#p16:
#p16:
اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره
(ویو کوک): بعد اینکه بهاهم کلی دعوا کردیم دیدم یهو دستش رو رو قلبش گزاشت و یهو افتاد، یهو ترسیدم، اما از چی؟، از اینکه کسی که شاید نصف بدبختیامه حالش بده ترسیدم؟ اخه چرا؟، سریع براید بغلش کردم و به سمت بیمارستان بردمش، وقتی دکتر اومد گفت قلبش با باتری کار میکنه و حالش خیلی بده و امکان مردنش نود درصده، وقعا نمیدونم چیکار کنم ولی فعلا به خانوادش نمیگم مخصوصا به خواهرش چون میدونم از ترس سکته میکنن، پدرش قبل اینکه ازدواج کنیم گفت اگه برای بچه هام اتفاقی بیافته عامل اصلی اون اتفاق رو نابود میکنم، نه اینکه ازش بترسم ولی نمیخوام میونش با پدرم بد بشه پس فعلا چیزی به کسی نمیگم
حدود پنج ساعت گذشت و ا/ت هنوز از اتاق عمل به بیرون نیاورده بودنش و کوک دیگه از این وضعیت کلافه شده بود،که..، دکتر از اتاق عمل به بیرون اومد
_: حالش چطوره؟
دکتر: فامیلیتون؟
_: جئون
دکتر: اقای جئون شانس اوردید که خیلی زود به بیمارستان رسوندینش، عمل موفقی بود، به ICU، منتقلش میکنیم، شما نیم ساعت دیگه بیاین اتاق من تا بهتون بگم چیکار کنید برای حالش و، مهم تر قلبش
_: اوکی، ممنون
(ویو کوک):
خب خیالم راحت شد گفت حالش خوبه فعلا میبرنش ICU و نیم ساعت دیگه باید برم اتاق دکتر ببمینم این میخواد دیگه چه زری بزنه، هوفف خسته شدم تا کی باید بمونم
ا/ت رو به ICU منتقل کردن و بعد نیم ساعت کوک به اتاق دکتر رفت
_: خب میشنوم
دکتر: همسر شما نباید بهش استرس وارد بشه، یا در حالتی قرار بکیره که ترس وارد بدنش بشه، بهتره از دخانیات دوری کنه، ورزش منظم براش خیلی خوبه پس حتما باهاش ورزش کنید تا عادت کنه، و شما میتونید برید تا وقتی که بهتون زنگ بزنیم
_: اوهوم، من دیگه میرم، اها کی مرخص میشع؟
دکتر: پنج روز دیگه
_: اوکی، خداحافظ
دکتر: خدانگهدار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای پارت بعد: ۳٠لایک، ۲٠بازنشر
اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره
(ویو کوک): بعد اینکه بهاهم کلی دعوا کردیم دیدم یهو دستش رو رو قلبش گزاشت و یهو افتاد، یهو ترسیدم، اما از چی؟، از اینکه کسی که شاید نصف بدبختیامه حالش بده ترسیدم؟ اخه چرا؟، سریع براید بغلش کردم و به سمت بیمارستان بردمش، وقتی دکتر اومد گفت قلبش با باتری کار میکنه و حالش خیلی بده و امکان مردنش نود درصده، وقعا نمیدونم چیکار کنم ولی فعلا به خانوادش نمیگم مخصوصا به خواهرش چون میدونم از ترس سکته میکنن، پدرش قبل اینکه ازدواج کنیم گفت اگه برای بچه هام اتفاقی بیافته عامل اصلی اون اتفاق رو نابود میکنم، نه اینکه ازش بترسم ولی نمیخوام میونش با پدرم بد بشه پس فعلا چیزی به کسی نمیگم
حدود پنج ساعت گذشت و ا/ت هنوز از اتاق عمل به بیرون نیاورده بودنش و کوک دیگه از این وضعیت کلافه شده بود،که..، دکتر از اتاق عمل به بیرون اومد
_: حالش چطوره؟
دکتر: فامیلیتون؟
_: جئون
دکتر: اقای جئون شانس اوردید که خیلی زود به بیمارستان رسوندینش، عمل موفقی بود، به ICU، منتقلش میکنیم، شما نیم ساعت دیگه بیاین اتاق من تا بهتون بگم چیکار کنید برای حالش و، مهم تر قلبش
_: اوکی، ممنون
(ویو کوک):
خب خیالم راحت شد گفت حالش خوبه فعلا میبرنش ICU و نیم ساعت دیگه باید برم اتاق دکتر ببمینم این میخواد دیگه چه زری بزنه، هوفف خسته شدم تا کی باید بمونم
ا/ت رو به ICU منتقل کردن و بعد نیم ساعت کوک به اتاق دکتر رفت
_: خب میشنوم
دکتر: همسر شما نباید بهش استرس وارد بشه، یا در حالتی قرار بکیره که ترس وارد بدنش بشه، بهتره از دخانیات دوری کنه، ورزش منظم براش خیلی خوبه پس حتما باهاش ورزش کنید تا عادت کنه، و شما میتونید برید تا وقتی که بهتون زنگ بزنیم
_: اوهوم، من دیگه میرم، اها کی مرخص میشع؟
دکتر: پنج روز دیگه
_: اوکی، خداحافظ
دکتر: خدانگهدار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای پارت بعد: ۳٠لایک، ۲٠بازنشر
- ۱۹۳
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط