تلخ ترین شیرینی من
★تلخ ترین شیرینی من ★
☆پارت چهار ☆
★
که یهو چند نفر جلوم رو گرفت دعا دعا میکردم که برن ولی اونا نزدیک تر شدن و منم آروم عقب میرفتم یهو افتادم روی زمین و از شدت استرس بیهوش شدم
(ویو مایکی)
اِلا الان برگشته که چی؟ فکر کرده هنوز بهش حس دارم؟ میخواست معذرت خواهی کنه؟
یعنی برم پیشش نه ولش کن اصلا برام مهم نیست همینطور که من براش مهم نبودم
هوف بارون یهو چقدر شدید شد همینطور که توی حیاط قدم میزدم اما بدو بدو آمد سمتم و گفت
اِما: از بیمارستان زنگ زدن اِلا بیهوش شده لطفا سریع منو ببر پیشش داداش
مایکی: بیهوش شه وایستا ساعت چنده؟
اما: چرا اینو میپرسی میگم بریم بیمارستان
رفتم و سوار موتورم شدم و اما هم سوار شد با سرعت به سمت بیمارستان رفتم و بعد از رسیدن سریع پیاده شدیم و به داخل بیمارستان رفتیم
بعد از یکم حرف زدن شماره اتاق اِلا رو فهمیدیم
و دنبال اتاق 106 میگشتیم و اما با عجله گفت پیداش کردم و قبل از رفتن تو اتاق استرس داشتم در رو باز کنم؟ یا فقط اما بره؟ که یهو اما در رو سریع باز کرد و یکی رو کنارش دیدم
اون
(فلش بک به وقتی اِلا بیهوش شد)
(ویو طرف ناشناس)
این دختره کیه؟ وسط جاده بیهوش شده!
وای سانزو صد بار بهت گفتم بقیه رو نترسون
حالا باید چیکارش کنم؟
خوب همینطوری وسط جاده ولش میکنم بلاخره یکی پیدا میشه نجاتش بده دیگه
داشتم از کنار بدن دختره رد میشدم و میرفتم که یه حس عجیبی بهم گفت باید ببرمش بیمارستان لعنتی این چه حس کوفتیه
تف بهش نمیتونم با این حس مقابله کنم برگشتم و دختره رو پرنسسی بغل کردم و به نزدیک ترین بیمارستان بردم خوب حالا که حالش خوبه میتونم برم اما اشکالی نداره تا وقتی که یکی بیاد به دیدنش پیشش. باشم دیگه رفتم تو اتاقش و روی مبل کنار تخت نشستم
بعد از چند دقیقه یکی در رو باز کرد
چی اون مایکی بود اون عوضی اینجا چیکار میکنه؟
(ویو مایکی)
ایزانا! اون عوضی
★
نانایی اینم از پارت چهاررر
☆پارت چهار ☆
★
که یهو چند نفر جلوم رو گرفت دعا دعا میکردم که برن ولی اونا نزدیک تر شدن و منم آروم عقب میرفتم یهو افتادم روی زمین و از شدت استرس بیهوش شدم
(ویو مایکی)
اِلا الان برگشته که چی؟ فکر کرده هنوز بهش حس دارم؟ میخواست معذرت خواهی کنه؟
یعنی برم پیشش نه ولش کن اصلا برام مهم نیست همینطور که من براش مهم نبودم
هوف بارون یهو چقدر شدید شد همینطور که توی حیاط قدم میزدم اما بدو بدو آمد سمتم و گفت
اِما: از بیمارستان زنگ زدن اِلا بیهوش شده لطفا سریع منو ببر پیشش داداش
مایکی: بیهوش شه وایستا ساعت چنده؟
اما: چرا اینو میپرسی میگم بریم بیمارستان
رفتم و سوار موتورم شدم و اما هم سوار شد با سرعت به سمت بیمارستان رفتم و بعد از رسیدن سریع پیاده شدیم و به داخل بیمارستان رفتیم
بعد از یکم حرف زدن شماره اتاق اِلا رو فهمیدیم
و دنبال اتاق 106 میگشتیم و اما با عجله گفت پیداش کردم و قبل از رفتن تو اتاق استرس داشتم در رو باز کنم؟ یا فقط اما بره؟ که یهو اما در رو سریع باز کرد و یکی رو کنارش دیدم
اون
(فلش بک به وقتی اِلا بیهوش شد)
(ویو طرف ناشناس)
این دختره کیه؟ وسط جاده بیهوش شده!
وای سانزو صد بار بهت گفتم بقیه رو نترسون
حالا باید چیکارش کنم؟
خوب همینطوری وسط جاده ولش میکنم بلاخره یکی پیدا میشه نجاتش بده دیگه
داشتم از کنار بدن دختره رد میشدم و میرفتم که یه حس عجیبی بهم گفت باید ببرمش بیمارستان لعنتی این چه حس کوفتیه
تف بهش نمیتونم با این حس مقابله کنم برگشتم و دختره رو پرنسسی بغل کردم و به نزدیک ترین بیمارستان بردم خوب حالا که حالش خوبه میتونم برم اما اشکالی نداره تا وقتی که یکی بیاد به دیدنش پیشش. باشم دیگه رفتم تو اتاقش و روی مبل کنار تخت نشستم
بعد از چند دقیقه یکی در رو باز کرد
چی اون مایکی بود اون عوضی اینجا چیکار میکنه؟
(ویو مایکی)
ایزانا! اون عوضی
★
نانایی اینم از پارت چهاررر
- ۲۷۲
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط