(عاشقانهایدرهیاهویقصر) پارت ۳
(عاشقانهایدرهیاهویقصر) پارت ۳
هوای قصر سنگینتر از همیشه بود.
جونگکوک با دستهای بستهشدهی نمادین جلوی سالن اصلی ایستاده بود.
نگهبانها دو طرفش را گرفته بودند، و خدمتکارها با ترس از دور نگاه میکردند.
تهیونگ روی پلههای بالای سالن ایستاده بود.
سکوتی که از او میآمد، از هر فریادی ترسناکتر بود.
جونگکوک با لبخند نصفهنیمه گفت:
ـ اینم از دادگاه سلطنتی؟
تهیونگ نگاهش کرد.
حتی یک ذره شوخی در آن نگاه نبود.
ـ زانو بزن.
جونگکوک پلک زد.
ـ چی؟
ـ گفتم زانو بزن.
صدای تهیونگ محکمتر شد.
برای اولین بار، شوخی از صورت جونگکوک کم شد.
آهسته، ولی مجبور، زانو زد.
سکوت سالن عمیقتر شد.
تهیونگ پایین آمد و جلوی او ایستاد.
ـ تو قوانین قصر رو سه بار در یک روز شکستی.
جونگکوک زیر لب گفت:
ـ شاید زیاد سخت میگیرین…
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
ـ قوانین برای شوخی نیستند.
نگاهش سرد بود، اما دستهایش کاملاً کنترلشده و دقیق.
ـ از این لحظه، تا اطلاع ثانوی، هیچ اجازهای برای خروج از بخش شرقی قصر نداری.
جونگکوک خشکش زد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی زندانی نیستی… ولی آزادی هم نداری.
لبخند تهیونگ محو بود.
ـ و هر حرکتت تحت نظر خواهد بود.
جونگکوک برای اولین بار خندیدن را فراموش کرد.
ـ تو جدی میگی؟
تهیونگ خم شد، همسطح چشمهایش.
ـ من هیچوقت با قصر شوخی نمیکنم.
سکوت.
این بار حتی نگهبانها هم نفس نمیکشیدند.
جونگکوک آرامتر از قبل گفت:
ـ این خیلیه…
تهیونگ صاف ایستاد.
ـ تو خودت انتخاب کردی.
چند ثانیه گذشت.
بعد تهیونگ با صدایی پایینتر اضافه کرد:
ـ اگر حتی یک بار دیگر قوانین را بشکنی…
مکث کرد.
جونگکوک ناخودآگاه قورت داد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ خودم شخصاً تو را کتک میزنم.
برای اولین بار، جونگکوک چیزی نگفت.
نه شوخی.
نه خنده.
فقط سکوت.
و تهیونگ برای اولین بار دید که پسر شیطون قصر…
واقعاً ساکت شده است.
[نویسنده: ممنونم که برای آپلود رمان جدید شرایط رو رسوندید این درخواستی یکی از دخترا هست
برای آپلود پارت بعد یکسری شرایط وجود داره
۱۲ بازنشر ، ۲۰ لایک]
هوای قصر سنگینتر از همیشه بود.
جونگکوک با دستهای بستهشدهی نمادین جلوی سالن اصلی ایستاده بود.
نگهبانها دو طرفش را گرفته بودند، و خدمتکارها با ترس از دور نگاه میکردند.
تهیونگ روی پلههای بالای سالن ایستاده بود.
سکوتی که از او میآمد، از هر فریادی ترسناکتر بود.
جونگکوک با لبخند نصفهنیمه گفت:
ـ اینم از دادگاه سلطنتی؟
تهیونگ نگاهش کرد.
حتی یک ذره شوخی در آن نگاه نبود.
ـ زانو بزن.
جونگکوک پلک زد.
ـ چی؟
ـ گفتم زانو بزن.
صدای تهیونگ محکمتر شد.
برای اولین بار، شوخی از صورت جونگکوک کم شد.
آهسته، ولی مجبور، زانو زد.
سکوت سالن عمیقتر شد.
تهیونگ پایین آمد و جلوی او ایستاد.
ـ تو قوانین قصر رو سه بار در یک روز شکستی.
جونگکوک زیر لب گفت:
ـ شاید زیاد سخت میگیرین…
تهیونگ حرفش را قطع کرد.
ـ قوانین برای شوخی نیستند.
نگاهش سرد بود، اما دستهایش کاملاً کنترلشده و دقیق.
ـ از این لحظه، تا اطلاع ثانوی، هیچ اجازهای برای خروج از بخش شرقی قصر نداری.
جونگکوک خشکش زد.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی زندانی نیستی… ولی آزادی هم نداری.
لبخند تهیونگ محو بود.
ـ و هر حرکتت تحت نظر خواهد بود.
جونگکوک برای اولین بار خندیدن را فراموش کرد.
ـ تو جدی میگی؟
تهیونگ خم شد، همسطح چشمهایش.
ـ من هیچوقت با قصر شوخی نمیکنم.
سکوت.
این بار حتی نگهبانها هم نفس نمیکشیدند.
جونگکوک آرامتر از قبل گفت:
ـ این خیلیه…
تهیونگ صاف ایستاد.
ـ تو خودت انتخاب کردی.
چند ثانیه گذشت.
بعد تهیونگ با صدایی پایینتر اضافه کرد:
ـ اگر حتی یک بار دیگر قوانین را بشکنی…
مکث کرد.
جونگکوک ناخودآگاه قورت داد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ خودم شخصاً تو را کتک میزنم.
برای اولین بار، جونگکوک چیزی نگفت.
نه شوخی.
نه خنده.
فقط سکوت.
و تهیونگ برای اولین بار دید که پسر شیطون قصر…
واقعاً ساکت شده است.
[نویسنده: ممنونم که برای آپلود رمان جدید شرایط رو رسوندید این درخواستی یکی از دخترا هست
برای آپلود پارت بعد یکسری شرایط وجود داره
۱۲ بازنشر ، ۲۰ لایک]
- ۳۲۹
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط