پارت سوم
پارت سوم
عشقشان آرامآرام رشد میکرد.
مثل گلی که در تاریکی میرویید.
هیچکس از رابطهی پنهانیشان خبر نداشت.
اما چیزی به بزرگی BTS نمیتوانست برای همیشه پنهان بماند.
شایعهها شروع شد.
یک روز، درست بعد از یکی از تمرینها، جیمین متوجه شد مدیرش نگاهی عجیب به او دارد.
گوشیاش روی میز بود، و پیام کوتاهی از ا.ت روی صفحه روشن شد:
«امشب پل هان میبینمت؟»
مدیر نگاهش را تیز کرد.
– «این کیه؟»
جیمین گوشی را سریع قفل کرد.
– «فقط… یه دوست.»
مدیر اخم کرد، چیزی نگفت، اما نگاهش نشان میداد که همهچیز را بو برده است.
چند روز بعد، او را به اتاق جلسه فراخواندند. فضای اتاق سرد بود، مثل قفس.
مدیر اصلی با صدای آرام اما تهدیدآمیز گفت:
– «جیمین ما میدونیم. تو رابطه داری.»
جیمین ن*فسش را حبس کرد.
– «من…»
مدیر ادامه داد :
– «لازم نیست انکار کنی. گوش کن، تو مسئول میلیونها نفری. هر اشتباه کوچیکی میتونه آیندهی گروه رو نابود کنه.
اون دختر؟ تهدید مستقیمه.
اگه ادامه بدی، نه فقط تو، بلکه اونم نابود میشه.»
صدای ضربان قلبش گوشش را پر کرد.
– «یعنی…؟»
– «یعنی اگه همین الان تمومش نکنی، مطمئن باش کاری میکنیم که هیچوقت دوباره صداشو نشنوی.»
---
آن شب، جیمین روی تختش نشست.
گوشی در دستش بود، شمارهی ا.ت روی صفحه میدرخشید.
او باید زنگ میزد، باید همهچیز را توضیح میداد. باید میگفت:
«من عاشقتم، اما نمیذارن کنارت باشم.»
اما دستش میلرزید.
اگر زنگ میزد، همهچیز سختتر میشد.
اگر زنگ نمیزد، او را میشکست.
چطور باید انتخاب میکرد؟
اشک روی گونههایش لغزید.
گوشی را خاموش کرد.
در تاریکی زمزمه کرد:
– «ببخش منو… ات، لطفا ببخش...»
---
روزها گذشت.
ات بارها پیام داد:
«کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟»
«اتفاقی افتاده؟ نگرانتم.»
«لطفاً جواب بده… فقط یه کلمه.»
اما جیمین هیچوقت جواب نداد.
او سکوت را انتخاب کرد سکوتی که مثل خنجر قلب هر دویشان را برید.
ا.ت روی همان پل هان ایستاده بود.
همان جایی که همیشه با هم قدم میزدند.
باد سرد میوزید.
گوشیاش در دستش بود.
آخرین بار شمارهی جیمین را گرفت.
صدای بوق پشت سر هم آمد اما هیچکس جواب نداد.
چشمانش پر از اشک شد.
زیر لب زمزمه کرد:
– «باشه جیمین. تو انتخاب کردی بری… منم انتخاب میکنم قویتر بشم.»
او اشکهایش را پاک کرد و پشتش را به رودخانه کرد.
از آن لحظه، ا.ت تصمیم گرفت دیگر هیچوقت منتظر نماند.
ادامه دارد....
عشقشان آرامآرام رشد میکرد.
مثل گلی که در تاریکی میرویید.
هیچکس از رابطهی پنهانیشان خبر نداشت.
اما چیزی به بزرگی BTS نمیتوانست برای همیشه پنهان بماند.
شایعهها شروع شد.
یک روز، درست بعد از یکی از تمرینها، جیمین متوجه شد مدیرش نگاهی عجیب به او دارد.
گوشیاش روی میز بود، و پیام کوتاهی از ا.ت روی صفحه روشن شد:
«امشب پل هان میبینمت؟»
مدیر نگاهش را تیز کرد.
– «این کیه؟»
جیمین گوشی را سریع قفل کرد.
– «فقط… یه دوست.»
مدیر اخم کرد، چیزی نگفت، اما نگاهش نشان میداد که همهچیز را بو برده است.
چند روز بعد، او را به اتاق جلسه فراخواندند. فضای اتاق سرد بود، مثل قفس.
مدیر اصلی با صدای آرام اما تهدیدآمیز گفت:
– «جیمین ما میدونیم. تو رابطه داری.»
جیمین ن*فسش را حبس کرد.
– «من…»
مدیر ادامه داد :
– «لازم نیست انکار کنی. گوش کن، تو مسئول میلیونها نفری. هر اشتباه کوچیکی میتونه آیندهی گروه رو نابود کنه.
اون دختر؟ تهدید مستقیمه.
اگه ادامه بدی، نه فقط تو، بلکه اونم نابود میشه.»
صدای ضربان قلبش گوشش را پر کرد.
– «یعنی…؟»
– «یعنی اگه همین الان تمومش نکنی، مطمئن باش کاری میکنیم که هیچوقت دوباره صداشو نشنوی.»
---
آن شب، جیمین روی تختش نشست.
گوشی در دستش بود، شمارهی ا.ت روی صفحه میدرخشید.
او باید زنگ میزد، باید همهچیز را توضیح میداد. باید میگفت:
«من عاشقتم، اما نمیذارن کنارت باشم.»
اما دستش میلرزید.
اگر زنگ میزد، همهچیز سختتر میشد.
اگر زنگ نمیزد، او را میشکست.
چطور باید انتخاب میکرد؟
اشک روی گونههایش لغزید.
گوشی را خاموش کرد.
در تاریکی زمزمه کرد:
– «ببخش منو… ات، لطفا ببخش...»
---
روزها گذشت.
ات بارها پیام داد:
«کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟»
«اتفاقی افتاده؟ نگرانتم.»
«لطفاً جواب بده… فقط یه کلمه.»
اما جیمین هیچوقت جواب نداد.
او سکوت را انتخاب کرد سکوتی که مثل خنجر قلب هر دویشان را برید.
ا.ت روی همان پل هان ایستاده بود.
همان جایی که همیشه با هم قدم میزدند.
باد سرد میوزید.
گوشیاش در دستش بود.
آخرین بار شمارهی جیمین را گرفت.
صدای بوق پشت سر هم آمد اما هیچکس جواب نداد.
چشمانش پر از اشک شد.
زیر لب زمزمه کرد:
– «باشه جیمین. تو انتخاب کردی بری… منم انتخاب میکنم قویتر بشم.»
او اشکهایش را پاک کرد و پشتش را به رودخانه کرد.
از آن لحظه، ا.ت تصمیم گرفت دیگر هیچوقت منتظر نماند.
ادامه دارد....
- ۱۱.۱k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط