{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با آن تابستان‌های گرم نجف، حاضر نشد کولر هم بخرند. یک کول

با آن تابستان‌های گرم نجف، حاضر نشد کولر هم بخرند. یک کولر توی حیاط بود برای جلسات عمومی شبانه که آن هم پوشال نداشت. پره‌اش می‌چرخید و باد گرم را می‌زد توی صورت‌ها. بزرگان نجف یک خانه هم در کوفه داشتند؛ اما آقا همان خانه‌ی کوچک نجف را داشت و تمام.
با آن هوای گرم و خشک و با آن سن آقا، هرچه اصرار می‌کردند که تابستان‌ها برود کوفه که خنک‌تر است، قبول نمی‌کرد. یک بار یکی از دوستانش کلی مقدمه چینی کرد و از مریض‌هایی که توی کوفه خوب شده بودند گفت و این که هوای نجف، زهری است که پادزهرش هوای کوفه است و… آقا یک لبخند تحویل داد که:
- من چطور بروم کوفه خوش بگذرانم وقتی بچه‌های مسلمان توی ایران گرفتار سیاه‌چال‌ها و شکنجه‌ها هستند؟
دیدگاه ها (۰)

مصطفی را که کشتند، خانواده‌ی آقا می‌خواستند از بیت آقا تماس ...

#من-هم-دزدم #از-خودمون-شروع-کنیم

کاور دستمال کاغذی مبلی شکل😉😉

دخترک با لبخند گفت : خواهش میکنم بلافاصله از هم جدا شدند سو ...

« مردی بین ما »پارت ۷: «شامی با طعم دروغ» ساعت از هشت شب گذش...

「君の声が聞こえない」صدای تو را نمی شنوم🍃🎆Part 4کائده:چند روز گذشت.نه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط