پارت بیست و هفتم
پارت بیست و هفتم
گوشه ای از تاریکی
.........ـ
مکان فعلی:پل (همونی که قسمت اول آتسوشی دازای رو نجات داد) یوکوهاما
به چهره ی دوست عزیزش نگاه کرد
همیشه یه حسادت شیرین و دوستانه نسبت به چشمای اون دختر داشت ـ
ساکورا:دلم برات تنگ شده بود ـ
+:هی هی فقط یه ماهه که نمیام مدرسه بعد چه اتفاق های که نیفتاده ـ آخه دازای اوسامو رو چه به پدر تو بودن ـ
ساکورا:به تو چهههههههه*داد،خنده
و به سمت بهترین دوستش حمله کرد
یقه اونو گرفت و همراه با خودش کشید پایین
هر دوشون با هم افتادن تو آب
+:انگل جامعه ، الان خیس میشهههههههه*داد ، حرس
ساکورا:خب بشه*با خنده شیرین
+:خاک تو سرت ساکورا *اونم میخنده
بعد کلی بگو بخند و مسخره بازی از آب میان بیرون
+: بیا بگیرش
به نظرم پیش تو امنه
ساکورا:خب ـ
نقشش چیه؟
+:تو یه ورق نوشتم گذاشتم لای کتاب بعدا بخون یادت نره هااااااااااااااااااااا 😑 🤨
ساکورا:باشه بابا فهمیدیم
+:من دیگه برم ددم اگه ببینه نیستم واویلا ـ
ساکورا:نه که نمیدونم ـ
خدافظ
+:فردا همین ساعت همین جا
خدافظ
..........ـ
آروم در رو باز کرد و پاورچین پاورچین سمت اتاقش فرار کرد
استرس داشت اگه یکی از پدر خونده هاش میدید این ساعت شب از بیرون میاد چی در موردش فکر میکرد ـ
تا رسید به اتاق نفس راحتی کشید و لباس هاش رو با لباس خواب عوض کرد
فورا کتاب رو گذاشت رو میز و صفحه هاش رو ورق زد
یه ورق پیدا کرد که رنگش تیره تر بود
نه در واقع ورق های کتاب زیادی روشن و براق بودن
ورق تا شده رو باز کرد و سعی کرد محتواش رو بخونه
ساکورا:تچ......خط میخی از خط این بشر بهتره
خوبه تو همه امتحان های مدرسه مینوشتن خوش خط و خانا بنویسید
بعد کلی سر و کله زدن با خط گووووـ
اهم اهم گوهر بار آره ـ
گوهر بار اون عقب مونده موفق شد بخونه
ساکورا:نا.......نانیییییییییییییی؟؟؟
ساکورا: مطمعنم این یارو عقده ایه ـ
.........ـ
پایان پارت
گوشه ای از تاریکی
.........ـ
مکان فعلی:پل (همونی که قسمت اول آتسوشی دازای رو نجات داد) یوکوهاما
به چهره ی دوست عزیزش نگاه کرد
همیشه یه حسادت شیرین و دوستانه نسبت به چشمای اون دختر داشت ـ
ساکورا:دلم برات تنگ شده بود ـ
+:هی هی فقط یه ماهه که نمیام مدرسه بعد چه اتفاق های که نیفتاده ـ آخه دازای اوسامو رو چه به پدر تو بودن ـ
ساکورا:به تو چهههههههه*داد،خنده
و به سمت بهترین دوستش حمله کرد
یقه اونو گرفت و همراه با خودش کشید پایین
هر دوشون با هم افتادن تو آب
+:انگل جامعه ، الان خیس میشهههههههه*داد ، حرس
ساکورا:خب بشه*با خنده شیرین
+:خاک تو سرت ساکورا *اونم میخنده
بعد کلی بگو بخند و مسخره بازی از آب میان بیرون
+: بیا بگیرش
به نظرم پیش تو امنه
ساکورا:خب ـ
نقشش چیه؟
+:تو یه ورق نوشتم گذاشتم لای کتاب بعدا بخون یادت نره هااااااااااااااااااااا 😑 🤨
ساکورا:باشه بابا فهمیدیم
+:من دیگه برم ددم اگه ببینه نیستم واویلا ـ
ساکورا:نه که نمیدونم ـ
خدافظ
+:فردا همین ساعت همین جا
خدافظ
..........ـ
آروم در رو باز کرد و پاورچین پاورچین سمت اتاقش فرار کرد
استرس داشت اگه یکی از پدر خونده هاش میدید این ساعت شب از بیرون میاد چی در موردش فکر میکرد ـ
تا رسید به اتاق نفس راحتی کشید و لباس هاش رو با لباس خواب عوض کرد
فورا کتاب رو گذاشت رو میز و صفحه هاش رو ورق زد
یه ورق پیدا کرد که رنگش تیره تر بود
نه در واقع ورق های کتاب زیادی روشن و براق بودن
ورق تا شده رو باز کرد و سعی کرد محتواش رو بخونه
ساکورا:تچ......خط میخی از خط این بشر بهتره
خوبه تو همه امتحان های مدرسه مینوشتن خوش خط و خانا بنویسید
بعد کلی سر و کله زدن با خط گووووـ
اهم اهم گوهر بار آره ـ
گوهر بار اون عقب مونده موفق شد بخونه
ساکورا:نا.......نانیییییییییییییی؟؟؟
ساکورا: مطمعنم این یارو عقده ایه ـ
.........ـ
پایان پارت
- ۲۴۸
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط