پارت سوم
پارت سوم
فیک لوسیفر
جونگکوک
توی بار نشسته بودم به ادم های گناهکار و کثیف اطرافم نگاه میکردم جالم ازشون بهم میخورد
دختره اومد داخل بار دنبالم گشت و وقتی پیدام کرد با یه لبخند فریبنده اومد سمتم و گفتم بلند شدم اونم دستم رو گرفته بود و رفتم اتاق VIP رو گرفتم و داشتیم توی راهرو ها میرفتیم سمت اتاق وارد اتاق شدیم در رو قفل کردم دیدم داره لباس هاشو درمیاره نگاهم روی بدنش گیر کرد ولی سریع گفتم صبر کن صبر کن
ببین من نمیخوام کاری باهات انجام بدم خب.
پس لباس هاتو تنت کن
امیلی وارد اتاق شدیم در و قفل کرد من خواستم لباس هامو دربیارم که گفت درنیارم.
گفتم پس چرا منو تا اینجا اوردی؟
فکر کردی میتونی پول منو ندی من تا قرون اخر پولم رو ازت میگیرم فهمیدی..؟
جونگکوک : باشه باشه اروم باش پولت رو میدم ولی کاری با بدنت ندارم...
ماریان
بعد از سه ساعت کار کردن که سوفیا گفت بریم بیرون
گفتم باشه برو لباس هاتو عوض کن باهم بریم
لباس هامو عوض کردم سوفیا هم اومد دستش رو گرفتم اومدیم بیرون رفتیم دم یه بستنی فروش اونور خیابون بودیم بستنی فروشی بودیم که سوفیا دستم رو ول کرد و دووید وسط خیابود داد زدم گفتم سوفیااا
که جلوی چشمم ماشین خورد بهش اوفتاد زمین خشکم زده بود نمیدونستم چه اتفاقی افتاده الان...
حتما نظراتون رو بنویسید
خوشحال میشم نظر هاتون رو بخونم ❤️
فیک لوسیفر
جونگکوک
توی بار نشسته بودم به ادم های گناهکار و کثیف اطرافم نگاه میکردم جالم ازشون بهم میخورد
دختره اومد داخل بار دنبالم گشت و وقتی پیدام کرد با یه لبخند فریبنده اومد سمتم و گفتم بلند شدم اونم دستم رو گرفته بود و رفتم اتاق VIP رو گرفتم و داشتیم توی راهرو ها میرفتیم سمت اتاق وارد اتاق شدیم در رو قفل کردم دیدم داره لباس هاشو درمیاره نگاهم روی بدنش گیر کرد ولی سریع گفتم صبر کن صبر کن
ببین من نمیخوام کاری باهات انجام بدم خب.
پس لباس هاتو تنت کن
امیلی وارد اتاق شدیم در و قفل کرد من خواستم لباس هامو دربیارم که گفت درنیارم.
گفتم پس چرا منو تا اینجا اوردی؟
فکر کردی میتونی پول منو ندی من تا قرون اخر پولم رو ازت میگیرم فهمیدی..؟
جونگکوک : باشه باشه اروم باش پولت رو میدم ولی کاری با بدنت ندارم...
ماریان
بعد از سه ساعت کار کردن که سوفیا گفت بریم بیرون
گفتم باشه برو لباس هاتو عوض کن باهم بریم
لباس هامو عوض کردم سوفیا هم اومد دستش رو گرفتم اومدیم بیرون رفتیم دم یه بستنی فروش اونور خیابون بودیم بستنی فروشی بودیم که سوفیا دستم رو ول کرد و دووید وسط خیابود داد زدم گفتم سوفیااا
که جلوی چشمم ماشین خورد بهش اوفتاد زمین خشکم زده بود نمیدونستم چه اتفاقی افتاده الان...
حتما نظراتون رو بنویسید
خوشحال میشم نظر هاتون رو بخونم ❤️
- ۱.۸k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط