مه داستان
مه داستان
دخترک در طول مسیر به پدر چش میدوزد و سعی میکند بغض خود را بخورد
دیگر وقتی نمانده و باید دخترک رو به سمت خونه ببره
دیگر دارند به خانه نزدیک میشوند و زمان جدایی ان دو فرا میرسد
پدر ماشین را جلوی در نگه داشته و به دخترک نگاه میکند
دخترک دیگر نمیتواند بغض خود را تحمل کند و میزند زیر گریه و پدرش را بغل میکند
مامان دخترک در را باز میکند و با عصبانیت گفت
بیا تو.....
دخترک بدون توجه به مامانش پدرش را حتی سفت تر بغل کرد
مادر با خشنی در ماشین رو باز میکنه و دخترک رو از پدرش جدا میکنه و به سمت خونه میکشونه
دخترک دستشو به سوی باباش دراز میکنه و در مقابل رفتن مقاومت میکنه و همینطور داره گریه میکنه
مادر دخترک را به زور به داخل خونه میبره و درو محکم میبنده
دخترک دوباره به سوی در میره تا دوباره در رو باز کنه و حتی برای اخرین نگاه باباشو ببینه که....
دخترک در طول مسیر به پدر چش میدوزد و سعی میکند بغض خود را بخورد
دیگر وقتی نمانده و باید دخترک رو به سمت خونه ببره
دیگر دارند به خانه نزدیک میشوند و زمان جدایی ان دو فرا میرسد
پدر ماشین را جلوی در نگه داشته و به دخترک نگاه میکند
دخترک دیگر نمیتواند بغض خود را تحمل کند و میزند زیر گریه و پدرش را بغل میکند
مامان دخترک در را باز میکند و با عصبانیت گفت
بیا تو.....
دخترک بدون توجه به مامانش پدرش را حتی سفت تر بغل کرد
مادر با خشنی در ماشین رو باز میکنه و دخترک رو از پدرش جدا میکنه و به سمت خونه میکشونه
دخترک دستشو به سوی باباش دراز میکنه و در مقابل رفتن مقاومت میکنه و همینطور داره گریه میکنه
مادر دخترک را به زور به داخل خونه میبره و درو محکم میبنده
دخترک دوباره به سوی در میره تا دوباره در رو باز کنه و حتی برای اخرین نگاه باباشو ببینه که....
- ۳۳۳
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط