{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قول داده بودی...

قول داده بودی...
با اولین برف به خیابان برویم
و
آدم برفی رویایی مان را بسازیم...
امروز برف آمد....
من حتی منتظرت هم نبودم...
آخر چطور انتظار کسی که نیست را بکشم...
هویج را در سوپ ریختم...
دکمه ها را به لباسم دوختم...
کلاه را بر سرم گذاشتم...
دوتکه چوب را در شومینه انداختم...
قدری برف برداشتم
وفقط...
سردیه , روز قرار
را حس کردم و
در حسرت دستان گرمت سوختم...
این شد عاقبت آدم برفی ما...
و
قرار روز برفی...
و
شعری که
میشد,شادترین شعر سال باشد...
دیدگاه ها (۸)

حال خوش یعنی تو رادر برف گیرم در بغل...در هجوم واژه هادر زیر...

آنقدر حظ می کنم «بانو» صدایم می کنییا که خاتون تمام قصه هایم...

من بودم و همسایه ی دیوار به دیوار یک عاشـق و دیـوانه و بیمار...

ای کاش احساسم گلی می بود ، میریخت عطرش را به دامانتیا مثل یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط