❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 143♡。)
با وجود اصراری که مامان کرد تا لباس سیاهم رو عوض
کنم گفتم همچنان میخوام به احترام دايي جيمز سیاه تنم
باشه.
اینکه نمیگفتم دايي جيمز وتوماس نگاه خیره مامان و بابا
رو به دنبال داشت ولی توجهی نکردم.
به يکي از نگهبانا گفتم جونگکوک رو توي باغ صدا کنن..کارش
دارم. رفتم توي باغ.
مامان داشت به گلها رسیدگی میکرد.
رفتم کنارش و با لبخند گفتم : چیکار میکنی مامان جونم؟ مگه باغبونها نیستن؟
با لبخند نگام کرد و گفت : دوست دارم بعضی کارها رو خودم
انجام بدم.
لبخندم عمیق تر شد و گفتم : چه خوب پس منم کمکتون میکنم.
خوشحال گفت : حتماا
اب پاش رو داد دستم که به گلا اب بدم
با لبخند شروع به آب دادن گلا کردم و وقتی به مامان
رسیدم با شیطنت کمی اب رو سرش ریختم.
جیغ کشید و سریع بلند شدم بلند خندیدم.
شروع کرد به خندیدن و دنبالم دوید
با خنده هاي بلند دویدم.
مامان با خنده وایستاد و گفت : بلاي من..نفس کم آوردم...
خندیدم و با فاصله اش وایستادم.
-بهتره بري لباساتو عوض كني تا سرما نخوردي ماماني..
خندید و گفت : پرو
و سمت قصر رفت. سمت گلها رفتم و با خنده بلند گفتم : خوب همه گلها
ابياري ميخوان دیگه...
بلند خندید منم خندیدم و برگشتم سمت گلها که دیدن کسی که کنار
گلها بود شوکه نفسم رو بیرون دادم
جونگکوک..با اخم جدي، ناراحت و بي ميل.
انگار به زور اومده بود.
جونگکوک : فک نمیکردم به این زودي صداي خنده تون
تو قصر بپیچه بانو.. اونم وقتي هنوز سياه همسرتون رو به تن دارین.
به صورت فوق جدي و سردش نگاه کردم و
خشن گفتم : این سیاه سیاه دايي جيمزمه کسي که مثل یه پدر پشتم
ایستاد.. نه سیاه هیچ کس دیگه...
نگاه سرد و وبي تفاوتش رو چرخوند و دوباره روم آورد.
خشک گفت : با من کار داشتین؟
(。♡part 143♡。)
با وجود اصراری که مامان کرد تا لباس سیاهم رو عوض
کنم گفتم همچنان میخوام به احترام دايي جيمز سیاه تنم
باشه.
اینکه نمیگفتم دايي جيمز وتوماس نگاه خیره مامان و بابا
رو به دنبال داشت ولی توجهی نکردم.
به يکي از نگهبانا گفتم جونگکوک رو توي باغ صدا کنن..کارش
دارم. رفتم توي باغ.
مامان داشت به گلها رسیدگی میکرد.
رفتم کنارش و با لبخند گفتم : چیکار میکنی مامان جونم؟ مگه باغبونها نیستن؟
با لبخند نگام کرد و گفت : دوست دارم بعضی کارها رو خودم
انجام بدم.
لبخندم عمیق تر شد و گفتم : چه خوب پس منم کمکتون میکنم.
خوشحال گفت : حتماا
اب پاش رو داد دستم که به گلا اب بدم
با لبخند شروع به آب دادن گلا کردم و وقتی به مامان
رسیدم با شیطنت کمی اب رو سرش ریختم.
جیغ کشید و سریع بلند شدم بلند خندیدم.
شروع کرد به خندیدن و دنبالم دوید
با خنده هاي بلند دویدم.
مامان با خنده وایستاد و گفت : بلاي من..نفس کم آوردم...
خندیدم و با فاصله اش وایستادم.
-بهتره بري لباساتو عوض كني تا سرما نخوردي ماماني..
خندید و گفت : پرو
و سمت قصر رفت. سمت گلها رفتم و با خنده بلند گفتم : خوب همه گلها
ابياري ميخوان دیگه...
بلند خندید منم خندیدم و برگشتم سمت گلها که دیدن کسی که کنار
گلها بود شوکه نفسم رو بیرون دادم
جونگکوک..با اخم جدي، ناراحت و بي ميل.
انگار به زور اومده بود.
جونگکوک : فک نمیکردم به این زودي صداي خنده تون
تو قصر بپیچه بانو.. اونم وقتي هنوز سياه همسرتون رو به تن دارین.
به صورت فوق جدي و سردش نگاه کردم و
خشن گفتم : این سیاه سیاه دايي جيمزمه کسي که مثل یه پدر پشتم
ایستاد.. نه سیاه هیچ کس دیگه...
نگاه سرد و وبي تفاوتش رو چرخوند و دوباره روم آورد.
خشک گفت : با من کار داشتین؟
- ۶۹۰
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط