{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم.

رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم.

وقتی برگشتم ، دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته و رخت ها هم روی طناب پهن شده!

رفتم پیشش گفتم: الهی بمیرم! مادر ،تو با یه دست چطوری این همه لباس رو شستی؟!

گفت: (مادر جون اگه دو تا دست هم نداشتم،باز وجدانم قبول نمی کرد من خونه باشم و تو زحمت بکشی.)



راوی : مادر شهید

خاطره شهید علی ماهانی
دیدگاه ها (۱)

#یــاد_یــارانمـرداد ۱۳۶۲ ســالـروز عـروج شهید علی ماهانی ؛ ...

🚩 #یاد_یاران▫️مرداد ۱۳۶۲ سالروز عروج شهید علی ماهانی ؛ از فر...

عشق بی پیان

دختر کوچولوم

تک پارتی جین 🦋جین بعد از یه روز خسته کننده به گوشیش نگاه کرد...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۷ویو راوی نورا ب...

پشت نگاه سردت — پارت دهم ویو تهاز خواب بیدار شدم، دوش گرفتم ...

My lovely neighbor part : 52

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط