گوشه از زندگی نامه عمر فاروق
گوشه از زندگی نامه عمر فاروق
قسمت چهارم
حضرت عمر [رضی الله عنه] پس از شنیدن سخنان نعیم مبنی بر این که به ایشان گفته بود به نزد خانواده ات برگرد و آن را اصلاح کن، عمر از تصمیمش منصرف شده، ایستاد و دست از روی شمشیر برداشت و با چهره ای در هم کشیده پرسید : منظورت چیست؟ کدام خانواده من؟
نعیم گفت : «مگر نمیدانی خواهرت فاطمه و شوهرش سعید مسلمان شده اند و از دین محمد پیروی می کنند؟» حضرت عمر پس از شنیدن این سخنان، خشمگین و ناراحت به طرف خانه، خواهرش به راه افتاد تا این ننگ را از وجود قریش و بنی عدی پاک سازد، در حالی که دسته شمشیر را می فشرد. فاطمه و همسرش در خانه بودند و خباب که اسلام را پذیرفته بود و از مسلمانان نخبه بود و به خوبی می توانست قرآن بخواند، آیاتی از «سوره طه» برایشان می خواند، در این هنگام فاطمه صدای گامهای برادرش را شنید، ترس شدید وجودش را فراگرفت، زیرا از مخالفتش با پیامبر و اسلام خبر داشت. خباب که غرق در قرائت قران بود متوجه جریان نشد و فاطمه با ترس گفت : برادرم به سوی ما می آید! آن گاه با عجله صحیفه ای که در آن آیات قران نوشته شده بود از دست خباب گرفت و پنهان کرد و همان جا نشست، در این هنگام عمر در حالی که از شدت خشم بر افروخته بود وارد اتاق شد. او به دیگران اهمیتی نداد بلکه به طرف خواهرش رفت. در این هنگام خباب پشت یکی از ستون های خانه پنهان شد. عمر با صدایی بلند گفت : «این صدای آهسته که شنیدم چه بود؟» فاطمه با صدایی لرزان پرسید : کدام صدا؟ مگر تو چیزی شنیده ای؟ عمر گفت : تو می دانی که من هرگز دروغ نمی گویم! من با خبر شده ام که شما دین محمد را پذیرفته اید! فاطمه و همسرش سعید به هم نگاه کردند، تا این که عمر دوباره پرسید : این صدا چه بود ؟ فاطمه با شجاعت پاسخ داد : «بله، ما مسلمان شده ایم»
تهیه کننده : مریم ارمیان
مجموعه اسلامی طیور الجنّة
قسمت چهارم
حضرت عمر [رضی الله عنه] پس از شنیدن سخنان نعیم مبنی بر این که به ایشان گفته بود به نزد خانواده ات برگرد و آن را اصلاح کن، عمر از تصمیمش منصرف شده، ایستاد و دست از روی شمشیر برداشت و با چهره ای در هم کشیده پرسید : منظورت چیست؟ کدام خانواده من؟
نعیم گفت : «مگر نمیدانی خواهرت فاطمه و شوهرش سعید مسلمان شده اند و از دین محمد پیروی می کنند؟» حضرت عمر پس از شنیدن این سخنان، خشمگین و ناراحت به طرف خانه، خواهرش به راه افتاد تا این ننگ را از وجود قریش و بنی عدی پاک سازد، در حالی که دسته شمشیر را می فشرد. فاطمه و همسرش در خانه بودند و خباب که اسلام را پذیرفته بود و از مسلمانان نخبه بود و به خوبی می توانست قرآن بخواند، آیاتی از «سوره طه» برایشان می خواند، در این هنگام فاطمه صدای گامهای برادرش را شنید، ترس شدید وجودش را فراگرفت، زیرا از مخالفتش با پیامبر و اسلام خبر داشت. خباب که غرق در قرائت قران بود متوجه جریان نشد و فاطمه با ترس گفت : برادرم به سوی ما می آید! آن گاه با عجله صحیفه ای که در آن آیات قران نوشته شده بود از دست خباب گرفت و پنهان کرد و همان جا نشست، در این هنگام عمر در حالی که از شدت خشم بر افروخته بود وارد اتاق شد. او به دیگران اهمیتی نداد بلکه به طرف خواهرش رفت. در این هنگام خباب پشت یکی از ستون های خانه پنهان شد. عمر با صدایی بلند گفت : «این صدای آهسته که شنیدم چه بود؟» فاطمه با صدایی لرزان پرسید : کدام صدا؟ مگر تو چیزی شنیده ای؟ عمر گفت : تو می دانی که من هرگز دروغ نمی گویم! من با خبر شده ام که شما دین محمد را پذیرفته اید! فاطمه و همسرش سعید به هم نگاه کردند، تا این که عمر دوباره پرسید : این صدا چه بود ؟ فاطمه با شجاعت پاسخ داد : «بله، ما مسلمان شده ایم»
تهیه کننده : مریم ارمیان
مجموعه اسلامی طیور الجنّة
- ۱.۷k
- ۰۴ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط