برادرخواندهیمن پارت47:
بازم زمانی داشت به خونه بر میگشت که هوا تاریک شده بود و شاید فقط نگهبان توی شرکت حضور داشت. از پنجره بارون رو دیده بود پس در حالی که کولهشو روی دوشش مینداخت موهاشو عقب داد و کلاه کاپشن سفیدشو روی سرش کشید. با رسیدن به سالن آخر و پیچیدن به سمت راست متوجه فردی شد که انتهای سالن ایستاده بود. فردی که در کمال آشنایی، غریب بود! فردی که حالا نگاهشو بهش داده بود. اخماشو تو هم کشید و نگاهشو از اون غریب آشنا گرفت. در حالی که تمرکزش به رو به رو بود قدمای محکمشو سمت خروجی کشید اما قبل از خروجش، مرد جلوشو گرفت.
_پارک جیمین!
با طعنه اسمشو صدا میزد و با پوزخند نگاش میکرد. چقدر این مرد میتونست حقیر باشه.. جیمین با وجود اخمایی که بین ابروهای خوشحالتش شکل گرفته بود پوزخند زد و با حرص گفت:
_گمشو اونور!
هوسوک سری به تاسف تکون داد و در حالی که به چشمای زیبای پسر مقابلش خیره بود مچ دستاشو اسیر کرد.
_واقعا فکر کردی میتونی به همین راحتی منو دور بزنی؟
جیمین با درد ناشی از فشار دستای هوسوک روی مچهاش بیشتر اخم کرد. هوسوک با کشیدن دستاش تن پسر رو به خودش چسبوند و با نزدیک کردن صورتش به صورت جیمین، که از خودش قد کوتاهتر بود لب زد:
_تو اول و آخر مال منی چه بخوای...
جملهشو با برخورد نفسهاش به لبهای جیمین ادامه داد:
_و چه نخوای!
جیمین سعی کرد با تموم قدرتی که داره هوسوک رو به عقب هل بده و فقط موفق شد کمی از خودش دورش کنه. در حدی که حداقل حرکت بعدیش بوسه نباشه! سرش داد کشید:
_دستامو ول کن!
با پوزخند هوسوک بیشتر عصبی شد:
_گمشو عقب عوضی!
_گمشم؟ من؟ مطمئنی؟
مکثی کرد و با خنده هیستیریکی ادامه داد:
_یه زمانی دوستم داشتی یادت رفته؟
جیمین سرشو به چپ و راست تکون داد:
_اون مال زمانی بود که فکر میکردم فقط با منی!
هوسوک دستاشو ول کرد و فقط نگاش کرد. سکوتش باعث شد جیمین ادامه بده:
_زمانی که خبر نداشتم از بدنم استفاده میکنی اما غیر از من با دختر و پسرای دیگه هم همخواب میشی!
در حالی که مچ دستاشو میمالید به قدمهای فردی که از پلهها بالا میومد و وارد شرکت میشد خیره شد و جمله دیگهای رو به زبون آورد:
_زمانی که فکر میکردم دوستم داری...
خواست بیتوجه به هوسوک از شرکت خارج شه که دوباره دستش تو دست هوسوک اسیر شد:
_تا وقتی تکلیف روشن نشده هیچجا نمیری!
بازم زمانی داشت به خونه بر میگشت که هوا تاریک شده بود و شاید فقط نگهبان توی شرکت حضور داشت. از پنجره بارون رو دیده بود پس در حالی که کولهشو روی دوشش مینداخت موهاشو عقب داد و کلاه کاپشن سفیدشو روی سرش کشید. با رسیدن به سالن آخر و پیچیدن به سمت راست متوجه فردی شد که انتهای سالن ایستاده بود. فردی که در کمال آشنایی، غریب بود! فردی که حالا نگاهشو بهش داده بود. اخماشو تو هم کشید و نگاهشو از اون غریب آشنا گرفت. در حالی که تمرکزش به رو به رو بود قدمای محکمشو سمت خروجی کشید اما قبل از خروجش، مرد جلوشو گرفت.
_پارک جیمین!
با طعنه اسمشو صدا میزد و با پوزخند نگاش میکرد. چقدر این مرد میتونست حقیر باشه.. جیمین با وجود اخمایی که بین ابروهای خوشحالتش شکل گرفته بود پوزخند زد و با حرص گفت:
_گمشو اونور!
هوسوک سری به تاسف تکون داد و در حالی که به چشمای زیبای پسر مقابلش خیره بود مچ دستاشو اسیر کرد.
_واقعا فکر کردی میتونی به همین راحتی منو دور بزنی؟
جیمین با درد ناشی از فشار دستای هوسوک روی مچهاش بیشتر اخم کرد. هوسوک با کشیدن دستاش تن پسر رو به خودش چسبوند و با نزدیک کردن صورتش به صورت جیمین، که از خودش قد کوتاهتر بود لب زد:
_تو اول و آخر مال منی چه بخوای...
جملهشو با برخورد نفسهاش به لبهای جیمین ادامه داد:
_و چه نخوای!
جیمین سعی کرد با تموم قدرتی که داره هوسوک رو به عقب هل بده و فقط موفق شد کمی از خودش دورش کنه. در حدی که حداقل حرکت بعدیش بوسه نباشه! سرش داد کشید:
_دستامو ول کن!
با پوزخند هوسوک بیشتر عصبی شد:
_گمشو عقب عوضی!
_گمشم؟ من؟ مطمئنی؟
مکثی کرد و با خنده هیستیریکی ادامه داد:
_یه زمانی دوستم داشتی یادت رفته؟
جیمین سرشو به چپ و راست تکون داد:
_اون مال زمانی بود که فکر میکردم فقط با منی!
هوسوک دستاشو ول کرد و فقط نگاش کرد. سکوتش باعث شد جیمین ادامه بده:
_زمانی که خبر نداشتم از بدنم استفاده میکنی اما غیر از من با دختر و پسرای دیگه هم همخواب میشی!
در حالی که مچ دستاشو میمالید به قدمهای فردی که از پلهها بالا میومد و وارد شرکت میشد خیره شد و جمله دیگهای رو به زبون آورد:
_زمانی که فکر میکردم دوستم داری...
خواست بیتوجه به هوسوک از شرکت خارج شه که دوباره دستش تو دست هوسوک اسیر شد:
_تا وقتی تکلیف روشن نشده هیچجا نمیری!
- ۲۵۴
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط