{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت چهارم

پارت چهارم




برای جیمین ماه ها گذشت.

همون سکوت، سکوتی که خودش انتخاب کرده بود، برایش به زندانی سخت تبدیل شد.

روی صحنه، نورها و فریادها او را احاطه می‌کردند، اما درست وقتی لبخند می‌زد، قلبش چیزی جز خلأ نبود.

هر شب بعد از اجرا، وقتی اعضا به خواب می‌رفتند، او در هتل روی تخت می‌نشست و گوشی‌اش را روشن می‌کرد.

اسم «ا.ت» هنوز در مخاطب‌هایش بود.
بارها روی شماره‌اش کلیک می‌کرد، اما پیش از اینکه زنگ بزند، دستش می‌لرزید و گوشی را خاموش می‌کرد.

گاهی در خواب، چهره‌اش را می‌دید.
موهایش، صدایش، همان لبخند نصفه‌ای که فقط برای او بود.
بیدار که می‌شد، اشک روی گونه‌اش خشک شده بود.

اعضای گروه بارها پرسیدند:

– «جیمین، حالت خوبه؟»

او فقط لبخند مصنوعی می‌زد و می‌گفت:

– «آره… فقط خستم.»

اما حقیقت این بود که از درون خالی می‌شد. هر روز بیشتر.


---


در سمت دیگر دنیا، ات تصمیم گرفت زخم‌هایش را به سلاح تبدیل کند.
او موسیقی را رها نکرد حتی بیشتر از قبل به آن چنگ زد.
شروع کرد به نوشتن ترانه‌های خودش. ترانه‌هایی که هر کلمه‌اش فریاد یک دل شکسته بود.

در ابتدا، کنسرت‌های کوچک در کافه‌ها بعد، اجراهای بزرگ‌تر.

مردم می‌گفتند:

– «این دختر انگار حرف دل ما رو می‌زنه.»

اما هیچ‌کس نمی‌دانست که او فقط داشت داستان خودش را می‌خواند.

یک شب، روی صحنه‌ی کوچک یک سالن محلی، وقتی آهنگ جدیدش را خواند، اشک در چشم خیلی‌ها نشست.

شعری که نوشته بود این بود:
"تو رفتی، اما رد پات هنوز روی قلبم مونده…"

صدایش لرزید.
خودش هم میان اجرا گریه کرد اما همان گریه، همان صدا، او را به اوج رساند.

به مرور، نام کیم ا.ت تبدیل شد به یک امضا. یک صدای متفاوت.

کسی که نه زیر سایه‌ی کمپانی، بلکه با استقلال و زخم‌های خودش رشد کرده بود.


---


سال‌ها گذشت.

وقتی جیمین به بیست‌وهفت‌سالگی رسید، موفقیت‌هایش یکی پس از دیگری آمد. تورهای جهانی، جوایز، تشویق‌ها…
اما پشت صحنه؟

تنهایی.

او به اعضا اعتراف نکرد، اما شب‌ها وقتی همه خواب بودند، به لب‌تابش سر می‌زد و دنبال اخبار هنرمندان مستقل می‌گشت.

یک بار، در سکوت، ویدئویی دید.
کنسرت کوچکی بود.
دختری روی صحنه، موهایش را آزاد گذاشته بود، با چشمانی پر از اشک می‌خواند.

او را شناخت.
قلبش از حرکت ایستاد.
اما جرات نکرد تا آخر نگاه کند.
لپ‌تاپ را بست، دستش را روی صورتش گذاشت و آرام زمزمه کرد:

– «لعنتی… هنوزم می‌خونیش؟ هنوزم برای من می‌خونی؟»


---


ا.ت در بیست‌وهفت سالگیش حالا تبدیل به خواننده‌ای شناخته‌شده شده بود.

نه یک ایدل، نه کسی در قالب قوانین سختگیرانه‌ی صنعت.

او راه خودش را ساخته بود.

اما با همه‌ی موفقیت‌ها، قلبش هنوز یک حفره‌ی بزرگ داشت.

در مصاحبه‌ای از او پرسیدند:

– «الهام ترانه‌هات از کجاست؟»

او لبخند محوی زد، نگاهش را به زمین دوخت و گفت:

– «از کسی که دیگه توی زندگیم نیست.»

همه لبخند زدند، خبرنگارها یادداشت کردند، اما هیچ‌کس نفهمید که پشت این جمله، سال‌ها دلتنگی نهفته است.


او قوی‌تر شده بود.
او شکسته‌تر شده بود.
و هر دو، هنوز در قلب هم زندگی می‌کردند، بی‌آنکه بدانند روزی دوباره به هم می‌رسند.



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۷)

پارت پنجمدو سال بعد...مراسم گرمی 2025 شروع شده بود.سالن پر ا...

پارت ششم ( اخر )ماه‌ها بعد از گرمی 2025، دنیا همچنان پر از ش...

پارت سوم عشقشان آرام‌آرام رشد می‌کرد. مثل گلی که در تاریکی م...

پارت دوم روزهای بعد برای ا.ت مثل یک رویا گذشت. هر بار که به ...

من پیشی کوچولوم!

اینجا رئیس منم پارت ۲

سلام به همگی ヾ(^-^)ノاین اولین هنتایی هست که می نویسم پس اگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط