{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت³

پارت³
چند ثانیه بعد، در حالی که نفسم به شماره افتاده بود، عقب کشید. صورتش هنوز نزدیک صورتم بود، چشم‌هاش با یه درخششِ تاریک توی چشم‌هام قفل شده بود. یه لبخندِ پیروزمندانه گوشه‌ی لبش نشست.

کوک، با صدایی بم و خش‌داری که باعث شد لرز بدی توی وجودم بپیچه، زمزمه کرد:

«فکر کردی شجاعی؟… این فقط یه هشدار بود. بهتره یاد بگیری که وقتی با من حرف می‌زنی، حواست به بازی‌ات باشه.»

به پشتیِ صندلی تکیه داد و با خونسردیِ عجیبی نگاهش رو ازم گرفت، انگار نه انگار که چند لحظه پیش اون صحنه‌ی نفس‌گیر رو رقم زده بود. انگار من فقط یه مهره بودم که الان باید سرِ جاش می‌نشست.

کوک: «حالا… می‌خوای به بحثمون ادامه بدیم یا ترجیح می‌دی دوباره امتحانش کنی تا بفهمی نتیجه‌ی بی‌احترامی به من چیه؟»

عجیبِ حسی که توی وجودم بود. ازش متنفر بودم، ولی این همه تسلط… این همه قدرت… داشتم کم می‌آوردم.

با لکنت پرسیدم: «ت… تو دیوانه‌ای.»

جونگ‌کوک خنده‌ی کوتاهی کرد که بوی خطر می‌داد.

کوک: «شاید. ولی دیوانه‌ای هستم که کلیدِ آزادیِ تو دستاشه. حالا بگو… واقعاً چی می‌خوای؟»

میخوام از اینجا برم همین جونکوک اعصبانی شد و گفت نشنیدم دوباره میگی اینبار یکی زدم توی گوشش و گفتم میخوامم برمصدایِ سیلی توی فضایِ ساکتِ اتاق پیچید و برای چند لحظه انگار زمان ایستاد. نفسم توی سینه‌م حبس شد. دستم که هنوز از شدت ضربه می‌سوخت، توی هوا معلق موند. جونگ‌کوک صورتش به سمتِ دیگه چرخیده بود. سکوتِ حاکم بر اتاق، ترسناک‌تر از هر فریادی بود.

دلم می‌خواست همون لحظه فرار کنم، اما پاهام قدرت حرکت نداشتن. جونگ‌کوک به آرومی سرش رو چرخوند. وقتی به صورتم نگاه کرد، اون لبخندِ شیطنت‌آمیز دیگه نبود. جاش رو به یه نگاهِ سیاه و بی‌روح داده بود که حتی از خشم هم ترسناک‌تر بود. اون داشت با آرامشِ یه شکارچیِ بی‌رحم بهم نگاه می‌کرد.

آروم از جاش بلند شد. قدِ بلندش سایه‌ی سنگینی روی سرم انداخت. با قدم‌های کشیده و بی‌صدا بهم نزدیک شد. عقب‌عقب رفتم تا اینکه کمرم به دیوارِ پشتِ صندلی برخورد کرد. اون دستش رو کنارِ سرم به دیوار کوبید و راهم رو کاملاً بست.

با صدایی که از تهِ گلوش می‌اومد، زمزمه کرد:

کوک: «فکر کردی شجاعی؟ نه… این حماقته، ا.ت.»

انگشتِ شستش رو روی قسمتی از صورتش که سرخ شده بود کشید، انگار داشت جای سیلی رو چک می‌کرد.

کوک: «دوباره گفتی می‌خوای بری؟»

خم شد و لبش رو نزدیکِ گوشم آورد. گرماً همون لحظه‌ایه که می‌تونه کل مسیرِ داستان رو عوض کنه. سیلی زدن به کسی مثل جئون جونگ‌کوک، اون هم توی قلمرو خودش، یعنی بازی با مرگ!
دیدگاه ها (۰)

پارت ⁴عصبانیت و صدایی که از شدتِ خشم می‌لرزید، فریاد زدم:«آر...

اینم پارت ⁵بدونِ ذره‌ای مکث، قبل از اینکه بتونه جمله‌ش رو تم...

اسلاید بعد لباس کوک

من اومدم خوش اومدم بریم برای ادامهپارت²ویو ا.ت آروم آروم چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط