اسم فیک: عشق اجباری من
اسم فیک: عشق اجباری من
پارت: شیشم
به سمت پله ها رفتم که یهو یون گی جلوی راهم سبز شد
(نکته: یون گی برادر مین جی بود دیگه یادتون نرفته کههه)
یون گی: عه سلام تو اینجا چیکار می کنی
جونگکوک: اومدم با خواهرت حرف بزنم
یون گی: واس چی بزار ازدواج کنید بعدش
جونگکوک: چی میگی برای خودت این ازدواج الکیه این ازدواج برای اینکه اون راز پنهون بشه و بقیه مرگ برادرم رو یه تصادف الکی ببینن
یون گی:خودمم میدونم الکیه ولی یه مشکلی هست
جونگکوک: چی؟
یون گی: مین جی دلیل ازدواج تو با خودش رو نمیدونه حتی نمیدونه برادر داری یا نداری یا مرده است یا زنده
جونگکوک: نباید هم بدونه دلیلی واسه دونستن نیست مین جی به اندازه یک یا دو سال میاد زن من میشه و بعدش به خانواده می گیم مشکلاتی بینمون به وجود اومده و طلاق میگیریم
یون گی: حوصله بحث باهاتو ندارم میرم پایین
جونگکوک: برو
مین جی:
نمیدونم چرا از وقتی مهمونی شروع شده
نمیتونم نفش بکشم ضربان قلبم بالاست
احساس ترس دارم نگرانی مخصوصا وقتی
جونگکوک رو دیدم اون عمرا با دانشگاه رفتن من موافقت نمی کنه اون مردی که من دیدم حتی یک لحظه به خود من مشکوک شد با اینکه از جمع اومدم بیرون ولی هنوز ضربان قلبم بالاست و کمی نفس تنگی دارم
جونگکوک:
پشیمون شدم برم پیشش دلیلی
نداره اصلا من چرا انقدر نگران شدم اون مگه کیه
مادر جونگکوک: پسرم مین جی رو ندیدی
جونگکوک: نه
مادر مین جی: اخه هرچقدر دنبالش می گردم نیستش
جونگکوک: چیکارش داری
مادر مین جی: با پدربزرگش و پدرش تصمیم گرفتیم فردا بریم خاستگاریش
جونگکوک: مهم نی یون گی بهش میگه
فردا خاستگاریه
از عمد به مامانم گفتم که نمیخواد به کسی بگی برادرش بهش میگه این دختری که من دیدم بفهمه داریم می ریم خاستگاریش جلومون قش می کنه از ترس و نگرانی
(۱ ساعت بعد)
پدربزرگ مین جی: خیلی ممنون که تشریف اوردین
پدر مین جی: خوش اومدید خدانگهدار
مادر مین جی: خیلیی خوش اومدید خدانگهدار
جونگکوک:
تمام مهمونا رفتن ولی مین جی هنوز پایین نیومده
بود اصلا به من چه جرا پایین نیومده
مین جی:
احساس کردم صدا قطع شد متوجه شدم همه رفتن پس تصمیم گرفتم لباس راحتی بپوشم و برم پایین یه آرام بخش بخورم تا بتونم بخوابم
پدربزرگ مین جی: خب خانواده جئون
مادر و پدر جونگکوک: و شما خانواده ی لی
پدربزرگ مین جی: نمیخوام نوه ام از این قضیه چیزی بشنوه
جونگکوک:
یهو پریدم وسط حرفش و گفتم
جونگکوک: حق دونستن هم نداره
مین جی: از پله ها رفتم پایین چون دمپایی هام کمی پاشنه داشتن صداشون میومد که وقتی رسیدم با جونگکوک و خانواده اش روبه رو شدم
پدربزرگ مین جی: دخترم چرا نیومدی پایین
مین جی: عام سلام
مادر جونگکوک: سلام عزیزم
پدر جونگکوک: سلام دخترم
جونگکوک:
جونگکوک نه سلام کرد نه چیزی گفت
فقط نگاهی سنگین روش داشت
پدربزرگ مین جی: خب دخترم ما داشتیم حرف می زدیم چرا اومدی پایین
مین جی: من عه چیز اومدم آب بخورم
پدربزرگ مین جی: چرا نگفتی اجوما برات بیاره
مین جی: سرم هم یکم درد می کنه میخوام مسکن بخورم
مادر جونگکوک: چراا دخترممم الان خوبی
شرط: ۲۲ لایک ۳۰ کامنت ۷ بازنشر
پارت: شیشم
به سمت پله ها رفتم که یهو یون گی جلوی راهم سبز شد
(نکته: یون گی برادر مین جی بود دیگه یادتون نرفته کههه)
یون گی: عه سلام تو اینجا چیکار می کنی
جونگکوک: اومدم با خواهرت حرف بزنم
یون گی: واس چی بزار ازدواج کنید بعدش
جونگکوک: چی میگی برای خودت این ازدواج الکیه این ازدواج برای اینکه اون راز پنهون بشه و بقیه مرگ برادرم رو یه تصادف الکی ببینن
یون گی:خودمم میدونم الکیه ولی یه مشکلی هست
جونگکوک: چی؟
یون گی: مین جی دلیل ازدواج تو با خودش رو نمیدونه حتی نمیدونه برادر داری یا نداری یا مرده است یا زنده
جونگکوک: نباید هم بدونه دلیلی واسه دونستن نیست مین جی به اندازه یک یا دو سال میاد زن من میشه و بعدش به خانواده می گیم مشکلاتی بینمون به وجود اومده و طلاق میگیریم
یون گی: حوصله بحث باهاتو ندارم میرم پایین
جونگکوک: برو
مین جی:
نمیدونم چرا از وقتی مهمونی شروع شده
نمیتونم نفش بکشم ضربان قلبم بالاست
احساس ترس دارم نگرانی مخصوصا وقتی
جونگکوک رو دیدم اون عمرا با دانشگاه رفتن من موافقت نمی کنه اون مردی که من دیدم حتی یک لحظه به خود من مشکوک شد با اینکه از جمع اومدم بیرون ولی هنوز ضربان قلبم بالاست و کمی نفس تنگی دارم
جونگکوک:
پشیمون شدم برم پیشش دلیلی
نداره اصلا من چرا انقدر نگران شدم اون مگه کیه
مادر جونگکوک: پسرم مین جی رو ندیدی
جونگکوک: نه
مادر مین جی: اخه هرچقدر دنبالش می گردم نیستش
جونگکوک: چیکارش داری
مادر مین جی: با پدربزرگش و پدرش تصمیم گرفتیم فردا بریم خاستگاریش
جونگکوک: مهم نی یون گی بهش میگه
فردا خاستگاریه
از عمد به مامانم گفتم که نمیخواد به کسی بگی برادرش بهش میگه این دختری که من دیدم بفهمه داریم می ریم خاستگاریش جلومون قش می کنه از ترس و نگرانی
(۱ ساعت بعد)
پدربزرگ مین جی: خیلی ممنون که تشریف اوردین
پدر مین جی: خوش اومدید خدانگهدار
مادر مین جی: خیلیی خوش اومدید خدانگهدار
جونگکوک:
تمام مهمونا رفتن ولی مین جی هنوز پایین نیومده
بود اصلا به من چه جرا پایین نیومده
مین جی:
احساس کردم صدا قطع شد متوجه شدم همه رفتن پس تصمیم گرفتم لباس راحتی بپوشم و برم پایین یه آرام بخش بخورم تا بتونم بخوابم
پدربزرگ مین جی: خب خانواده جئون
مادر و پدر جونگکوک: و شما خانواده ی لی
پدربزرگ مین جی: نمیخوام نوه ام از این قضیه چیزی بشنوه
جونگکوک:
یهو پریدم وسط حرفش و گفتم
جونگکوک: حق دونستن هم نداره
مین جی: از پله ها رفتم پایین چون دمپایی هام کمی پاشنه داشتن صداشون میومد که وقتی رسیدم با جونگکوک و خانواده اش روبه رو شدم
پدربزرگ مین جی: دخترم چرا نیومدی پایین
مین جی: عام سلام
مادر جونگکوک: سلام عزیزم
پدر جونگکوک: سلام دخترم
جونگکوک:
جونگکوک نه سلام کرد نه چیزی گفت
فقط نگاهی سنگین روش داشت
پدربزرگ مین جی: خب دخترم ما داشتیم حرف می زدیم چرا اومدی پایین
مین جی: من عه چیز اومدم آب بخورم
پدربزرگ مین جی: چرا نگفتی اجوما برات بیاره
مین جی: سرم هم یکم درد می کنه میخوام مسکن بخورم
مادر جونگکوک: چراا دخترممم الان خوبی
شرط: ۲۲ لایک ۳۰ کامنت ۷ بازنشر
- ۸۰۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط