فقطاینبار
#فقط_این_بار
پارت۶ و آخر(هوشینو آی گَدایع ... پارت نمیده)
دوباره میگم...
من ننوشتمشششششش
♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡
* مایکی هم رفت و یه دستبند برداشت و دستتو بست به گیره ی صندلی که الان تخت شده ولی میتونستی چپ و راست بشی فقط نمیتونستی مچ دستاتو باز کنی . اول از همه ایزانا اومد و از پشت تورو بغل کرد و ماکیی هم اومد از جلو تو رو بقل کرد و ایزانا دیکشو کرد تو سوراخ پشتت و همینجوری محکم واردت میکردت و داخلت تکون میداد و از اون طرف مایکی هم دیکشو کرد تو پوصیت و از هر دو طرف در حال کرده شدن بودی . کم کم ناله هات با گریه ترکیب شدن و درد زیادی رو تو خودت حس میکردی ولی نمیتونستی هیچ کاری بکنی . یهو ایزانا و مایکی حس کردن که دارن کام میشن پس ایزانا دستبندتو باز کرد و تورو تو حالت نیمه نشسته قرار داد یعنی نشسته بودی ولی پاهات رو تخت دراز بود . *
( همونجوری که تو کلاس آنلاین رو تخت میشینیم 😂 )
* بعد دیکشو فرو کرد تو دهنت و انقدر که دهنت کوچولو بود ... نه بهتره بگم ، انقدر که دیک یارو کلفت و دراز بود فقط تونستی نصفشو تو دهنت جا کنی ولی ایزانا سرتو گرفت و بیشتر سمت دیکش آورد و کل دیکشو تو دهنت جا داد... نمیتونستی هیچ حرکتی کنی واسه همین ایزانا خودش دیکشو تو دهنت هقب جلو میکد و از تنگیه بیش از حدت داشت دیوونه
* داشت دیوونه میشد و ناله ی های مردونش کل فضا رو گرفته بود و در همین بین مایکی که داشت از حسرت پاره میشد برای اینکه از ایزانا عقب نیوفته انگشتاشو کرد داخل پوصیت و با سرعت اونا رو تکون میداد و عقب جلو میکرد و تو هم داشتی نفس نفس میزدی ، هم داشتی یه چیز گنده رو تو دهنت جا میکردی . یهو ایزانا کام میشه و ناله ی بلندی سر میده و انقدر که کامش زیاد بود که از گوشه ی لبت زده بود بیرون ایزانا در جا دیکشو از تو دهنت در آورد و فهمید چه گوهی خوده و کمی عذاب وجدان گرفت و اون و مایکی فهمیدن که یکمی بیش از حد زیاده روی کردن و مایکی هم بدبخت خودشو کشت تا دیکش آروم بگیره . انقدر که زیاد تحت فشار بودی وقتی ولت کردن درجا خوابیدی و بهتره بگم بیهوش شدی . از در پشتی عمارت وارد شدین و مایکی و ایزانا تورو بلند کردن و رفتین سمت حموم . مایکی و ایزانا تورو آروم شستن و خودشونم همزمان دوش گرفتن . وقتی از حمام بیرون اومدین اون دو تا دست از دعوا بر داشتن و هر کودوم برات یه لباسه راحتی انتخاب کردن و تنت کردن . بعد ایزانا موهاتو شونه میکشید و مایکی از باد سشوار به موهات میزد و با هم دیگه موهاتو خشک کردن و مرتبش کردن .
* تصمیم گرفتن تو اتاق مایکی بخوابن البته بخوام دقیق تر بگم با شرط بندی و مسابقه اتاق مایکی انتخاب شد و رفتین اونجا بخوابین . وقتی داشتین میخوابیدن مایکی از یه طرف تو رو بقل کرد و ایزانا هم از یه طرف دیگه . ایزانا داشت با موهات بازی میکرد و مایکی هم داشت گونتو نوازش میداد . که ایزانا گفت *
÷ هوی مایکی ، مطمعن میشیم که دیگه این اتفاق نمیوفته ...
- میدونم ، فقط همین بار بود ...
÷ آره ، فقط همین بار ...
- راستی اینم یادت باشه دیگه نبینم اینجوری پیش عشقم خودمونی بشی یا حتی ببوسیش ، فهمیدی یا نه ؟
÷ عشقت ؟ بی برو بابا . آمه بی برو برگرد مال منه ... فقط یک پادشاه میتونه قدر ملکشو بدونه ... البته که این دفعه به عنوان یک پادشاه گند زدم ولی قول میدم که دیگه همچنین گوهی نمیخورم ...
- خوبه که خودت فهمیدی که ریدی ... ولی خب ... منم این اطمینانو میدم که دیگه با تو همچنین گوهی نخورم ...
÷ با تو ؟ نکنه میخوای دوباره همچنین گوهی بخوری ؟ 💢💢💢
- چمیدونم... آخه این دفعه اون فقط برای تو خورد ...
÷ هوی کونیه کصکش ... حرف دهنتو بفهم ...
- هه ، شوخی کردم ... ولی قول میوم تا عمر دارم ازش محافظت کنم...
÷ منم همینطور ... ولی اینم مطمعن میشم که به تو ندمش .
( و بالاخره این داستانه غیر زیبا تموم شد 😂😂 و در لحظه ی آخر ایزانا و مایکی یادشون اومد امروز روز دختر بود و یادشون رفته کادو رو بهت بدن ... و حتی تبریکم نگفتن 😂🤣🤣🤣 . تمام 😂 )
♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡
پایانعلی_
پارت۶ و آخر(هوشینو آی گَدایع ... پارت نمیده)
دوباره میگم...
من ننوشتمشششششش
♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡
* مایکی هم رفت و یه دستبند برداشت و دستتو بست به گیره ی صندلی که الان تخت شده ولی میتونستی چپ و راست بشی فقط نمیتونستی مچ دستاتو باز کنی . اول از همه ایزانا اومد و از پشت تورو بغل کرد و ماکیی هم اومد از جلو تو رو بقل کرد و ایزانا دیکشو کرد تو سوراخ پشتت و همینجوری محکم واردت میکردت و داخلت تکون میداد و از اون طرف مایکی هم دیکشو کرد تو پوصیت و از هر دو طرف در حال کرده شدن بودی . کم کم ناله هات با گریه ترکیب شدن و درد زیادی رو تو خودت حس میکردی ولی نمیتونستی هیچ کاری بکنی . یهو ایزانا و مایکی حس کردن که دارن کام میشن پس ایزانا دستبندتو باز کرد و تورو تو حالت نیمه نشسته قرار داد یعنی نشسته بودی ولی پاهات رو تخت دراز بود . *
( همونجوری که تو کلاس آنلاین رو تخت میشینیم 😂 )
* بعد دیکشو فرو کرد تو دهنت و انقدر که دهنت کوچولو بود ... نه بهتره بگم ، انقدر که دیک یارو کلفت و دراز بود فقط تونستی نصفشو تو دهنت جا کنی ولی ایزانا سرتو گرفت و بیشتر سمت دیکش آورد و کل دیکشو تو دهنت جا داد... نمیتونستی هیچ حرکتی کنی واسه همین ایزانا خودش دیکشو تو دهنت هقب جلو میکد و از تنگیه بیش از حدت داشت دیوونه
* داشت دیوونه میشد و ناله ی های مردونش کل فضا رو گرفته بود و در همین بین مایکی که داشت از حسرت پاره میشد برای اینکه از ایزانا عقب نیوفته انگشتاشو کرد داخل پوصیت و با سرعت اونا رو تکون میداد و عقب جلو میکرد و تو هم داشتی نفس نفس میزدی ، هم داشتی یه چیز گنده رو تو دهنت جا میکردی . یهو ایزانا کام میشه و ناله ی بلندی سر میده و انقدر که کامش زیاد بود که از گوشه ی لبت زده بود بیرون ایزانا در جا دیکشو از تو دهنت در آورد و فهمید چه گوهی خوده و کمی عذاب وجدان گرفت و اون و مایکی فهمیدن که یکمی بیش از حد زیاده روی کردن و مایکی هم بدبخت خودشو کشت تا دیکش آروم بگیره . انقدر که زیاد تحت فشار بودی وقتی ولت کردن درجا خوابیدی و بهتره بگم بیهوش شدی . از در پشتی عمارت وارد شدین و مایکی و ایزانا تورو بلند کردن و رفتین سمت حموم . مایکی و ایزانا تورو آروم شستن و خودشونم همزمان دوش گرفتن . وقتی از حمام بیرون اومدین اون دو تا دست از دعوا بر داشتن و هر کودوم برات یه لباسه راحتی انتخاب کردن و تنت کردن . بعد ایزانا موهاتو شونه میکشید و مایکی از باد سشوار به موهات میزد و با هم دیگه موهاتو خشک کردن و مرتبش کردن .
* تصمیم گرفتن تو اتاق مایکی بخوابن البته بخوام دقیق تر بگم با شرط بندی و مسابقه اتاق مایکی انتخاب شد و رفتین اونجا بخوابین . وقتی داشتین میخوابیدن مایکی از یه طرف تو رو بقل کرد و ایزانا هم از یه طرف دیگه . ایزانا داشت با موهات بازی میکرد و مایکی هم داشت گونتو نوازش میداد . که ایزانا گفت *
÷ هوی مایکی ، مطمعن میشیم که دیگه این اتفاق نمیوفته ...
- میدونم ، فقط همین بار بود ...
÷ آره ، فقط همین بار ...
- راستی اینم یادت باشه دیگه نبینم اینجوری پیش عشقم خودمونی بشی یا حتی ببوسیش ، فهمیدی یا نه ؟
÷ عشقت ؟ بی برو بابا . آمه بی برو برگرد مال منه ... فقط یک پادشاه میتونه قدر ملکشو بدونه ... البته که این دفعه به عنوان یک پادشاه گند زدم ولی قول میدم که دیگه همچنین گوهی نمیخورم ...
- خوبه که خودت فهمیدی که ریدی ... ولی خب ... منم این اطمینانو میدم که دیگه با تو همچنین گوهی نخورم ...
÷ با تو ؟ نکنه میخوای دوباره همچنین گوهی بخوری ؟ 💢💢💢
- چمیدونم... آخه این دفعه اون فقط برای تو خورد ...
÷ هوی کونیه کصکش ... حرف دهنتو بفهم ...
- هه ، شوخی کردم ... ولی قول میوم تا عمر دارم ازش محافظت کنم...
÷ منم همینطور ... ولی اینم مطمعن میشم که به تو ندمش .
( و بالاخره این داستانه غیر زیبا تموم شد 😂😂 و در لحظه ی آخر ایزانا و مایکی یادشون اومد امروز روز دختر بود و یادشون رفته کادو رو بهت بدن ... و حتی تبریکم نگفتن 😂🤣🤣🤣 . تمام 😂 )
♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡◇♡
پایانعلی_
- ۴.۸k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط