست.»
دستهایِ سردِ بادیگاردها بازوم رو گرفتند. من رو از رویِ زمین بلند کردند. اونجین رو دیدم که داشتند به زور میبردندش و اون فقط جیغ میزد و اسمم رو صدا میکرد.
من… من فقط تونستم برایِ آخرین بار نگاهش کنم. اونجین، با چشمایِ خیسش، داشت میدید که چطور داداشش رو میبرن تا نابود کنن. و اون لحظه، من میدونستم که دیگه هیچچیز مثلِ قبل نمیشه.
[ادامه در پارت ۲۳]
- ۱۷۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط