{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چیزی که از زندان یادم میاد ، باد بود .

چیزی که از زندان یادم میاد ، باد بود .
میخورد به فنس های توریِ محصور و به بدن من ، خب ما زندانی ها آنقدر خوش شانس نبودیم که مثل بچه ها تو برف بازی کنیم و بعدش بریم کنار شومینه بشینیم .
بیشتر عمرمان را در سرما بگذرانیم که بفهمیم شومینه ای در کار نیست .
و آزاد که شدیم ، به اندازه مردم بیرون خوش شانس نبودیم ، ناامیدی را تجربه کنیم و بعد بریم وَر دل امید بشینیم .
ما باید سرمان را بالا می‌گرفتیم ، دیگر امیدی نبود .
دیدگاه ها (۰)

میتونم کودکی باشم که در علفزار می‌دود .ولی حالا پیر مردی هست...

وقتی دیدمش ، روی تخت خم شده بود و بهم گفت ورشکسته شده .بعد ل...

ـ واقعا دوستم نداری ؟ـ نه ـ باشه همه چیز مُرد ، حالا زندگی ک...

رمان راز ناشناخته part:1۴ویو هیوناهیونجین:(نظرتون چیه بریم ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط