صدای زنگولههای بزپیشرو در سکوت دشت می پیچید
صدای زنگولههای بزپیشرو در سکوت دشت می پیچید
و بلدرچینهای خوش باور در سایه خوشههای گندم ایام را به کام خود میجستند
خوشههای سرخ انگور در خمّ سنگی با اصطراب میجوشیدند
آفتاب پرست ملحد بر بالای سنگ خارا همچون مجسمهای خدای خود خورشید را میپرستید
چکاوک کوچک در زیر غنچه گًل یاسمن سر خودرا بر سینه یار گذاشته و با عشوه و ناز خودرا در دل او جا میداد
قطرهای باران از آسمان میچکید و در دل خاک فرو میرفت تا خودرا به دریا برساند
مردی بر تنه درختی نوشت زندگی زیباست اگر دیده شود و رفت
و بلدرچینهای خوش باور در سایه خوشههای گندم ایام را به کام خود میجستند
خوشههای سرخ انگور در خمّ سنگی با اصطراب میجوشیدند
آفتاب پرست ملحد بر بالای سنگ خارا همچون مجسمهای خدای خود خورشید را میپرستید
چکاوک کوچک در زیر غنچه گًل یاسمن سر خودرا بر سینه یار گذاشته و با عشوه و ناز خودرا در دل او جا میداد
قطرهای باران از آسمان میچکید و در دل خاک فرو میرفت تا خودرا به دریا برساند
مردی بر تنه درختی نوشت زندگی زیباست اگر دیده شود و رفت
- ۲۶۰
- ۱۵ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط