{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادرخوانده‌ی‌من پارت29:

جز نگهبان و چند کارمند کسی تو شرکت نمونده بود. دلیل موندنش سرگرم شدن بود. هر روز خودشو همینقدر غرق کار میکرد و بیشتر روزشو مشغول بود تا درداشو از یاد ببره. با اتمام کارش از پشت میز بلند شد. وسایلش رو مرتب کرد و در حالی که پیرهن بافت کرمی رنگ و شلوار لی آبیش رو مرتب میکرد کت چرمی قهوه‌ای و بلندش رو برداشت. با پوشیدن کتش دستی بین موهای مشکیش کشید و چتریاشو صاف کرد. سوئیچش رو از جیبش بیرون آورد، از اتاقش خارج شد و با آسانسور به پایین‌ترین طبقه، پارکینگ رفت. داشت سمت بی ام دبلیو سفیدش میرفت که با حلقه شدن دستی دور مچش متوقف شد. کسی از پشت دستشو گرفته بود و اون دست، اون انگشتا و حتی اون مدل گره شدن دستش آشنا بود. با محکمتر شدن دست هوسوک دور مچش اخماشو تو هم کشید و ثانیه بعد هوسوک قدماشو جلو کشید و مقابل پسر ایستاد. به چشماش خیره شد و اسمشو زمزمه کرد:
_جیمین..
جیمین سعی کرد دستشو از اسارت دست مرد مقابلش آزاد کنه اما تلاشش بی فایده بود. اخمش پررنگ تر شد و با عصبانیت و صدای نسبتا بلندی گفت:
_دستمو ول کن!
بیشتر تلاش کرد تا دستشو آزاد کنه اما هوسوک دستشو رها نمیکرد.
_خیلی خب ولی قول بده به حرفام گوش بدی
جیمین هیستیریک خندید:
_قول! ببین کی از قول دادن حرف میزنه!
بالاخره انگشتای هوسوک شل شدن و جیمین دستشو عقب کشید. به خنده عصبیش پایان داد و با بی حسی نگاش کرد:
_لابد از همون قولای مردونه خودت که به هیچکدومشون پایبند نبودی!
هوسوک ناباور بهش خیره مونده بود. باورش نمیشد پسر مقابلش همون جیمین پاک و ساده‌ای باشه که قبلا میشناخت. همونطور که با بهت نگاش میکرد زمزمه کرد:
_عوض شدی..
جیمین بازم عصبی خندید و بعد با بی حسی جواب داد:
_درسته هم عوض شدم هم عوضی!
هوسوک همچنان ناباورانه نگاش میکرد. جیمین فاصله صورتاشونو کم کرد و در حالی که به چشمای مرد مقابلش نگاه میکرد ادامه داد:
_چیه؟ تعجب کردی؟ حتی اگه تبدیل به یه هیولا شده باشم این هیولا رو تو ساختی!
آخر جمله‌شو محکمتر و کوبنده‌تر به زبون آورد و خواست سمت ماشینش بره که دستای هوسوک روی بازوهاش قرار گفت و مانعش شد.
_صبر کن!
جیمین با پس زدن دستاش قدمی عقب رفت.
_لااقل به حرفام گوش کن
_ببین هوسوک صادقانه بهت میگم داستان ما تموم شده و هیچ حرفی قرار نیست روش تاثیر بذاره
چشمای هوسوک خواهش و التماس میکردن اما امان از زبونش که با همین نگفتن احساس واقعیش همه چیزو خراب کرده بود. امان از غرورش که زندگیشو به گند کشیده بود و عشقشو به باد داده بود.
_باید حرفامو بشنوی!
جیمین یک بار دیگه عصبی خندید.
_میبینی؟ تو هنوزم همون آدمی هستی که بودی! دستور میدی، تحقیر میکنی، غرور آدما رو میشکنی، احساسشونو به بازی میگیری، نابودشون میکنی بدون اینکه به فکر ترمیم قلبشون باشی.. هنوزم همونی هوسوک! پس حرفی باقی نمیمونه.
هوسوک صداشو بالا برد و داد زد:
_خفه شو!
جیمین بدون هیچ حرفی نگاش کرد. مرد مقابلش چطور انتظار داشت جیمین بپذیرتش؟ چقدر وقیح بود. هوسوک این بار آروم‌تر صحبت کرد.
_ازت خواستم به حرفام گوش بدی، همین. انقدر سخته؟
جیمین فقط نگاش میکرد و چیزی نمیگفت.
_من هنوز میخوامت جیمین.. میخوام مال من باشی..
حرفش با نشستن سیلی جیمین روی گونه‌ش قطع شد. شوکه شده نگاش کرد. جیمین با حرص مشهودی داد زد:
_اون موقع که مال تو بودم بلاهایی سرم آوردی که الان حتی نمیخوام لفظ مال تو بودن رو بشنوم!
با تنه زدن بهش از کنارش عبور کرد و مرد رو تو شوک رها کرد. سوار ماشینش شد و با سرعت از پارکینگ شرکت خارج شد.
دیدگاه ها (۳)

#دوستی_اجباری #پارت_۲۴( * سه روز بعد * )هنوز نتونسته بودن خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط