{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عذرخواهی

#عذرخواهی
#پارت-آخر_3



چان کل شب چشم روی هم نزاشت و فقط از ا.ت مراقبت میکرد در حالی که خودش خسته و کوفته بود

فرداش حال ا.ت بهتر بود ول اون حرفایی که ا.ت به چان زد از یاد چان نمیره و اون سیلی که چان به ا.ت زد از یاد ا.ت نمیره کل روز حتی ی صحبت کوتاه هم با هم نداشتن تا شبش....


چان وارد اتاق ا.ت شد : اماده شو میریم بیرون

ا.ت با لحنی سرد گفت: کجا

چان سعی کرد مهربون تر حرف بزنه با لبخندی گفت: تو چیکار داری امادهه شو تو ماشین منتظرتم


ا.ت : اما من.....


اما چان گوش نکرد و از اتاق رفت بیرون
ا.ت بی حوصله اماده شد و رفت و سوار ماشین شد

طی راه چان تا میخواست سر صحبتو باز کنه ا.ت با سردی رفتارش نا امیدش می کرد تا رسیدن به اونجا همون پل قدیمی که خاطراتو زنده میکرد

چان با لبخند از ماشین پیاده شد و رفت درو برای ا.ت باز کرد ا.ت بهت زده با چشمای پر از اشک از ماشین پیاده شد و رفت جلو تر
چان هم رفت کنارش وایستاد

لحظه ای رو با سکوت گذروندن که چان گفت : داره دژاوو میشه؟؟

ا.ت برگشت و به چان خیره شد چان با لبخندی گفت: خانم زیبا با من ازدواج میکنی که هر روز کنار هم به زندگیمون ادامه بدیم هه الان به جایی رسیدیم که حرف از طلاق میزنیم

اوت بلاخره بغضش شکست اشکاش روی صورتش جاری شد

دست چان رو گرفت چان اول تعجب کرد تا اینکه ا.ت به حرف اومد : من کیم ا.ت باهات ازدواج میکنم که تو سختی ها و اسونی ها کنارت باشم در عوض ازت ی قول میخوام ... که همیشه کنارم باشی روزی نرسه که من برات حوصله سربر باشم هر روز عشق بینمون رو گوش زد کنی

لبخند از رو صورت چان محو شد که ا.ت ادامه داد : چیه یاد اومد تو هه ی اینا رو قبول کردی تو بهم...تو بهم قول دادی چان ولی حالا که ازدواج کزدیم عین روح سرگردانی عشقو گوش زد نمیکنی که هیچ کم کم فراموش میکنی که منی هم وجود داشته اینطور زندگی مشترک به چه دردی_

گه چان حرفشو قطع کردو گفت: به پدرم گفتم دیگه به کارای شرکت رسیدگی نمیکنم

ا.ت متعجب گفت: چی

چان ا.ت رو کشید توی بغلش و سرشو گذاشت روی سر ا.ت و به غروب گاه میکرد : گفتم من خوانندگی رو دوست دارم و زنی رو دارم که همه زندگی منه و دستی دستی دارم از دستش میدم و اینو نمیخوام

ا.ت با چشمای معصوم خیرهبه چهره چان گفت:پ..پدرت چی گفت

چان با خنده گفت: برای اولین بار به تصمیمم احترام گذاشت غیرقابل باوره

ا.ت لبخندی رو لبش نشست که چان ا.ت رو از خودش جدا کردو گفت:خب بگو ببینم هنوزم میخوای طلاق بگیری ؟؟ بگو اخه میخوام برنامه بچینم دوباره خاستگاری کنم


ا.ت اروم خندید بعد مکثی گفت: از اونجاایی که خیلی مهربونم شاید این بارو بگذرم


چان با لبخندی عمیق گفت: اوو خوبه خانوم مهربون


پ.ن: اون ها کنار هم زندگی شاد رقم زدن لحظاتی که پر از عشق بود

پایان

لایک یادت نره🌷
دیدگاه ها (۰)

اسم فیک :#ارباب‌سنگدلشخصیت های فیک : کیم ا.ت ، جئون جونگ کوک...

رمان جدید داریم🤩

#عذرخواهی#پارت-2همینطور وایستاده بود که ماشین چان رو دید که ...

#𝔸𝕡𝕠𝕝𝕠𝕘𝕪#عذرخواهی#پارت_1 زندگیم از همون اول هم سخت بود ولی ...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_8···ا/ت توی اتاقش نشسته بود .بالأخره ت...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_27···ا/ت ، گیج گفت : " خب مگه چیه! "کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط