مافیایموردعلاقهیمن
"مافیایموردعلاقهیمن"
سکوت کرده بودی و سعی میکردی حرفای پدرت رو پردازش کنی.
دلت نمیخاست به خواسته ی پدرت نه بگی ولی چیزی که اون ازت میخاست غیر ممکن بود:با پسر شریکش ازدواج کنی
این مثل بقیه ی ازدواج های اجباری نبود،تو از بچگی با اون پسر سر لج بود و الان بیشتر از ۶ سالی میشه که ندیدیش.
*هفته ی بعد*
مادرت و خواهرت طوری برای خرید عروسی ذوق داشتند که انگار ازدواجتون از روی عشق و علاقه بود.
تو فقط به مکالمه اونا گوش میدادی و چان پشت سرت بالای مبل نشسته بود
قرار بود خرید های اولیهتون رو انجام بدید ولی شما هنوز درست باهم حرف نزده بودید
☆☆☆
توی بازار شما عقب تر از مادراتون با کمی فاصله از هم راه میرفتین.سعی میکردی به چهره ی چان خیره نشی،تنها لمستون برای رد شدن از خیابون بود که آروم دستت رو میگرفت،برات هم عجیب بود هم دلگرم کننده که کمی به وجودت اهمیت میده و همین برا تو کافی بود..
با لایکت خیلی خوشحال میشم ماهزاد🌚
#بنگچان
#چندپارتی
#سناریو
سکوت کرده بودی و سعی میکردی حرفای پدرت رو پردازش کنی.
دلت نمیخاست به خواسته ی پدرت نه بگی ولی چیزی که اون ازت میخاست غیر ممکن بود:با پسر شریکش ازدواج کنی
این مثل بقیه ی ازدواج های اجباری نبود،تو از بچگی با اون پسر سر لج بود و الان بیشتر از ۶ سالی میشه که ندیدیش.
*هفته ی بعد*
مادرت و خواهرت طوری برای خرید عروسی ذوق داشتند که انگار ازدواجتون از روی عشق و علاقه بود.
تو فقط به مکالمه اونا گوش میدادی و چان پشت سرت بالای مبل نشسته بود
قرار بود خرید های اولیهتون رو انجام بدید ولی شما هنوز درست باهم حرف نزده بودید
☆☆☆
توی بازار شما عقب تر از مادراتون با کمی فاصله از هم راه میرفتین.سعی میکردی به چهره ی چان خیره نشی،تنها لمستون برای رد شدن از خیابون بود که آروم دستت رو میگرفت،برات هم عجیب بود هم دلگرم کننده که کمی به وجودت اهمیت میده و همین برا تو کافی بود..
با لایکت خیلی خوشحال میشم ماهزاد🌚
#بنگچان
#چندپارتی
#سناریو
- ۷۲۱
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط