چند پارتی
چند پارتی
«قلب یخی و دختر آفتابی»
یک سال گذشت…
هیچ خبری از ات نبود.
نه دانشگاه… نه شهر… انگار اصلاً وجود نداشت.
جونگکوک اما، هنوز همون آدم قبلی نبود.
سردتر شده بود…
ولی اون سردی، دیگه قدرت نبود… درد بود.
بارون ملایم میبارید…
جونگکوک از خیابون رد میشد، بیحواس، بیهدف.
تا اینکه…
یک صدای آشنا.
ـ «ببخشید… اینجا ایستگاه مترو کجاست؟»
جونگکوک خشکش زد.
سرش رو بالا آورد.
و دنیا ایستاد.
ات …
موهاش بلندتر شده بود…
نگاهش آرومتر… ولی هنوز همون بود.
ات وقتی چشمش به جونگکوک افتاد، چند ثانیه فقط نگاه کرد.
هیچ لبخندی نبود.
هیچ دویدنی نبود.
فقط سکوت.
جونگکوک آروم گفت: ـ «برگشتی…»
ات لبخند تلخی زد: ـ «من نرفته بودم… فقط دور شده بودم.»
سکوت سنگین شد.
جونگکوک جلو رفت: ـ «حالت… خوبه؟»
ات نگاهش رو ازش دزدید: ـ «بهتر از وقتیام که کنار تو بودم.»
این جمله…
مثل ضربه بود.
جونگکوک نفسش برید.
ـ «هنوزم ازم ناراحتی؟»
ات بالاخره نگاهش کرد.
چشمهاش خیس نبود… ولی شکسته بود.
ـ «من ازت ناراحت نیستم… من فقط یاد گرفتم چطور بدون تو زندگی کنم.»
سکوت…
باد بینشون رد شد… انگار دنیا داشت میرفت.
جونگکوک خیلی آروم گفت: ـ «من هنوز یاد نگرفتم.»
ات برای اولین بار… نگاهش لرزید.
ولی چیزی نگفت.
.....
«قلب یخی و دختر آفتابی»
یک سال گذشت…
هیچ خبری از ات نبود.
نه دانشگاه… نه شهر… انگار اصلاً وجود نداشت.
جونگکوک اما، هنوز همون آدم قبلی نبود.
سردتر شده بود…
ولی اون سردی، دیگه قدرت نبود… درد بود.
بارون ملایم میبارید…
جونگکوک از خیابون رد میشد، بیحواس، بیهدف.
تا اینکه…
یک صدای آشنا.
ـ «ببخشید… اینجا ایستگاه مترو کجاست؟»
جونگکوک خشکش زد.
سرش رو بالا آورد.
و دنیا ایستاد.
ات …
موهاش بلندتر شده بود…
نگاهش آرومتر… ولی هنوز همون بود.
ات وقتی چشمش به جونگکوک افتاد، چند ثانیه فقط نگاه کرد.
هیچ لبخندی نبود.
هیچ دویدنی نبود.
فقط سکوت.
جونگکوک آروم گفت: ـ «برگشتی…»
ات لبخند تلخی زد: ـ «من نرفته بودم… فقط دور شده بودم.»
سکوت سنگین شد.
جونگکوک جلو رفت: ـ «حالت… خوبه؟»
ات نگاهش رو ازش دزدید: ـ «بهتر از وقتیام که کنار تو بودم.»
این جمله…
مثل ضربه بود.
جونگکوک نفسش برید.
ـ «هنوزم ازم ناراحتی؟»
ات بالاخره نگاهش کرد.
چشمهاش خیس نبود… ولی شکسته بود.
ـ «من ازت ناراحت نیستم… من فقط یاد گرفتم چطور بدون تو زندگی کنم.»
سکوت…
باد بینشون رد شد… انگار دنیا داشت میرفت.
جونگکوک خیلی آروم گفت: ـ «من هنوز یاد نگرفتم.»
ات برای اولین بار… نگاهش لرزید.
ولی چیزی نگفت.
.....
- ۴۱
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط