{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

»blood shadows»

»blood shadows»
(سایه های خونی)
part ۱۸/
***
الیویا:

فضای دلچسب و رمانتیک، با کمی خجالت و هیجان، لحظات را برایم شیرین‌تر کرده بود.

چند تار از موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم و با چاقو و چنگال، گوشه‌ای از ماهی سالمون دودی را برش زدم. تکه‌ای را آهسته در دهانم گذاشتم و آرام جویدم؛ طعم لطیف دود و شوید، با نسیم دریا، ترکیبی بود که نمی‌خواستم تمام شود.

«واقعاً خوشمزه است.» با لبخندی که نمی‌توانستم پنهانش کنم، گفتم.

جکسون با نگاهی که گرمای بیشتری از شمع‌ها داشت، آرام شامپاین را در لیوان‌ها ریخت. حباب‌های ریز، زیر نور ملایم، مثل ستاره‌هایی که توی دل شب گرفتار شده بودند، بالا می‌آمدند.

«نوش جان.» با لبخندی گفت که انگار خودش هم از این لحظه لذت می‌برد.

بعد از تمام شدن غذای اصلی، جکسون با لبخندی مرموز، از جا بلند شد و گفت:
«نوبت دسر مخصوصت رسیده... البته دسر من رو به رومه.»

برای لحظه‌ای متعجب و خجالتی شدم.
نگاهش را دنبال کردم که رفت تا دسر رابیاورد.

چند لحظه بعد، با دو کاسه‌ی سفید کوچک برگشت.

روی هر کدام، کرم بروله‌ای طلایی با پوسته‌ی شکر سوخته نشسته بود و چند بلوبری و توت‌فرنگی ریز، مثل جواهرهایی روی آن چیده شده بودند.
عطر وانیل و پوست پرتقال دلنشین ترش می کرد.
دانای کل___

قاشق نقره‌ای را کنار کاسه گرفت و آروم گوشه‌ای از کرم بروله را جدا کرد. تکه‌ای را در دهان گذاشت؛ مزه‌ی شیرین و دلباخته، با بافتی نرم که روی زبان آب می‌شد، تمام فضای وجودش را پر کرد. برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست و لبخند رضایتی بر لب‌هایش نشست.

بعد از تمام شدن غذا و دسر، به فضای باز کشتی رفتند. دور تا دور، با مبلی نرم و راحت چیده شده بود و نسیم شب، روی آب می‌رقصید.

جکسون پتوی ضخیم و نرمی را برداشت و با دقت دور شانه‌های الیویا انداخت؛ طوری که انگار این کار را هزار بار انجام داده باشد. سپس کنارش نشست، نه آنقدر نزدیک که نفس‌هایش را حس کند، نه آنقدر دور که سردی شب را به یاد بیاورد.

«سردت نیست؟» با صدایی که زیر نور شمع آرام‌تر از همیشه بود، پرسید.

الیویا نگاهش را از سطح دریا به چشمانش چرخاند و در میان تاریکی و نور، فقط لبخند زد.

جکسون مثل همیشه، با نگاه گرم و پرتنش، الیویا را به سمت خودش کشید.

ل*ب‌های چسبانده‌اش باز شد و نگاهش چیزی را دنبال می‌کرد که بدون رنجاندن دلش، انتظارش را نمی‌خواست بکشد.

شاید چیزی که جکسون بهش فکر می‌کرد، الیویا هم دلش می‌خواست؛ می‌خواست همراهیش کند.

آروم نزدیک‌تر شد تا فاصله‌شان به صفر برسد.

دیگر نه سکوت دریا، نه نور شمع، نه نسیم شب، هیچ‌کدام نمی‌توانستند جلوی این لحظه را بگیرند.

بالاخره ل*ب‌های الیویا را بار دیگر در اسارت خودش گرفت. اما این بار، هر دو دلشان شروعش را می‌خواستند؛ بو*سه‌ای آرام و بی‌انتظار، که کم‌کم عطشش بیشتر می‌شد.

ل*ب‌های جکسون، با حرکتی آهسته و عمیق، روی ل*ب‌های الیویا می‌لغزید؛ نه عجله‌ای در کار بود، نه تردیدی. ل*ب پایینش را بین ل*ب‌هایش گرفت و با مکشی آرام، آن را به سمت خودش کشید. انگار که می‌خواست هر تپشی را که درونش موج می‌زد، با ل*ب‌هایش حس کند.

دستش روی گونه‌ ی الیویا لغزید و گردنش را نوازش کرد؛ انگار که می‌خواست مطمئن شود این لحظه واقعی‌ست.

و الیویا، با چشمانی که بسته بود، فقط حس می‌کرد که چطور ل*ب‌های جکسون، با هر بار فشار، او را بیشتر به اعماق خودش می‌کشاند.

بو*سه‌ای که نه فقط روی ل*ب‌ها، که روی تمام وجودش نشست.
....
لایک؟
کامنت؟
نظراتتون مهمه.
دیدگاه ها (۰)

«blood shadows»(سایه های خونی) part 19/____ورق بزن.... لایک؟...

«blood shadows»(سایه های خونی) part ۱۷/___ورق بزن.... لایک؟ ...

»blood shadows» (سایه های خونی) ادامه/part ۱۶..... ___ورق بز...

(سایه های خونی) part ۱۵/دانای کل___در میان رقص،جکسون و مکس ک...

(سایه های خونی) part ۱۴/دانای کل ___مردی جلوی دیدش را گرفت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط