پیشی بی اعصاب من
پیشی بی اعصاب من
پارت سوم
*فردا*
ویو ریوکی
پشت پنجره ایستاده بودم نسیم ملایمی که میوزید مو هام رو تو هوا تکون میداد
یه نفس عمیق کشیدم تلاش کردم اینجا از آرامشی که دارم خوب استفاده کنم چون مطمئنم بعد از رفتن به خانه خانواده باکوگو آرامشی که دارم از بین میره
( خودتون میدونید چرا دیگه من توضیح ندم🎀 )
ویو میتسوکی اینا
میتسوکی میره و کاغذ بازی ها رو انجام میده تا ریوکی رو مرخص کنن
باکوگو هم داره غر میزنه که اگه منو نمیآوردی هم میتونستی اون نفله رو بیاری
ویو ریوکی
خوشحالم که لازم نیست تنها زندگی کنم راستش میترسم که تنها باشم از اینکه کسی براش مهم نباشه که کجام یا چیکار میکنم و از اون آزادی بینهایتی که ممکن بود داشته باشم میترسم ( اگه نفهمیدین چی میگه مشکلی نیست چون خودم نفهمیدم🗿)
داشتم به زندگی که دارم و در آینده خواهم داشت فکر میکردم که صدای در زدن زنجیر افکارم رو پاره کرد
پرستار: خانم ساناروکه لباس ها تون رو آوردم
ریوکی: آه بیاین داخل 😊
پرستار در رو باز کرد و وارد شد لباس هام رو روی تخت گذاشت و برای آخرین بار نبضم رو چک کرد بعد لبخندی دل گرم کننده روی صورتش نشست
بعد از رفتن پرستار لباس هام رو عوض کردم و منتظر موندم تا خاله بیاد
اگه بد شد ببخشید دیگه تا حالا بیمارستان نرفتم😐😅
بیا مایکی ناراحت نشو
@a.mikey.92
دیگه شرط نمیزارم😊
پارت سوم
*فردا*
ویو ریوکی
پشت پنجره ایستاده بودم نسیم ملایمی که میوزید مو هام رو تو هوا تکون میداد
یه نفس عمیق کشیدم تلاش کردم اینجا از آرامشی که دارم خوب استفاده کنم چون مطمئنم بعد از رفتن به خانه خانواده باکوگو آرامشی که دارم از بین میره
( خودتون میدونید چرا دیگه من توضیح ندم🎀 )
ویو میتسوکی اینا
میتسوکی میره و کاغذ بازی ها رو انجام میده تا ریوکی رو مرخص کنن
باکوگو هم داره غر میزنه که اگه منو نمیآوردی هم میتونستی اون نفله رو بیاری
ویو ریوکی
خوشحالم که لازم نیست تنها زندگی کنم راستش میترسم که تنها باشم از اینکه کسی براش مهم نباشه که کجام یا چیکار میکنم و از اون آزادی بینهایتی که ممکن بود داشته باشم میترسم ( اگه نفهمیدین چی میگه مشکلی نیست چون خودم نفهمیدم🗿)
داشتم به زندگی که دارم و در آینده خواهم داشت فکر میکردم که صدای در زدن زنجیر افکارم رو پاره کرد
پرستار: خانم ساناروکه لباس ها تون رو آوردم
ریوکی: آه بیاین داخل 😊
پرستار در رو باز کرد و وارد شد لباس هام رو روی تخت گذاشت و برای آخرین بار نبضم رو چک کرد بعد لبخندی دل گرم کننده روی صورتش نشست
بعد از رفتن پرستار لباس هام رو عوض کردم و منتظر موندم تا خاله بیاد
اگه بد شد ببخشید دیگه تا حالا بیمارستان نرفتم😐😅
بیا مایکی ناراحت نشو
@a.mikey.92
دیگه شرط نمیزارم😊
- ۳.۱k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط