Part 6
ویو ا*ت. رفتم توی اتاق دونفره مون و قبلش هم رفتم حموم رفتم موهامو خوش کنم و بعد بخوابم اما حس بدی نسبت به این اتفاق داشتم تمام مدت بیدار بودم و نخوابیدم
ویو کوک. روی مبل نشسته بود و داشتم به مینا فکر میکردم اون حروم. زاده
بلند شدم رفتم اتاق دیدم که ا*ت خوابیده بود لباسمو عوض کردم و پیشونی ا*ت رو بوسیدم و بعد خوابیدم
یک ماه بعد
ویو کوک. از خواب بیدار شدم که دیدم ا*ت نیست کل خونه رو گشتم اما هیچ جا نبود به خدمتکار ها گفتم و اونا هم نمیدونستن بهش زنگ زدم گوشیش توی خونه بود
یهو در خونه باز شد ذیدم ا*ت بود
کوک: ا*ت بهت گفتم بدون اجازه نرو بیرون فهمیدی یا نه گوشیتو نبردی و بی خبر رفتی اصلا کجا بودی؟(عصبی و داد)
ا*ت: من... من... من معذرت میخوام
کوک: معذرت؟ میدونی نگرانت شدم؟ من بهت چی گفتم؟
ا*ت: بدون اجازه بیرون نرم
کوک: پس چرا رفتی هاا؟( داد
ویو کوک. دیدم چشمای ا*ت پر از اشک شده و داره سعی میکنه جلوی اشکاشو بگیره دستی به موهام کشیدم سعی کردم اروم باشم
ا*ت رفت داخل اتاقش و منم رفتم صبحانه خوردم و اماده شدم رفتم سر کار
ویو ا*ت. من فقط رفته بودم برای تولد جونگ کوک وسیله بخرم تا سوپرایزش کنم اما اون حتی فرست نداد حرف بزنم
ویو کوک. تقریبا ساعت 9 بوداز سر کار برگشتم رفتم توی اتاق دیدم که ا*ت خوابیده
مثل یک پرنده ی کوچیک
از کاری که صبح کردم و سرش داد زدم پشیمون بودم چون ا*ت وقتی یکی سرش داد میزنه میترسه و من یادم نبود
ا*ت رو بغل کردم تا اروم بشه چون انگار داشت کابوس میدید
صبح روز بعد وقتی...
ویو کوک. روی مبل نشسته بود و داشتم به مینا فکر میکردم اون حروم. زاده
بلند شدم رفتم اتاق دیدم که ا*ت خوابیده بود لباسمو عوض کردم و پیشونی ا*ت رو بوسیدم و بعد خوابیدم
یک ماه بعد
ویو کوک. از خواب بیدار شدم که دیدم ا*ت نیست کل خونه رو گشتم اما هیچ جا نبود به خدمتکار ها گفتم و اونا هم نمیدونستن بهش زنگ زدم گوشیش توی خونه بود
یهو در خونه باز شد ذیدم ا*ت بود
کوک: ا*ت بهت گفتم بدون اجازه نرو بیرون فهمیدی یا نه گوشیتو نبردی و بی خبر رفتی اصلا کجا بودی؟(عصبی و داد)
ا*ت: من... من... من معذرت میخوام
کوک: معذرت؟ میدونی نگرانت شدم؟ من بهت چی گفتم؟
ا*ت: بدون اجازه بیرون نرم
کوک: پس چرا رفتی هاا؟( داد
ویو کوک. دیدم چشمای ا*ت پر از اشک شده و داره سعی میکنه جلوی اشکاشو بگیره دستی به موهام کشیدم سعی کردم اروم باشم
ا*ت رفت داخل اتاقش و منم رفتم صبحانه خوردم و اماده شدم رفتم سر کار
ویو ا*ت. من فقط رفته بودم برای تولد جونگ کوک وسیله بخرم تا سوپرایزش کنم اما اون حتی فرست نداد حرف بزنم
ویو کوک. تقریبا ساعت 9 بوداز سر کار برگشتم رفتم توی اتاق دیدم که ا*ت خوابیده
مثل یک پرنده ی کوچیک
از کاری که صبح کردم و سرش داد زدم پشیمون بودم چون ا*ت وقتی یکی سرش داد میزنه میترسه و من یادم نبود
ا*ت رو بغل کردم تا اروم بشه چون انگار داشت کابوس میدید
صبح روز بعد وقتی...
- ۴۸۴
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط