حکایت رفاقت

‍‍حکایت رفاقت،
حکایت سنگهای کنار ساحله،
اول یکی یکی
جمعشون میکنی تو بغلت،
بعدشم یکی یکی
پرتشون میکنی تو آب،
اما بعضی وقتا یه
سنگهای قیمتی گیرت میاد،
که هیچ وقت نمیتونی پرتشون کنی...

این گل های زیبا
همراه با یک دنیا عشق
تقدیم بہ شما دوستان گرانبها

 ____❄️🌻❄️__
دیدگاه ها (۹)

عجیب آمده بودی به من؛ ولی رفتی!که در خودم بکُشم حس آمدن‌ها ر...

سکوت میکنمتا خدا سخن گویدرها میکنم تا خدا هدایت کند دست بر م...

سلام صبحتون بخیر

💙پروردگارا....به حرمت این شبهای عزیز✨به خواب دوستانم آرامش💙ب...

تک پارتی جین ☘️وقتی باهم قهر کرده بودید 💔از پله ها پایین امد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط