part8
ا*ت: تولدت مبارک
چند ساعت بعد...
ویو کوک. یادم افتاد که خیلی بد با ا*ت رفتار کردم اما اون با تمام کار هایی که کردم باز باهم خوب بود
کوک: ا*ت... من معذرت میخوام نباید سرت داد میزدم زود عصبی شدم
واقعا اون لحظه نگرانم کردی ولی خب منو ببخش
ا*ت منو بغل کرد
ا*ت: معذرت خواهی نکن تقصیر من بود
چند دقیقه بعد
ویو کوک. دیدم که یک پسر نشست کنار ا*ت خیلی بهش نزدیک شده بود منم عصبی شدم دیدم که دستشو گذاشت روی پای ا*ت
ویو ا*ت. وقتی دستشو گذاشت روی پام استرس گرفتم به کوک نگاه کردم اون متوجه شد
پسر: خانم خوشگله افتخار رقصیدن با شما را دارم؟
پسر رو نادیده گرفتم و رفتیم نزدیک تر به کوک که یهو دیدم کوک بلند شد
کوک: مرتیکه نمیبینی شوهرش منم؟ یا بهت نشون بدم
پسر: هی اروم باش فقط یه درخواست بود برام مهم نیست که کی هستی دلم میخواد مال خودم کنمش
پسر به کوک نزدیک شد
کوک یقه ی پسر رو گرفت و کوبید به دیوار دعوا شروع شد من سعی کردم کوک رو اروم کنم ولی اصلا گوش نمیداد
که کوک انقدر پسر رو زد که پسره نمیتونست حرکت کنه
بند انگشتان کوک خونی شد
یهو اومد طرف و مچ دستمو گرفت تقریبا ساعت 3 صبح بود و دیر بود
کوک: زود باش بیا
از اون روز یک ماه گذشت همونطور که جونگ کوک یه مافیاست و همه ازش میترسن حتما من رو هم تا الان میشناسن
امروز کوک توی شرکت بود که همه داشتن درمورد یه چیزی حرف میزدن
ویو کوک: همه یجوری نگاهم میکردن که پشت در ایستادم که شنیدم...
چند ساعت بعد...
ویو کوک. یادم افتاد که خیلی بد با ا*ت رفتار کردم اما اون با تمام کار هایی که کردم باز باهم خوب بود
کوک: ا*ت... من معذرت میخوام نباید سرت داد میزدم زود عصبی شدم
واقعا اون لحظه نگرانم کردی ولی خب منو ببخش
ا*ت منو بغل کرد
ا*ت: معذرت خواهی نکن تقصیر من بود
چند دقیقه بعد
ویو کوک. دیدم که یک پسر نشست کنار ا*ت خیلی بهش نزدیک شده بود منم عصبی شدم دیدم که دستشو گذاشت روی پای ا*ت
ویو ا*ت. وقتی دستشو گذاشت روی پام استرس گرفتم به کوک نگاه کردم اون متوجه شد
پسر: خانم خوشگله افتخار رقصیدن با شما را دارم؟
پسر رو نادیده گرفتم و رفتیم نزدیک تر به کوک که یهو دیدم کوک بلند شد
کوک: مرتیکه نمیبینی شوهرش منم؟ یا بهت نشون بدم
پسر: هی اروم باش فقط یه درخواست بود برام مهم نیست که کی هستی دلم میخواد مال خودم کنمش
پسر به کوک نزدیک شد
کوک یقه ی پسر رو گرفت و کوبید به دیوار دعوا شروع شد من سعی کردم کوک رو اروم کنم ولی اصلا گوش نمیداد
که کوک انقدر پسر رو زد که پسره نمیتونست حرکت کنه
بند انگشتان کوک خونی شد
یهو اومد طرف و مچ دستمو گرفت تقریبا ساعت 3 صبح بود و دیر بود
کوک: زود باش بیا
از اون روز یک ماه گذشت همونطور که جونگ کوک یه مافیاست و همه ازش میترسن حتما من رو هم تا الان میشناسن
امروز کوک توی شرکت بود که همه داشتن درمورد یه چیزی حرف میزدن
ویو کوک: همه یجوری نگاهم میکردن که پشت در ایستادم که شنیدم...
- ۲۸۷
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط