من اومدم خوش اومدم بریم برای ادامه
من اومدم خوش اومدم بریم برای ادامه
پارت²
ویو ا.ت
آروم آروم چشمامو باز کردم توی یه اتاق بزرگ و تاریک بودم تم اتاق مشکی بود(عکس میزارم)
آروم روی تخت نشستم سرم خیلی درد میکرد سرمو تودستام گرفتم و آهی بلند کشیدم تا صدایی اومد آروم که سرم رو بالا آوردم دیدم مردی توی چهارچوب در وایستاده قامت بلندی داشت آروم آروم وارد شد یه کت مشکی بلند تنش بود(عکس میزارم)
اومد جلو آروم نشست روی لبهی تخت. سنگینیِ بدنش باعث شد تخت زیرم تکون بخوره گفت
🗣:سلام دختر کوچولو حتما خیلی کنجکاوی بدونی من کیم نه من جئون جونکوک هستم
ا.ت:م.....من اینجا چی......چیکار میکنم
کوک:نترس باهات کاری ندارم البته تا وقتی که خودت بخوای بلند شو بیا روی این سندلی ها بشینیم باهات حرف دارم
قلبم توی سینهم به شدت میکوبید. صدام میلرزید، انگار که توی گلو گیر کرده باشه. با تردید و پاهایی که هنوز سست بودن، از روی تخت بلند شدم. هر قدمی که به سمت اون صندلیهای چرمیِ مشکی برمیداشتم، سنگینی نگاهش رو روی بدنم حس میکردم؛ نگاهی که هم سرد بود و هم… یه جورایی مالکانه.
او روی یکی از صندلیها نشست و با دستش به صندلی روبهرو اشاره کرد. وقتی نشستم، فاصله زیادی باهام نداشت. عطر تلخ و سردش فضای ریههام رو پر کرد. بیاختیار چشمهام رو بستم.
کوک: «میدونی… آدمهای کنجکاو همیشه زودتر از بقیه توی دردسر میافتن. تو هم جزو همون دستهای، مگه نه؟»
سرم رو بالا آوردم و مستقیم توی چشمهای سیاهش خیره شدم. اون چشمها هیچ حسی رو لو نمیدادن. با صدایی که سعی کردم محکم باشه، پرسیدم:
ا.ت: «برای چی منو دزدیدی؟ من حتی نمیشناسمت… این بازیهات برای چیه؟»
جونگکوک نیشخندِ محوی زد که بیشتر شبیه یه خطِ باریک روی لبهای سرخش بود. خم شد جلو، طوری که فاصله صورتهامون به حداقل رسید. گرمای نفسهاش به صورتم میخورد. زمزمه کرد:
کوک: «بازی؟ عزیزم، فکر میکنی من وقتم رو برای بازی با تو تلف میکنم؟ تو فقط یه مهرهای… مهرهای که شاید کلِ نقشههای من رو تغییر بده.»
دستش رو دراز کرد و انگشتِ اشارهاش رو خیلی آروم روی گونهام کشید. لرزشِ خفیفی بدنم رو گرفت، اما جرأت عقب کشیدن نداشتم.
کوک: «حالا… میخوای بدونی قراره با این مهرهی باارزش چی کار کنم، یا میخوای همینطور گیج و ترسیده باقی بمونی
حرفی برای گفتن نداشتم پس با تردید گفتم بامن چیکار داریسوال توی گلوش خشک شد. منتظر جواب بودم، اما اون فقط با یه لبخندِ کج، از جاش بلند شد. صدای قدمهای آرومش روی زمینِ اتاقِ تاریک، شبیه صدای تیکتاکِ یه بمبِ ساعتی توی گوشم میپیچید. چرخید و رفت سمتِ میزی که گوشهی اتاق بود. یه لیوان برداشت و با آرامشی که از شدتِ ترسِ من ناشی میشد، توش نوشیدنی ریخت.
بدون اینکه برگرده، با صدایی بم و خنثی گفت:
کوک: «بستگی داره منظورت از “چیکار” چی باشه، ا.ت.»
برگشت. نگاهش توی فضای تاریکِ اتاق درخشید، اون هم با یه سیاهیِ مطلق. لیوان رو روی میز گذاشت و دوباره به سمتم قدم برداشت. این بار توقف نکرد تا اینکه درست روبهروم، چسبیده به صندلیم ایستاد. دستاش رو دو طرفِ دستههای صندلی گذاشت و من رو توی حصارِ بدنش زندانی کرد.
کوک: «من نیازی به پول ندارم، نه برای انتقام اومدم و نه برای تفریح. تو…»
یه لحظه مکث کرد و سرش رو نزدیکتر آورد، جوری که نوکِ بینیش با گونهام تماس پیدا کرد. تنفسِ گرمش باعث شد لرزشِ بدنم بیشتر بشهکوک: «…تو تنها کلیدِ منی. کلیدی برای قفلی که سالهاست کسی نتونسته بازش کنه.»
با انگشتِ شستش، لبهی چونم رو گرفت و مجبورم کرد سرم رو بالا نگه دارم و توی چشمهاش نگاه کنم.
کوک: «پس این سوال رو دیگه نپرس. از این به بعد، فقط باید بپرسی: “چطور میتونم برات مفید باشم، جونگکوک؟” چون تنها راهی که بتونی زنده از این اتاق بیرون بری، اینه که دقیقاً همون چیزی بشی که من میخوام.»
نفسش رو با یه بازدمِ سرد رها کرد.
کوک: «فهمیدی… یا باید جورِ دیگهای بهت یاد بدم؟
با شجاعتی که نمیدونستم از کجا اومد گفتم مثلا میخوای چیکار کنی جونکوک پوزخندی زد و خیلی تند لباش رو به لبام چسپوندشوکه شده بودم. بدنم خشکش زد. دستام توی هوا معلق موند و حتی نتونستم عقب بکشم. اون بوسه… نه لطیف بود و نه عاشقانه؛ خشن، تند و کاملاً مالکانه بود. انگار میخواست با این کار بهم بفهمونه که اینجا، توی این اتاق، تمامِ حواس و وجودِ من تحتِ کنترلِ اونه.
خوب خوب امشب تا پارت ⁵براتون میزارم بعد لالا
پارت²
ویو ا.ت
آروم آروم چشمامو باز کردم توی یه اتاق بزرگ و تاریک بودم تم اتاق مشکی بود(عکس میزارم)
آروم روی تخت نشستم سرم خیلی درد میکرد سرمو تودستام گرفتم و آهی بلند کشیدم تا صدایی اومد آروم که سرم رو بالا آوردم دیدم مردی توی چهارچوب در وایستاده قامت بلندی داشت آروم آروم وارد شد یه کت مشکی بلند تنش بود(عکس میزارم)
اومد جلو آروم نشست روی لبهی تخت. سنگینیِ بدنش باعث شد تخت زیرم تکون بخوره گفت
🗣:سلام دختر کوچولو حتما خیلی کنجکاوی بدونی من کیم نه من جئون جونکوک هستم
ا.ت:م.....من اینجا چی......چیکار میکنم
کوک:نترس باهات کاری ندارم البته تا وقتی که خودت بخوای بلند شو بیا روی این سندلی ها بشینیم باهات حرف دارم
قلبم توی سینهم به شدت میکوبید. صدام میلرزید، انگار که توی گلو گیر کرده باشه. با تردید و پاهایی که هنوز سست بودن، از روی تخت بلند شدم. هر قدمی که به سمت اون صندلیهای چرمیِ مشکی برمیداشتم، سنگینی نگاهش رو روی بدنم حس میکردم؛ نگاهی که هم سرد بود و هم… یه جورایی مالکانه.
او روی یکی از صندلیها نشست و با دستش به صندلی روبهرو اشاره کرد. وقتی نشستم، فاصله زیادی باهام نداشت. عطر تلخ و سردش فضای ریههام رو پر کرد. بیاختیار چشمهام رو بستم.
کوک: «میدونی… آدمهای کنجکاو همیشه زودتر از بقیه توی دردسر میافتن. تو هم جزو همون دستهای، مگه نه؟»
سرم رو بالا آوردم و مستقیم توی چشمهای سیاهش خیره شدم. اون چشمها هیچ حسی رو لو نمیدادن. با صدایی که سعی کردم محکم باشه، پرسیدم:
ا.ت: «برای چی منو دزدیدی؟ من حتی نمیشناسمت… این بازیهات برای چیه؟»
جونگکوک نیشخندِ محوی زد که بیشتر شبیه یه خطِ باریک روی لبهای سرخش بود. خم شد جلو، طوری که فاصله صورتهامون به حداقل رسید. گرمای نفسهاش به صورتم میخورد. زمزمه کرد:
کوک: «بازی؟ عزیزم، فکر میکنی من وقتم رو برای بازی با تو تلف میکنم؟ تو فقط یه مهرهای… مهرهای که شاید کلِ نقشههای من رو تغییر بده.»
دستش رو دراز کرد و انگشتِ اشارهاش رو خیلی آروم روی گونهام کشید. لرزشِ خفیفی بدنم رو گرفت، اما جرأت عقب کشیدن نداشتم.
کوک: «حالا… میخوای بدونی قراره با این مهرهی باارزش چی کار کنم، یا میخوای همینطور گیج و ترسیده باقی بمونی
حرفی برای گفتن نداشتم پس با تردید گفتم بامن چیکار داریسوال توی گلوش خشک شد. منتظر جواب بودم، اما اون فقط با یه لبخندِ کج، از جاش بلند شد. صدای قدمهای آرومش روی زمینِ اتاقِ تاریک، شبیه صدای تیکتاکِ یه بمبِ ساعتی توی گوشم میپیچید. چرخید و رفت سمتِ میزی که گوشهی اتاق بود. یه لیوان برداشت و با آرامشی که از شدتِ ترسِ من ناشی میشد، توش نوشیدنی ریخت.
بدون اینکه برگرده، با صدایی بم و خنثی گفت:
کوک: «بستگی داره منظورت از “چیکار” چی باشه، ا.ت.»
برگشت. نگاهش توی فضای تاریکِ اتاق درخشید، اون هم با یه سیاهیِ مطلق. لیوان رو روی میز گذاشت و دوباره به سمتم قدم برداشت. این بار توقف نکرد تا اینکه درست روبهروم، چسبیده به صندلیم ایستاد. دستاش رو دو طرفِ دستههای صندلی گذاشت و من رو توی حصارِ بدنش زندانی کرد.
کوک: «من نیازی به پول ندارم، نه برای انتقام اومدم و نه برای تفریح. تو…»
یه لحظه مکث کرد و سرش رو نزدیکتر آورد، جوری که نوکِ بینیش با گونهام تماس پیدا کرد. تنفسِ گرمش باعث شد لرزشِ بدنم بیشتر بشهکوک: «…تو تنها کلیدِ منی. کلیدی برای قفلی که سالهاست کسی نتونسته بازش کنه.»
با انگشتِ شستش، لبهی چونم رو گرفت و مجبورم کرد سرم رو بالا نگه دارم و توی چشمهاش نگاه کنم.
کوک: «پس این سوال رو دیگه نپرس. از این به بعد، فقط باید بپرسی: “چطور میتونم برات مفید باشم، جونگکوک؟” چون تنها راهی که بتونی زنده از این اتاق بیرون بری، اینه که دقیقاً همون چیزی بشی که من میخوام.»
نفسش رو با یه بازدمِ سرد رها کرد.
کوک: «فهمیدی… یا باید جورِ دیگهای بهت یاد بدم؟
با شجاعتی که نمیدونستم از کجا اومد گفتم مثلا میخوای چیکار کنی جونکوک پوزخندی زد و خیلی تند لباش رو به لبام چسپوندشوکه شده بودم. بدنم خشکش زد. دستام توی هوا معلق موند و حتی نتونستم عقب بکشم. اون بوسه… نه لطیف بود و نه عاشقانه؛ خشن، تند و کاملاً مالکانه بود. انگار میخواست با این کار بهم بفهمونه که اینجا، توی این اتاق، تمامِ حواس و وجودِ من تحتِ کنترلِ اونه.
خوب خوب امشب تا پارت ⁵براتون میزارم بعد لالا
- ۲۶۳
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط